- "به هر حال گويا ايشون قصد ادامه تحصيل دارن و..." و رو به ميلاد برگشت: "راستي رشته اشون چي بود؟ زبان؟... ليسانس؟... ترم شيش؟!" ميلاد فقط به چهره آرش زل زده بود . آرش با لحني مطمئن و بلند طوريكه ميلاد خوب بشنود، گفت: "اشكال نداره، ما فكرامونو كرديم. راستش تُو اين دوره و زمونه ديگه دختر نجيب با خانواده پيدا نميشه كه بشه واسه ازدواج روش حساب باز كرد. آره ميلاد جون، ما اين همه صبر كرديم اين يه سالم روش، بهشون بفرماييد كه بهاره خانوم ما..." شهاب حرفش رو قطع كرد: "بَه چه اسم مالی!" و همينكه متوجه نگاه هاي ميلاد و آرش شد، تندي اضافه كرد: " البته منظورم اينكه ايشون با يه بنده خدايي تشابه اسمي داره!" و بعد الكي خنديد. آرش خواست برگردد تا پيغامش را به برادر خانوم آينده اش بهتر برساند كه متوجه قيافه ي بهت زده ي سينا شد. خنده اي كه از اول صبح روي لبانش نشسته بود جايش را به لرزش خفيفي داده بود. آشكارا رنگش پريده بود.
- "سينا؟...سينا چت شد يهو..." همانطور كه سينا پشت رول نشسته بود و فرمان را محكم چسبيده بود، ماشين كم كم از خط وسط منحرف شد. گويا جاده به آرامي مي پيچيد اما راننده فرمان را نمي چرخاند. او بي توجه به ماشينهايي كه از روبرو مرتب چراغ ميدادند، بهت زده گفت: "مبارك باشه مهندس..."
سروش رهگذر دوازدهم فروردین 1386