قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

ميلاد رضايي خليق از بهشت صدای منرا می‌شنوید

از بهشت صدای منرا میشنوید ! دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه ی حوّا را باور نمیکردم. من تاب میخوردم در زمینی پر سیب. نمیتوانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره ی مرده ای ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم. قابیل ! قابیل برادرِ من ! صدای مرا میشنوی؟ من معشوقه ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل ! برادرِ من ! معشوقه ام از آدم و من چیزی نمیداند. التماس را نمی فهمد. اشتیاق را درک نمیکند. سیب را به یاد نمی آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود. درختِ پدر بود که تنها بوی سیب میداد. من معشوقه ام را با تو تاخت خواهم زد. چشم داشت تو از دیوارهای ساخته نشده چه بود؟ ما هنوز دیواری نساخته بودیم. باور میکنی؟ -نباید سوال می پرسیدم- معشوقه ام سیب نمی دزدد، گندم نمی بلعد، یا حتا همچون مریم خرما را دوست نمیدارد. جامه ی سپیدت بوی سیب میدهد. باور میکنی؟ دیگر نه زاغی خواهد بود و نه سنگی. هیچکس فرستاده کسی نیست. هیچ چیز را نمیتوان از دریچه آزمایش با یقین به اثبات رساند. توهم است زندگی، و توهم غیرقابل پیش بینی. بدون ادراک، بدون وسوسه، بدون وزن. باور میکنی؟ قابیل ! برادرِ من ! مادر تنها بود، پدر هم. اما زنان، بزرگترینِ آفریدگاران اند. حتا سیب هم از ادراک وسوسه هایشان باز می ماند.-گمان میکنم نیوتن، سیبِ مادر را دیده باشد. گفته بودند میچرخد و میچرخد و هزاران بار میچرخد، سیب، از آسمان تا زمین، از بلند تا من. اما حتم دارم سیبِ مادر، بی چرخشی در دامان نیوتن آرام گرفته باشد. اصلا کسی چه میداند. شاید مادر معشوقه ی نیوتن بود و از بهشتِ خود بهترینِ سیب ها را برای بهترین اش می فرستاد. اصلا شاید نیوتنِ ما، جادوگرِ ما باشد. کسی چه میداند؟ شاید همه را فریفته باشد؛ شاید جاذبه، بازی جدیدش باشد. شاید خواسته باشد سقوطِ سیبِ مادر را با جاذبه دروغین زمین توجیه کرده باشد. باور میکنی؟ دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند، گویا یکی مادر بود، آن یکی نیوتن. باور میکنی؟ من از درختِ پدر، درختِ وسوسه آویزان بودم، طنابی در من بود، یا من در طنابی. تاب میخوردم، با گلویم. مادر، چادر به سر، بَزَک کرده، با یک زنبیل سیب، از زیر پاهای من گذشت. نیوتن فریاد زد: یافتم، سیب، جاذبه ! پدر آدم شده بود. قابیل ! برادرِ من ! تو به زاغ نگاه میکردی، زاغ به سنگ، سنگ به زمین، زمین به جاذبه، جاذبه به نیتون، نیوتن به سیب، سیب به مادر، مادر به پدر، و پدر ! و پدر؟ تو به یاد نمی آوری پدر به چه نگاه میکرد؟ قابیل ! قابیل برادرِ من ! بوی خون می آید. بوی خوب دستهای تو. بوی سرخی دستهای تو، بوی سرخیِ سیبِ مادر. نَفَس میکشم !

تاريخ ارسال :  پنجشنبه 11 مرداد 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385