قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) يك قطره جوهر روي يقه ي كت كتاني


حقیقت اينكه در زندگيت از هرچي بدت بياد، سرت مياد! مثل من كه از مسخره كردن و مسخره شدن بيزارم اما هميشه ي خدا، دنيا رو به فلانم هم حساب نمي كنم و مي ترسم و مي لرزم از اون روز كه دنيا هم منو به فلانش حساب نكنه!... اما واقعیت رو اگه بخواي بايد بگم من همين الان، همين جا در اتوبوس بي نام و نشان و بي ترمزي كه بيشتر شبيه يك قفسه و رو به ناكجا آبادي پرواز ميكنه، نشستم. راننده كه شرشر عرق ميريزه چشم دوخته به چراغ راهنمايي كه تو چراغ قرمز شكسته اش كلاغ لونه كرده و من چشم دوختم به كارخانه ي نوشابه سازي كه همين الان دستگاه تاريخ زنش روي بدنه بطري رو تاتو كرد كه من دقيقا پنج ماه و چهار روز و سه ساعت و دو دقيقه ي ديگه آخرين قطره ي وجودش رو به ياد تو مي نوشم! واقعيت اينكه همين الان، همين جا در همين اتوبوسي كه من تنها مسافر، تنها مسافر بيدارش هستم آن دور دورها_ در خيالم _به نظاره ي روييدن يك گل نشستم. گل يك گياه پنبه كه بعدها همين گل دقيقا سي و سه رج و نيم از تار و پود كت كتاني ميشه كه من در آرزوي پوشيدنش خواهم مرد! واقيعت اينكه دقيقا همين حالا، همون جا، ته اون كوچه ي محو كه درخت بيدي بهارش رو انتظار ميكشه، نوزادي بدنيا اومد كه دقيقا سي و هفت سال و سه ماه و يك روز كم و يك ساعت و دو دقيقه ديگه حكم اعدام منو امضا ميكنه! دقيقا؛ حالا بزار تمام دنيا مسخرم كنه، من كه...

***
من كه احساس بي وزني سنگيني ميكنم؛ مثل يك بادكنك پر شده از گاز هليوم كه دلش مي خواد بكنه بره آسمون اما يه پاره آجر گذاشتن رو دلش. با اين وجود بالا رفتم؛بالا و بالاتر. تا اونجا كه دود سنگين نفسم زير طاق نمناك اتاق لمبر خورد. چيزي رو كه از اين بالا می بینم باور نميكنم: اين منم كه اون پايين روي تخت بزرگ آلمنيومي دراز به دراز افتادم و يه ملافه سفيد روم كشيدن. با اينكه ملافه روي صورتم رو هم پوشونده اما باز شك ندارم كه اين خود منم؛ از چشم سوم روي قوزك پام فهميدم. همون شبي كه گربه ي كبود همسايه سر مرغ عشقم رو از توي قفس كند؛ همون شب كه من پي نجات لاشه ي بي سر مرغ عشقم پام رفت روي بطري يه نوشابه و ... چشم سومي كه مادرزاد كور بود. يعني اين منم كه اينقدر آرام و بي دغدغه خوابیدم؟ پس از اون همه سال بي خوابي؟! يعني...

به يكباره در باز شد و شدت جريان هوای تازه، کلاف آشفته افكارم رو کور کرد. يك زن؟ يك زن و... يك مرد. مرد شرشر اشك ميریزه و زن قهقه مي خنده!

- ببینم، شما كي هستيد؟ اينجا چيكار مي كنيد؟ اين ديگه چيه؟ يك كت كتان سفيد؟! همون كت كتاني كه اينقدر دوستش داشتم، دوستش داشتي؟! اما نه، من خوابم. من...

و زن ملافه رو ناغافل كنار زد و منِ برهنه و اين همه زخم و اون حلقه ي كبود دور گردنم.

- يكي نيست جلوي اين زن رو بگيره؟! مرد با توام؟ مگه نمي بيني داره كتو به زور تنم ميكنه؟ تني كه حالا ماسيده، اين كت ديگه براش تنگه. يكي جلوي... آخ!

هرگز به خاطر نداشتم كه پدر روي مادر دست بلند كرده باشه...

***
احساس يك قطره جوهر بي رنگ درون يك ليوان رنگ كه نه، يك بركه، يك دريا... يك اقيانوس!
يك قطره جوهر روي يقه ي يك كت كتاني...

سروش رهگذر_ اردي بهشت86

تاريخ ارسال :  چهارشنبه 8 اسفند 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385