قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

محمد علي فاني درد

بعد از ظهر بود همه جا ساکت بود انکار کسي حرف زدن يادش نبود خسته بودم از راه رفتن راهي که انکار با همه ي آرامشش هيچ وقت تمومي نداشت از اينکه هر روز به جاي مدرسه مي رفتم پارک نارحت بودم ولي راه ديگه ي نداشتم خوب از اينکه جلوي خانواده ام ضايع مي شدم بهتر بود هوا آرام بود ومن خسته ،خسته از هر چه رنگ نامردي داشت .خسته از همه ي دوستاي نامردم که خودشن رو به من ترجيح دادن ،خسته از آرش از امير از احمد ،با اينکه کتک زدن دبير فکر اونا بود عملش با اونا ولي آخرش همه چيز رو انداختن گردن من ،انگار ديواري کوتاه تر از من پيدا نکرده بودن از شانس بدم همه چيز هم عليه من خوب چه کار بايد مي کردم راهي به جز دعوا با مدير احمقي که فرق بين ادم بي گناه و گناه کار را نمي فهميد نداشتم مجبور شده بودم ولي اون من رو اخراج کرد ،حالا توي اينجا توي اين پارک ،خسته ،ولي انگار منتظر يک چيزي بودم ،هوا ارام بود ،ولي داشت کم کم داشت سرد مي شد ابر هم با من نامردي مي کردند. مي دونست امروز کاپشن نپوشيدم ،انکار مي خواستن عقده هايشون را ببارن روي سرم ،رفتم کنار اون نيمکت خالي نشستم ،راستش منظره جالبي داشت روبروش يک درخت سبز بود که از من توي زندگي اش موفق تر بود اونقدر موفق که تونسته بود سبز بشه ،ولي من حالا نميدونستم با بابام چه کار بکنم اگر مي فهميد پدرم را در مي آورد همين جوري که منتظر بودم ،منتظر آرامش ،کم کم ديدم داره روي صورتم خيس مي شه ،آره اخر آسمون هم کار خودش را کرد ،شروع کرد بباره ،اون هم چه باچه شدتی ،توي چند دقيقه همه زندگيم رو شست، مجبور شدم از روي اون صندلي بلند شم ،همينجور که مي خواستم از پارک بيرون برم ،انکار اون ور خيابان آرش رو ديدم ،سريع دوديم که بروم اون ورخيابان وسط خيابان رسيده بودم که نمي دونم چي شد يک صداي بلندي شيندم ،انگار هم اون کسي بود که می خواست از درونم جيق بزنه ،ديگه نفهميدم چي شد که تمام زندگي ايم جلوي چشمام مرور شد ... يک نور سفيد داشت چشم هايم را اذيت مي کرد کم کم بازش کردم که نور مهتابي را تشخيص دادم يک خانم پرستاري کنار تختم ايستاده بود داشت بهم سرنگ مي زد گفت بهوش امدي نمي دوني بابات چه قدر نگرانت شده بود الان خبرش مي کنم بيايد گفتم من کجام ،اينجا کجاست گفت توي بيمارستاني تصادف کرده بودي خدا خيلي بهت رحم کرده که زنده اي وقتي اورده بودنته کسي فکر نمي کرده زنده بموني از روي کارت دانش آموزيت فهميدم کي هستي و خانواده ات را خبر کرديم گفتم بابام را صدا کرديد.تو رو خدا صداش نکن بیاد تو،. اگه بفهمه ،همینا رو داشتم می گفتم که گفت مدیر مدرستون همه چیز رو به بابات گفت .اون روزهای که نمی رفتی مدرسه معلوم شده بود که تقصیر تو نیست و مقصر رو اخراج کرده بودند ولی نه تو می رفتی مدرسه که بهت بگن ونه شماره ی تماستون رو داشتن که به خانوادت خبر بدن الان میرم بابات رو خبر کنم انگار دنیا رو به من داده بودن دیگه راحت شدم که یه دفعه بابام از در اومد تو ،چشماش برق می زد ،صورتم رو بوسید و به من گفت حتی اگه این اشتباه کار تو بود هم باز من پدرت بودم و کمکت می کردم. اونجا بود که فهمیدم همیشه هر فکری که آدم می کنه درست نیست وهمیشه آدم یک پشت و پناه مثل پدر-مادر و خانواده داره پدرم رو بوسیدم وازش معذرت خواستم و همون جا خدا رو شکر کردم که یک خانواده دارم

تاريخ ارسال :  جمعه 23 آذر 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385