قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

آذين آزادي پرواز
   1   2

سالها قبل، وقتی که هنوز ماشین و کامپیوتر و ساعت مچی اختراع نشده بود، شیراز پر بود از عطر بهار نارنج. هر خانه با باغچه ی بزرگش دری بود به باغ بهشت. زیبا رویان خود را در پشت پنجره ها مخفی نمیکردند و بلبل ها خود را از گلها دریغ. آری، در آن شهر گل و بلبل همه از وقتی که میفهمیدند چه طور میشود از حافظیه تا بازار وکیل رفت و گم نشد طعم عشق را کم کمک تجربه میکردند. در آن هوای همیشه بهار کسی نبود که نتواند عاشق و دلداده ی یار خود نباشد. هر شب، وقتی که کارهای روزانه به سر میرسید ، عشاق شیرازی دست در دست یکدیگر در خیابان ها قدم میزدند و زیر لب زمزمه ی عشق و دلدادگی سر میدادند. آنوقتها ، هنوز یاد نگرفته بودند به دور عشق خود زنجیر بکشند. نیروی دلدادگی بیشتر از آن بود که خواسته های خودخواهانه بتوانند رابطه های رویایی را خراب کنند. انگار نیروی مستی عجیبی در زندگی جاری بود. انگار هنوز میشد به پرواز پروانه ها ایمان داشت. اما به خاطر یک آرزوی قلبی بود که من ناگهان خودم را در شیراز قدیم یافتم. همیشه آرزو داشتم جایی باشم که روابطم با انسانها بر اساس آدمیت باشد و یک عشق اصیل شیرازی داشته باشم. باری، آن روز که از خواب بیدار شدم خودم را در شیراز قدیم یافتم. تصمیم گرفتم گشتی در شهر بزنم. چهره شهر در مجموع فرق زیادی نداشت اما آدمهایی که آنجا بودند آدمها نازنینی بودند که مطمئن بودم هیچوقت دوباره دیده نخواهند شد. جاهایی از شهر مثل بازار وکیل خیلی برای م هیجان انگیز بودند. کاروانهایی از شتر پارچه های نفیسی از سرزمین هندوستان برای فروش در این بازار بزرگ ایران آورده بودند. انگار که روح کریمخان هنوز در تک تک آجرهای بازار نفس میکشید، با دیدن این عظمت های تاریخی نفسم در سینه حبس شده بود. اما من به دنبال چیز دیگری به اینجا آمده بودم. دم دمای غروب بود. باد خنکی در کوچه ها وزیدن گرفته بود که هوش از سر آدم میبرد. وقتی به دختر سلام کردم، جواب سلامم را با آشفتگی داد، گونه های سرخ شده ی دختر برای من خبر از اتفاقات خوش آیندی میداد. اما دختر با عجله خداحافظی کرد و در میان جمعیت ناپدید شد. من تصمیمم را گرفته بودم. روز بعد دوباره به آنجا آمدم. دختر همان جای قبلی با وقار و متانت خاصی ایستاده بود. جلو رفتم و با لبخند سلام کردم. جواب سلامم را داد. کمی با هم آشنا شدیم اما دوباره دختر در چشم بر هم زدنی میان جمعیت ناپدید شد. بهتی پنهانی در میان جمعیت موج میزد. انگار حضور من در آنجا ، مثل آتشی در جنگل بافت جمعیت را در هم میریخت، متلاشی میکرد. سعی کردم خوب نگاه کنم. دختر خیلی تند میدوید در حالی که اشکهایش رد خیسی روی زمین بر جا گذاشته بود. آرزو داشتم فقط یک بار دیگر آن اسطوره ی عشق و احساس را ببینم. روز بعد دوباره به همانجا رفتم. چهره ی خیابان عوض شده بود. انگار تمام خانه ها سر به جلو خم کرده بودند و می گریستند. به هر خیابانی که پای میگذاشتم انگار که جمعیت از هم شکاف بر میداشت. کاشیهای خیابان زیر قدمهایم از هم وا میرفتند، انگار این یک نفرین ابدی بود که میخواست مرا به قعر زمین فرو برد. آن مردم حضور من را در آنجا بر نمیتابیدند اما به خود جرات نمیدادند با من ، این موجود خارق العاده که همه چیزش با آنها فرق داشت رودررو حرف بزنند. باز فک کردم، حضور من در آنجا مثل ویروسی سراسر آن جامعه را مبتلا میکند. مبتلا به بیماریهای زندگی امروز، دروغ، فقر، خیانت... . اما اگر میرفتم دختر چه میشد؟ تک تک سلولهای بدنم در شوق دیدن او له له میزدند. یک بار، فقط یک بار دیگر دوست داشتم او را ببینم تا به زستاخیز خود ایمان بیاورم.

   1   2
تاريخ ارسال :  سه شنبه 21 فروردين 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385