قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش آرامش در حضور ديگران
   1   2   3   4   5

برق از جلوي چشمام پريد. گوش چپم داشت زوزه مي‌کشيد.

اصلا تو اين دنيا نبودم. يه گوشه کز کرده بودم و داشتم به نوحه سيد گوش مي‌دادم. خيلي صداش و دوست دارم. تنها چيزي که یادم میاد اينه که "ممد خوشگله" داشت با عصبانيت مي اومد طرفم. زياد بهش توجه نکردم. چشماي درشتش پر اشک بود. وسط امامزاده همه داشتن سينه مي‌زدن، چه سينه‌اي، انگار امامزاده با صداي ضرباهنگ سينه‌زدن مردم تکون مي‌خورد. خير سرم مثلا اومده بودم عزاداري. تو همون حال خودم داشتم صحنه‌هاي مختلف رو واسه خودم مجسم مي‌کردم شايد من هم مثل بقيه گريه‌ام بگيره. خداييش خيلي هم داشتم زور مي‌زدم، واسه همين اصلا به اينکه ممد خوشگله روبروم ایستاده و داره نگام مي‌کنه توجه نکردم. دماغش يه ور بود و دهنش یه ور ديگه. برای همين بهش مي‌گفتيم ممد خوشگله. ديوونه بي آزاري بود. اما وقتي روبروم رسيد چنان با نفرت بهم نگاه کرد که جا خوردم. بعدم تا اومدم ببينم چه خبره چنان با اون دست ضمختش زد بيخ گوشم که دنيا پيش چشمم سياه شد. نمي‌دونستم بايد گريه کنم يا عصباني بشم. همونجور که با نفرت نگام مي‌کرد چشماش پر از اشک شد. فکر کردم منو با شمر يا خولي عوضي گرفته که اونجور زده تو گوشم. تصور اینکه اگه شمر باشم چه شکلی می‌شدم، با عث شد که يهو بزنم زير خنده. يه کم که از خنده واسه خودم ريسه رفتم متوجه شدم دست يه نفر رو شونمه. خودمو بزور کنترل کردم. برگشتم، ديدم پسر همسايمونه.

- چته، زشته، حالا اون ديوونه‌است تو چرا اين کارا رو مي‌کني؟

سرمو که آوردم بالا ديدم آدمهاي اطرافم بدجوري دارن نگام مي‌کنن انگار من زده بودم تو گوش اونا. دستش و از روی شونه‌ام کنار زدم و بدون اينکه جوابی بدم راه افتادم و از امامزاده اومدم بيرون. صداي غرولندش پشت سرم می‌اومد اما اصلا حوصله جواب دادن نداشتم. ديوونگي هم عجب عالميه ها! مي‌توني هرکار دلت خواست بکنی و هيچکس هم کاري باهات نداشته باشه. گوشم هنوز زوزه مي‌کشيد. احساس مي‌کردم دست ممد چسبيده به صورتم و کنده نمي‌شه. از امامزاده که اومدم بیرون به صرافت افتادم که کدوم گوری برم. اصلا حوصله برگشتن به خونه رو نداشتم. ذهنم مثل همیشه جرقه زد. چطوره برم خونه‌ی .....نه بابا، فکر نمي کنم طرف اهل روضه رفتن و سينه زني و این حرفها باشه، اگه شانس بيارم حتما مي‌تونم يه حال اساسي بکنم. معطلش نکردم و راه افتادم طرف خونه‌اش.

نزديک کوچشون که رسيدم حسابي حواسم و جمع کردم. سعي کردم بيشتر تو تاريکي کوچه حرکت کنم تا کسي منو نبينه. آخه مي‌ترسيدم يکي از همسايه‌هاشون بو ببره و گزارشش فردا رو پیشخون مغازه آقام باشه. خدا ان‌شاءالله عمري به اين شرکت برق بده که هیچوقت وقت نمی‌کنن لامپ تیر چراغ برق این کوچه رو عوض کنن. کوچه‌ شون شبها عين ظلمات مي‌مونه. اگه چراغ سر در بعضي از خونه ها نباشه سگ هم جرات رد شدن از اونجا رو نداره. اتفاقا تمام سردر خونه ها هم تاریک بود. هم خوشحال شدم، هم مي‌ترسيدم. اما شما تصور بکنین که لامصب چي بود که به آدم دل شير مي‌داد. آروم آروم خودمو رسوندم دم خونشون. در حیاطشون از اين در چوبي‌هاي قديمي بود. دو تا تک زنگ کوچيک زدم. صداي لخ و لخ دمپايي‌هاشو که شنيدم قند تو دلم آب شد.چراغ حياط روشن شد . صداي آرومش گفت: کيه.

- منم.

آروم که لاي درو باز کرد، معطلش نکردم و با يه حرکت تیز مثل گربه پريدم تو حياط. بدبخت یه لحظه بدجوری ترسيد.

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  دوشنبه 19 آذر 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385