قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) تلخاب
   1   2

تلخاب

- ببخشيد، ببخشيد...

- بله؟

- ...

سربه زير رد جاده را گرفته بود و مستقيم بالا مي رفت. و گهگاه دست به ديوار. ديوار آجري نمناكي كه از خزه سبزي پوشيده شده بود. و مهي سردي كه رخوت انگيز بر پيكر جاده آرميده بود. خسته به نظر مي رسيد. خستگي را احساس ميكرد؛ با تك تك سلولهاي بدنش. نوعي احساس شديد به خواب. از آن احساسها كه تا سر بر بالين ميگذاري در پي افكار بي سروته گم ميشود. انگار نه انگار تشنه بودي، تشنه ي خواب. و گرسنه. آنقدر كه احساس ميكرد ميتواند يك گاو را درسته ببلعد. يك گاو با شاخهايش و آن كپلهاي پهن آلوده. اما می دانست حتي يك پاچه گاو نيز نصيبش نخواهد شد. اين را جيبهايش ميگفتند. جيبهاي سوراخي كه هيچوقت درزشان دوخته نشده بود. خسته بود و گرسنه و... و سرما. سردش بود. بايد هرچه زودتر برگردد و البته اين راه دور را با پاهايي خسته پيمودن، حوصله ميخواهد، حوصله؛ چيزي كه سالهاست از كف داده بود. پيش پايش در مه گم شده بود و تنها آن پايين، در جوي لجن چند موجود كوچك پشمالو، در پي خوراك نجسشان تقلا ميكردند. نوك پوزه هاي لرزانشان برق ميزد...

يكراست به اتاقش رفت. نه در راهرويي كه از بوي گس جوراب و بوي تند ادرار آكنده بود، به كسي برخورد و نه احيانا مجبور به جواب دادن سلامي شد. كليد را بي گفتگو از صاحب مسافرخانه گرفته بود. و باز هم با آن فكر: غير ممكن است خبر مرگ مسافري، تغييري در صورت آرام و خونسردش بدهد. چاق، خواب آلوده و شايد كمي زيادي هرزه؛ بي خيال از غم ديگران. مه و رطوب بر اعصابشان رسوب كرده، انديشه ها زنگ زده بودند.

دستان از سرما کرخت شده و كليد شكسته که در قفل زنگ زده جاخوش كرده بود. دو دستي چرخاند. در، سنگين باز شد. گرماي سكرآور هجوم آورد و بوي شهوت انگيز خواب كه از رختخواب به هم ريخته اش به مشام ميرسيد. لباس بيرون همان لباس خواب بود و لباس خواب همان لباس بيرون؛ نیازی به تعویض لباس نبود. پيكرش را به روي تخت پرتاب كرد. تخت صدايي كرد؛ گويا يكي ديگر از فنرهايش از بند گريخت. حالا ميتوانست با خيال راحت چشم برهم بگذارد و بگذارد اين دقيقه هاي سمج به راحتي چرت نيم روزي جان بكنند. اگر خواب ميامد. اگر... فقط آخرين لحظه، چشمش افتاد به لكه اي آبي، گوشه پايين تخت. گويا كسي به زحمت آن پايين و با خودكار نیمه جان آبي رنگي چيزي نوشته بود. سرخواباند. پايين تر، چشمانش را ريز كرد:

((همه ي ما گنجهايي داريم كه تا وقتي در كنار آنهاييم و صاحب آنها، قدرشان را نمي دانيم. تنها زماني به وجود آنها پي خواهيم برد كه آنها را به رايگان از كف داده ايم...))

جمله را به پايان نرسانده بود كه اب دهانش بي اختيار بالش را خيساند.

از جا جهيد. نفس زنان بر لبه ي تخت نشست. حال چه ساعتي از شبانه روز است. شب است يا صبح. اگر شب است چه وقت از شب و باز اين آرزو كه اي كاش اين اتاق را پنجره اي بود تا از آن به روز رفته نظري ميانداخت تا شايد عادت روزانه ی مرگ آفتاب دليلي باشد بر سپري كردن يك روز ديگر؛ يك روز نحس ديگراما... نه؛ تاريكي كينه دارتر از آن بود كه فكرش را ميكرد. همچون ماري بي نهايت سر، بر پيكرش ميخزيد و بي گدار چشمان نمدارش را مي گزيد. زهر مهلك تنهايي قلبش را از تپش انداخته بود. دست به ديوار بلند شد. كورسو كورسو خود را به پايين تخت رساند. بي مهابا بر در آهني مشت كوبيد. محكم و بي مهابا و فريادي. فريادي كه در دم خفه شد: ((خفه شو!)) و دوباره طنين اين صدا.

   1   2
تاريخ ارسال :  سه شنبه 2 مرداد 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385