- "عين دوازده روز؟!" سر پيچ سينا بدون اينكه از سرعتش بكاهد پيچيد. بچه ها به يك طرف پرت شدند. سينا بيشتر كيف كرد: "به جون مامانم اگه دروغ بگم؛ دقيقا از روز اول تا به ديروز... دقيقا، مو به مو هموني شد كه اون تُو نوشته بود. روز اول نامه اومد، روز دوم داداشم اينقدر هله هوله خورد مسموم شد، روز سوم پاي همسايمون، آقاي كمالي شكست، روز چهارم همه تشريف بردن دبي و قربونش برم خونه مكان كه چه عرض كنم خود دبي شد و زيديه تشريف فرما شدند و روز پنجم..." آرش چند بار بلند سرفه كرد. يكدفعه شهاب كه انگار مدركي پيدا كرده تا دروغ سينا را بر ملا كند داد زد: "دِ ديدي خالي ميبندي پشمك! مگه نگفتي مجله خارجي بوده تو كه انگليسي بلد نيستي! ديدي چطوري مچتو..." كه سينادر جوابش درآمد: "چاييدي شهاب جون، خانومم ترجمش ميكنه، آخه كاردرست، زبونش فوله!" شهاب بور شد. آرش گفت: "گيرم تو راس ميگي، حالا ميشه بگي واسه امروزش چي نوشته بود؟!"
- "هيچي، The best day، یعنی یه سیزده بدر محشر، طوريكه آرزو كني هر روزت سيزده بدر باشه! يه روز آفتابي با چند تا از دوستاي پايه، ميزني تو دل طبيعت و تا شب عشق و حال..." و بعد در حاليكه چشمانش را خمار كرده بود، دستش را بالا آورد؛ و بعد با صداي بلند گفت: "به سلامتي ديوار، نه بخاطر ديوار بودنش؛ نه، واسه اينكه ميزاره هر كس و ناكسي روش بشاشه!" و چون تغييري در چهره ي بچه ها نديد ادامه داد: "بابا حال كنيد بچه ها... باور كنيد امروز تو كار داداشتون تصادف مصادف نيس! حاضرم چشم بسته رانندگي كنم تا بهتون ثابت بشه... حالگيري بي حالگيري!" و بي معطلي دكمه ي كوچك پخش را فشار داد و موسيقي رپ با ضرباهنگ یکنواخت فضاي ماشين را پر کرد. شهاب از عقب خودش را جلو كشيد و كنترل پخش را قاپيد. صدايش را كم كرد. آنگاه رو به آرش گفت: "بابا این سینا رو بی خیال، من چي داشتم ميگفتم؟!...آها، چند روز پيش انقلاب، همون پاساژ گنده كه دافا توش فراوونه، هموني كه فقط كتاب و مجله خارجي داره..." آرش بي تفاوت سر تكان داد. "داشتم ميچرخيدم كه يه تيكه راس و دورس كه بهش مي خورد دانشجو باشه البته از نوع آزادش، خورد به تور ريز ما. به گمونم اومده بود كتاب متاب زبان بگيره، ارواح ننه اش! پسر تو بگي سه سوت، نه به جون مهندس يه سوته مخشو تريت كردم!..." آرش كه همچنان جلو را مي پاييد، دوباره تذكر داد: "آرومتر بچه!" شهاب خواست ادامه بدهد كه آرش با بدخلقي حرف شهاب را قطع كرد و رو به عقب برگشت: "ميگم ميلاد جان..." لحنش به نحو عجيبي مهربان شده بود: "ميگم، ميگم اون قضيه رو كه..." بقيه ي حرفش را با ادا اطوار به ميلاد فهماند و عجيب اينكه ميلاد متوجه شد: " آقا آرش، من باهاش صحبت كردم؛ ميگه درس دارم، حالا حالاها قصدِ..." كه آرش محكم با كف دست زد روي پيشانيش: "ببين قدرت خدا رو ما با كي اومديم سيزده بدر؟!" گويا آرش طاقت نياورده و ميلاد هم بچگي كرده و آنچه را كه نبايد ميگفت، به زبان آورده بود. شهاب كه هاج و واج گفتگوي بين آرش و ميلاد را شنيده بود، محكم دستهايش را بهم زد: "به به، ببينم اينجا چه خبره؟... مهندس داشتيم؟.