قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

ایلیا خدابخش تابلوی قاتل
   1   2   3

ارام ارام پله ها را بالا امدم . نمایشگاه عجیبی بود . یک سالن بزرگ که در هر گوشه ان گلدان هایی با گل رز قرار داشت و 5 دایره در وسط سالن روی هم قرار داشتند که هر دایره از دایرههای زیرخودش کوچک تر بود . دور تا دور سالن پر از بوم های سفید بود . بوم هایی که اماده برای نقاشی بودند .

. با خودم گفتم : این چه نمایشگاهیه که هیچ نقاشی تو اون وجود نداره .

برگشتم تا از نمایشگاه خارج بشم . پله های مرمری که رگه های سیاه ان به شکل ادم های در حال شکنجه بود را یکی یکی طی کردم . با هر قدمم انها فریاد می زدند . انگار که من مجری مجازات انها بودم . دو پله پایین رفته بودم . که مردی از داخل نمایشگاه مرا صدا کرد . برگشتم هیچ کس پشت سر من نبود . حتما خیالاتی شده بودم . دوباره صدا امد: بفرمایید داخل . صدای مرد برای من خیلی عجیب بود . انگار یک زن می خواست با صدای مردانه حرف بزند . صدای دورگه ای که من را به یاد زن های مردانه پوش می انداخت . دوباره وارد نمایشگاه شدم . مردی در انتهای سالن در سمت چپ کنار یک بوم نقاشی ایستاده بود . لباس پوشیدنش هم مثل صدای او عجیب بود . یه کت پارچه ای که روی ان دایره هایی با رنگ سیاه ، ابی ، زرد وجود داشت و شلواری پارچه ای سفید که یک سمت ان از سمت دیگرش بلند تر بود . روی شلوار او هم با رنگ های سبز و صورتی خط های عجیبی کشیده شده بود . صدای مرد من را به خود اوردم
بیا جلو عزیزم خوش اومدی

ارام جلو رفتم . صورت مرد برای من واضح تر شد . یک مرد با صورتی سبزه ، ابروها کم رنگ ، ته ریش ، چشمانی درشت و بیتی قلمی و کشیده ای که چهره او را شبیه به مجسمه های موزه کرده بود . پیش او رسیدم و گفتم :

سلام اقا. من هر روز صبح که به سر کار می رم . بیلبورد نمایشگاه شما من را جذب می کنه . تا امروز که صبح زودتر بلند شدم . تصمیم گرفتم از نمایشگاه شما دیدن کنم .

به من نگاه کرد و گفت ولی انگار از نقاشی ها خوشتون نیود که زود می خواستید بروید .

به بوم های سفید نگاه کردم . گفتم نه اتفاقا نقاشی ها ی زیبایی در نمایشگاه شما وجود دارد . همه رو خودتون کشیدید؟!

خندید و گفت کدوم نقاشی اینجا که فقط بوم خالی قرار داره . بزارید براتون توضیح بدم تا از کار نمایشگاه ما اطلاع پیدا کنید . ما اینجا کلی بوم سفید داریم و یه قلم جادویی که بی استعداد ترین ادم تو دنیا را به بهترین نقاش دنیا تبدیل می کنه . فقط باید قلم رو تو رنگ بزنید و چشماتون رو ببندید اون وقط رویاهاتون رو بوم ثبت می شه . ما نقاشیتون را داخل نمایشگاه می زاریم و رویاهاتون رو می فروشیم . 20 % از فروش نقاشی مال شماست . می خواید امتحان کنید؟

دستم را تو جیبم چرخوند و با دو صد تومانی داخل جیبم بازی کردم . با خودم گفتم: سنگ مفت و گنجشک مفت .

- باشه قبوله

اون مرد با یه سطل رنگ به پیش من اومد و یه قلمو به دستم داد و گفت : موفق باشید . من 20 دقیقه دیگه بر می گردم .

قلمو رو تو دستم گرفتم و شروع به نقاشی کردم . چشامنم رو بستم و فقط به رویا هام فکر کردم . قلمو رو بوم نقاشی می چرخید و من احساس می کردم بهترین نقاش رو زمین هستم . چشمانم را ارام باز کردم . چیزی که می دیم برای من قابل باور نبود .

   1   2   3
تاريخ ارسال :  جمعه 7 ارديبهشت 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385