قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سعيد محمدي يک نگاه
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41

به نام خداوند پرتو بخش

یک نگاه

خیابان مقابل کافی شاپ جوان -روز

مهسا از خیابان رد می شود و به سمت کا فی شاپ روز می رود

دوربین او را دنبال می کند و در نزدیکی کافی شاپ آرام آرم به طرف بالا می رود و تابلویی رانشان می دهد که روی آن نوشته شده کافی شاپ جوان

سالن کافی شاپ جوان-روز-

مهسا در حالی که دستهایش پر است از پروند ه وپوشه و با شانه اش موبایل را نگه داشته و با آن حرف می زند با پشت خود در کافی شاپ را باز می کند و هنگام برگشتن با کیفی که در دستش دارد ضربه به یکی از پیش خدمت ها که در حال خارج شدن از کافی شاپ می زند و کلاهی که روی سر پیش خدمت است به روی سر مهسا می افتد و پروند ها و پوشه ها یی که مهسا داشت به روی زمین می ریزد

پیش خدمت-معذرت می خوام

مهسا -خواهش می کنم تقصیر من بود

مهسا کلاه را برمی دارد و روی سر پیش خدمت می گذارد

و می نشیند و مشغول جمع کردن برگه ها می شود

مهدی که مشغول پاک کردن میزی است با ریختن ورقه ها توجه اش به طرف درجلب می شود که ناگهان چشمش به مهسا می افتد

از دید مهدی- دختر جوان وخوش غیافه با لباسی روشن مشغول جمع کردن برگه ها و پوشه از روی زمین است

مهدی با دیدن مهسا خشکش می زند

مهسا به طرف مهدی می رود

مهسا در حالی که با تلفن صحبت به طرف میزی که در نزدیکی مهدی است می رود و پوشه ها را روی میز می گذارد وپشت میز می نشیند و با کسی که پشت خط است خدا حافظی می کند وتلفن را قطع می کند

مهسا(روبه مهدی) -ببخشید آقا

(روبه مهدی) -ببخشید آقا

مهدی همچنان خشکش زده و به درب خیره شده است متوجه حرف مینا نمی شود

مهسا- آقا با شما هستم

مهدی باز هم به او پاسخ نمی دهد

مهسا( با عصبانیت از جای خود بلند می شود)- آقا حال شما خوبه
مهدی (به خود می اید) - بله بفر مایید

مهسا-حال تون خوبه آقا

مهدی (با خنده) -شما خوبین
مهسا(با تعجب) - بله
مهدی(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین
مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

( با عصبانیت از جای خود بلند می شود)- آقا حال شما خوبه

مهدی (به خود می اید) - بله بفر مایید

مهسا-حال تون خوبه آقا

مهدی (با خنده) -شما خوبین
مهسا(با تعجب) - بله
مهدی(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین
مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(به خود می اید) - بله بفر مایید

مهسا-حال تون خوبه آقا

مهدی (با خنده) -شما خوبین
مهسا(با تعجب) - بله
مهدی(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین
مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(با خنده) -شما خوبین

مهسا(با تعجب) - بله
مهدی(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین
مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(با تعجب) - بله

مهدی(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین
مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(با تته پته) -هیچی منظورم اینه که شما چی میل دارین

مهسا(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(در جای خود می نشیند و نفس عمیقی می کشد) -یه لیوان شیر قهوه البته اگه امکان داشته باشه در غیر این صورت هم اشکالی نداره از کس دیگه ای می خوام که برام بیاره

مهدی-نه خواهش می کنم چرا امکان نداره شما جون بخواین

مهسا-خیلی ممنون(با تعجب) بله چی گفتین
مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(با تعجب) بله چی گفتین

مهدی(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

(با تته پته) -هیچی فقط گفتم امر دیگه ای ندارید

مهسا-نه فقط یه لیوان شیر قهوه

مهدی -چشم

مهدی چند قدم حرکت می کند که مهسا از پشت پیراهنش می گیرد مهدی در جایش خشکش می زند

دوربین تصویری از مهدی نشان می دهد که آب دهانش را غورت می دهد

مهدی لبخندی می زند و به آرامی برمی گرد

مهدی(با تته پته) -بله کاری داشتید

مهسا- فقط می خواستم بگم یه کم سریع تر لطفا

مهدی-چشم اساعه میارم

(با تته پته) -بله کاری داشتید

مهسا- فقط می خواستم بگم یه کم سریع تر لطفا

مهدی-چشم اساعه میارم

مهدی به طرف آشپز خانه می رود

مهدی وارد آشپز خانه می شود

دوربین تصویری کوتاهی از در که باز و بسته می شود می گیرد

آشپز خانه کافی شاپ جوان -روز

مهدی از پنجره ای که رو به سالن باز می شود مشغول نگاه کردن مهسا است

از دید مهدی- مهسا پشت میزنشسته و پرونده ها و پوشه هارا مطالعه می کند و تند تند به ساعت خود نگاه می کند بعد رضا را صدا می زند و با او صحبت می کند

رضا به طرف آشپز خانه می رود

آشپز خانه کافی شاپ جوان-روز -

-

رضا وارد آشپز خانه می شود و مهدی را می بیند

ازدید رضا- مهدی تا کمر دلا شده و از پنجره به سالن نگاه می کند

رضا به طرف مهدی حرکت می کند

رضا-کجایی تو پسر سفار ش مشتریا مونده دیگه داره صداشون در میاد تو رو خدا دست بجونمون

مهدی هم چنان از پنجره به بیرون نگاه می کند و توجهی به حرفهای رضا نمی کند

رضا به طرف مهدی می رود و سقلمه ای به او می زند

مهدی(به خود می اید ) -چرا می زنی

رضا-کجا رو داری نگاه می کنی

(به خود می اید ) -چرا می زنی

رضا-کجا رو داری نگاه می کنی

رضا از پنجره به سالن نگاه می کند و مهسا را می بیند و لبخندی می زند

رضا-اهان حالا فهمیدم داشتی طلوع آفتاب و نگاه می کردی

مهدی(با دست پاچه گی) -آ.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   40   41
تاريخ ارسال :  سه شنبه 28 اسفند 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385