قصه
فيلمنامه
نمايشنامه
داستان
سردبير
سروش (رهگذر)
تلخاب
1
2
بايد خفه شد. بايد خفه ميشد؛ از صدا بوي ترس به مشام مي رسيد. پنجره ي كوچك در، كنار كشيده شد و دو چشم غضبناك سرخ به كالبد بي روحش چشم دوخت: ((ها...چه مرگته؟ نكنه بازم گشنته؟!)) ياراي صحبت كردن نداشت. قبل از آنكه از پاي در بيايد زندانبان غول پيكر وارد شد. زير بغل نحيفش زد و پا به درون راهرويي گذاشتند كه تا به كمر كبود بود. و از بالا نور قرمز خونين رنگي بر كف لغزنده اش پخش ميشد. كشان كشان به اتاق ديگري انتقالش داد. اتاقي نمورتر از اتاق تاريكش. با يك حركت او را روي تخت آهني سردي پرت كرد. قبل از اينكه فرصت داشته باشد دست و پايش را از زور سرما به زير شكم جمع كند دست و پايش را با تسمه هاي چرمي كنار تخت محكم بست. آنگاه چراغ بزرگي با نور سرخ خيره كننده اي روي سرش روشن شد. چشمانش را سريع بست اما حتي در پشت پلكهاي لرزانش را نيز دنيا را در هاله اي از نور سرخ ميديد. صدا غريد: (( چي ميل داري؟... اصلا چيزي خوردي؟!)) و لبان خشكي كه محكم به هم دوخته شده بودند و از زور سرما و ترس مي لرزيدند. ((ها؟... چطوره خودمون یه نگاهی بندازیم؟!)) و قطره عرق سردي كه بر پيشاني لغزيد و بناگوش را خراش انداخت. ((حالا بگو ببينم با اين چطوري؟!)) ناخواسته چشم گشود. چيز بلند نوك تيزي به نظر مي رسيد كه معلوم نبود از خون برق ميزد و يا زير نور سرخ اينگونه به نظر مي رسيد. بي گمان آلت شكنجه اي بيش نيست اما چشمان دیگر دستور نمي گرفتند. بايد حركتي كرد بايد چيزي گفت اما قبل از اينكه عكس العملي نشان دهد زخمِ تيزي را زير جناغش حس كرد. فرياد و باز هم در دم خفه شد. فشار مرگ آور سوزاني نفسش را حبس كرد. لبانش را گاز گرفت؛ مزه ي شرين خون دهانش را گرم كرد. ((اوه... اينجا رو! پس يه چيزي خوردي... چي ميل كردي؟)) و آنچنان ماهيچه هاي پايش را منقبض كرد كه يك آن احساس كرد چيزي در پايش تركيد. چيزي مثل يك بادكنك پرآب. و درد كه سراپايش را به سخره گرفته بود (( واي اين ديگه چيه؟... اي كثافت! يه موش... تو به جاي نهار يه موش خوردي؟!)) قبل از اينكه طناب دار گردن نحيفش را بشكند و يا تيغ تيز گيوتين به ضربتي، چشمان بي روحش را به ديدار پشت شلاق خورده اش نائل كند، او مرده بود. به شهادت شكنجه گر. همانجا در سلولش. دليل مرگ واضح نبود. شايد يك نوع حمله قلبي باشد و يا شايد يك نوع فشار رواني. از آن دسته فشارهايي را كه غول را نيز از پا در مي آورد. زيرا به خاطر نداشت كه جايي شنيده باشد، حتي غولها تنها زندگي ميكنند. تنها به خاطر داشت كه آخرين لحظه خوب به صورت مرد خيره شود. خبر خودكشي جوان مسافري براي هر غريبه اي نيز هول آور است چه برسد به مردي كه شبي، از آن جوان مسافر در يكي از اتاقهايش پذيرايي كرده...
- ببخشيد، ببخشيد...
- بله؟
- ببخشيد، ميتونم چند دقيقه وقتتون رو بگيرم؟!
-
سروش رهگذر
1
2
تاريخ ارسال :
سه شنبه 2 مرداد 1386
نام کاربري
کلمه عبور
من را بخاطر بسپار
بازیابی رمز عبور
ثبت نام نویسنده
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
وبلاگ
وب سایت
چهارشنبه 17 شهريور 1389
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.
سردبیر
فيلمنامه
نمايشنامه
داستان کوتاه
قصه های مادر بزرگ
تبليغات در سايت
درباره سایت
ارتباط با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت
الست هنر پويا
ميباشد. © 1385