قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سيد اسماعيل افضلي اين داستان همچنان ادامه دارد
   1   2

 مادر گفت : حالا وقت قهر کردنه ؟! ما کم خشم و غصه داریم ، اونم باید این کارا رو بکنه ؟! فاطی ( زن داداش دومیم ) گفت : والا ، خیلی پرتوقعه ، فکر می کنه هرچی از هر کی می خواد باید بهش بده . مادر گفت : مردم چی می گن ؟ می گن عروس اولشون چه قهروره ! من فکر می کردم : بیشتر حق با داداشه ، آخه زنش خیلی پرتوقعه . طرف منطقی ذهنم با توپ و تشر پرید وسط و گفت : تو همیشه حقو به آشناهات می دی . طرف مهربان ذهنم با قیافه ی حق به جانبی که گرفته بود گفت : خب حق با زن داداششه ، اون هیچوقت یه جا بند نمی شه ، همش می خواد بره و بیاد، خب از یه جا موندن اونم تو مجلس عزا خسته می شه. طرف منطقی ذهنم گفت : هر کاری یه وقتی داره نمی شه که همیشه هر کاری دوس داری بکنی ، تازه به قیمت ناراحتی بقیه . همینطور با خودم کلنجار می رفتم که فاطی گفت : بابا و مامانش لوسش کردن و همیشه به حرف اون بودن ، هر کاری کرده جلوشو نگرفتن . مادر گفت : هر وقت قهر می کنه زنگ می زنه به باباش اونم هولکی میاد ورش می داره و می بردش . یادم آمد آن روزی که باز دعواشان شده بود و به او گفته بودم : تو رو خیلی لوس بار آوردن و همیشه به حرفت بودن ، حرف منو تایید کرده بود . من گفتم : خودشم می دونه که لوس بار اومده ولی بازم لااقل به خاطر گل پسرشون ، حاضر نیس کوتاه بیاد . فاطی گفت : آره واقعاَ ، هرکی جای اونا این بچه ی باهوش و بانمک رو داشت دیگه چیزی کم نداشت . با خودم فکر کردم : چرا همه ی زنا دوس دارن مادر بشن ، مگه مادر شدن چه حسی داره ، چی می شد اگه منم زن می شدم و مادر بودن رو تجربه می کردم ؟ بعد طرف مرد سالار ذهنم گفت : مگه خل شدی ؟ ضعیفه بودن چیش خوبه ؟ طرف منطقی ذهنم گفت : تو که همش دوس داری به زنا امر و نهی کنی ، از احساسات چیزی سرت نمی شه ! داشت مخم از جنگ و دعواهای طرفین می ترکید که مادر به دادم رسید و گفت : سر هر چیزی دعوا راه میندازن ، اون روز رفته بودن خونه ی دختر عمو کوچیکش ، خونه ی اونا رو که دیده بود با شوهرش دعوا راه انداخته بود که چرا ما همچین خونه ای نداریم ؟ فاطی گفت : یه روزم با زنش اومدن خونه ی ما ، دید خونه ی ما از اونا بزرگتر و دل بازتره ، گفت من می خوام خونمو بفروشم . دوباره توی مغزم بلوایی به پا شد . طرف منطقی گفت : داره بهونه میاره که خونش کوچیکه وگرنه خونش هم جاش خوبه و هم اینکه سه تا هستن و دو اتاق ، مگه می خوان توش فوتبال بازی کنن که کوچیکه ؟ طرف مرد سالار گفت : آخه حق داره چون خونه به نام زنشه . طرف منطقی ذهنم گفت : چه فرقی می کنه خونه به نام زن باشه یا مرد ؟ طرف منطقی ، متفکر ، با خودش گفت : خب اگه زمان جر و قهر باشه ، چون پای مهریه و مال و املاک وسط میاد فرق می کنه . فاطی گفت : آخه اینم حسادت داره ؟! داشتیم همینطور غیبت می کردیم که صدای درب آهنی حیاط آمد و داداشم را دیدیم که با عصبانیت از هال خارج شد و بدون اینکه به ما نگاه کند به طرف باغچه رفت و شروع کرد به ور رفتن با درخت ها . حالا ترسیده بودیم از اینکه چه اتفاقی می افتد، داداشم چه برخوردی با ما خواهد کرد. فاطی یواش گفت : هی می ترسیدم یکی بیاد تو و حرفامونو بشنوه ، هی می خواستم بلند شم و در و ببندم . مادر یواشتر از قبل گفت : من که چیزی نگفتم ، فقط گفتم نباید تو این اوضاع جر و دعوا راه بندازن . فاطی باز هم یواش گفت : من فقط گفتم ، نسبت به خونه و زندگی ما حسودیشون شده ، خب اونا دو تا کارمندن وضعشونم از ما بهتره ، چرا به زندگیشون نمی رسن . من که همیشه آهسته حرف می زدم طوری که بعضی وقت ها فقط خودم حرف های خودم را می شنیدم گفتم : خب کسی که اجازه نده مردم حرفشونو تو روش بزنن ، معلومه پشت سرش حرف می زنن .

   1   2
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 28 آذر 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385