پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) سيزده
   1   2   3
.. واسه همه آره واسه ي ما هم آره؟!" سينا هم متوجه بحث شد؛ كمربندش را باز كرد تا راحتتر رو به بچه ها برگردد. شهاب به آرش امان نمي داد: ((نه، نه مهندس جون كور خوندي. اين يكي رو ميزاريم پاي بدمراميت! پسر خوب تنها تنها، بدون اينكه به ما بگي آستين بالا ميزني؟!... نگفتي پس فردا ساقدوش ميخواي؟!... نگفتي چند تا جوون دلشون لك زده واسه يه عروسي اونم از نوع هاي كلاسش؟! نگفتي؟!... حالا ببينم اون خوشگل خانومي كه قراره نقش معشوق نهايي مهندس خودمون رو بازي كنه، كيه؟! ها...؟" آرش پاك كلافه شده بود. هرچه تقلا ميكرد با حركات دست شهاب را ساكت كند، موفق نميشد. در حاليكه با چشم به ميلاد اشاره ميكرد، گفت: "حالا ما يه چيزي گفتيم، كه اي كاش لال ميشدم نمي گفتيم!..." اين جمله آخري را آرام با خودش غرولند كرد و براي اينكه به بحث حال و هواي رسمي بدهد ادامه داد: "راستش من يه مدته كه اگه خدا بخواد ميخوام دست از اين بچه بازيها ور دارم و... و با خانواده محترم آقا ميلاد اینا وصلت كنم. اما خوب به هر حال..." شهاب هم به آرش نگاه ميكرد و هم به ميلاد: "خوب مشكل چيه؟!"

- "به هر حال گويا ايشون قصد ادامه تحصيل دارن و..." و رو به ميلاد برگشت: "راستي رشته اشون چي بود؟ زبان؟... ليسانس؟... ترم شيش؟!" ميلاد فقط به چهره آرش زل زده بود . آرش با لحني مطمئن و بلند طوريكه ميلاد خوب بشنود، گفت: "اشكال نداره، ما فكرامونو كرديم. راستش تُو اين دوره و زمونه ديگه دختر نجيب با خانواده پيدا نميشه كه بشه واسه ازدواج روش حساب باز كرد. آره ميلاد جون، ما اين همه صبر كرديم اين يه سالم روش، بهشون بفرماييد كه بهاره خانوم ما..." شهاب حرفش رو قطع كرد: "بَه چه اسم مالی!" و همينكه متوجه نگاه هاي ميلاد و آرش شد، تندي اضافه كرد: " البته منظورم اينكه ايشون با يه بنده خدايي تشابه اسمي داره!" و بعد الكي خنديد. آرش خواست برگردد تا پيغامش را به برادر خانوم آينده اش بهتر برساند كه متوجه قيافه ي بهت زده ي سينا شد. خنده اي كه از اول صبح روي لبانش نشسته بود جايش را به لرزش خفيفي داده بود. آشكارا رنگش پريده بود.

- "سينا؟...سينا چت شد يهو..." همانطور كه سينا پشت رول نشسته بود و فرمان را محكم چسبيده بود، ماشين كم كم از خط وسط منحرف شد. گويا جاده به آرامي مي پيچيد اما راننده فرمان را نمي چرخاند. او بي توجه به ماشينهايي كه از روبرو مرتب چراغ ميدادند، بهت زده گفت: "مبارك باشه مهندس..."

سروش رهگذر دوازدهم فروردین 1386

   1   2   3
تاريخ ارسال :  يكشنبه 25 شهريور 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
پنجشنبه 18 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385