قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) سيزده
   1   2   3

سیزده

 

غرق خيالاتش بود كه يكدفعه: "اوه چه مرگته سينا، چرا اينقدر تند ميري؟!" سينا به خود آمد اما از سرعتش نكاست. از آينه ي جلو نگاهي به عقب انداخت؛ لبخندي زد: "نترس شهاب جون، اتفاقي نمي افته!" شهاب رو به پسرك ريزنقشي كه كنار دستش نشسته و از لحظه سوار شدن چيزي نگفته بود، کرد و گفت: "جهت اطلاع شما دوست تازه وارد عرض كنم، آقا سينا پس از يه ده، دوازده بار رد شدن تازگي تصديقشو گرفته!..." و هر دو پقي زدند زير خنده. شهاب حين خنديدن دوباره متلك انداخت: "خوب سينا جان، بابايي، تو لااقل بزار جوهر امضاش خشك شه، اونوقت جماعتو بفرست قبرستون!" اما سينا از درلجبازي باز هم كمي بر سرعتش افزود: "خوشگل پسر، جنابعالي در كمر پدر خدابيامرزتون تشريف داشتيد كه بنده پايه يك ترانزيت..."حرفش تمام نشده بود كه شهاب داد كشيد: "اووووه، بابا ترانزيت!" و باز هم خنده. سينا ناچارا رو به بغل دستيش كرد: "آفي آرش؟!" آرش كه تا حالا سكوت كرده بود و به بيرون خيره شده بود رو به شهاب برگشت: "بسه خوشمزه!... سينا، تو هم آروم برو، راس ميگه، چه خبرته؟ سر كه نميبري؟!" سينا گفت: "گفتم که مهندس جون، اتفاقي نمي افته" آرش گفت: "نبايدم بيافته؛ خوب از يه طرف امسال مهمون داريم..." و با سر آرام به ميلاد كه دقيقا پشت سرش نشسته بود اشاره كرد " و بعدشم يه سيزده و يه سال، نمي خوام سيزده بدر امسالمو خرابش كنيد!" شهاب غر زد: "حالا خوب بابا تو هم، يه بار پايه برو بچ شدي حالا هي منت بزار!" و آرش كه بي توجه به حرف شهاب دوباره رو به سينا داد زد: "دِ ميگم آروم برو بچه، اين جاده..." و باز سينا گفت: "گفتم كه اتفاقي نمي افته!"

- "يعني چي اتفاقي نمي افته؟! نكنه قدرت پیش گويي پيدا كردي؟!" سينا خنديد: "اي، يه همچين چيزي!" ميلاد كه تا حالا سكوت كرده بود، شايد از روي كنجكاوي پرسيد: "منظورتون چيه؟!" سينا گفت: "جانم، شايد چيزي رو كه براتون تعريف ميكنم باور نكنيد" هنوز چيزي تعريف نكرده بود كه آرش رو برگرداند؛ قيافه اش شبيه افرادي بود كه به زور به خالي بنديهاي يك بچه گوش ميدهند.

- "نه، آرش باور كن! يه مدت پيش از طرف يه دوستي..." و اين دوستي را با آنچنان غلظتي تلفظ كرد كه شهاب لجش در آمد: "خوبه بابا فهميديم، از طرف زيدیه؛ خوب بنال!"

- "آره، همون..." كه يكدفعه آرش فرياد زد: "هوي، مواظب باش!" سر يكي از پيچها يك كاميون بوق زنان از كنارشان رد شده بود. چيزي نمانده بود با هم تصادف كنند. همه ترسيدند به جز سينا. سينا باز خنديد: "نترسيد، گفتم كه اتفاقي نمي افته!" و بعد با صداي بلند انگار از چيزي حسابي حظ ببرد، خنديد. شهاب براي ساكت كردن سينا هم كه شده خواست يك بحث جديد پيش بكشد: "آرش، قضيه دختر دانشجو كه تازگي تور زدم رو برات..." كه آرش دستش را به علامت سكوت بالا آورد. دزدكي چشم غره اي به شهاب رفت و بعد از راننده پرسيد: "سينا چي داشتي ميگفتي؟!"

- "آره، داشتم ميگفتم يه مدت پيش دوست دخترم يه ژورنال خارجي برام فرستاد. از اونا كه توش پره از..."

- "خوب!" آرش بي طاقت بود.

- "ته اش، يعني آخرين صفحه اش يه طالع بيني بود! از اونا كه واسه هر روزت از قبل پيش بيني كرده و..." آرش سري به علامت نارضايتي تكان داد.

- "نه جون آرش، از اين طالع بنديهاي آبكي نيسكه تو مجله درپيتياي اينور ميزنن! گفتم كه، اونور آبي بود.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  يكشنبه 25 شهريور 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385