قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) ناجی
   1   2   3   4   5   6   7   8

آفتاب طلوع نکرده بود که کدخدا روي بام خانه اش، مشرف به آبادي نشسته بود و از آن بالا مرد را مي ديد که بر دهانه ي چاه تکيه کرده بود و آب بيرون مي کشيد. کدخدا همانطور که به ريش بلندِ سفيدش دست مي کشيد به فکر فرو رفت...

تقريبا يک ماه پيش، يک صبح سرد اوايل بهار، احمد و اسلام، دو نفر از جوانهاي آبادي که براي گرفتن ماهي به ساحل رودخانه که آنوقت از سال به علت آب شدن برفها بسيار خروشان بود، رفته بودند، جسم سفيد بزرگي را که به دهانه پل کوچکشان گير کرده بود، پيدا کردند. ابتدا فکر کردند گوسفندي، حيواني است که سيل آنرا با خود تا اينجا آورده اما وقتي چشمشان به دست جسد افتاد فهميدند که نه، او يک مرد است. صبح زود و با پيدا کردن جسد چنان جنجالي در آبادي به پا شد که همه، کوچک و بزرگ در ميدان ده، دور حلقه چاه، جسد مرد جمع شده بودند. فرستادند پي بي بي که براي مردم هم حکم ماماي محلي و هم به نوعي حکم طبيب ده را داشت، تا بيايد و نگاهي به جسد بياندازد. بي بي را احمد کول گرفت و آورد نزديک جسد مرد؛ کنار جسد نشست. چشمانش را ريز کرد و دستي به صورت سفيد و بي خون مرد کشيد و موهاي لخت سياهش را که به پيشانيش چسبيده بود، کنار زد. زير روشنايي اول صبح زيبايي چهره مرد، همه گان را به پچ پچه انداخت. ارسلان داد زد: " ها بي بي؟ مُرده؟! " بي بي زير نگاه متظر مردم آبادي مچ دست بزرگ و سفيد مرد را محکم گرفت و با انگشتان دو دست فشار داد. چند لحظه اي سکوت شد که يکدفعه بي بي ناباورانه سربلند کرد و رو به نقطه ي نامعلومي گفت: " جان بي بي، يا ما مرديم يا اين جوون زنده است! " مردم ابتدا متحير به هم نگاه کردند و بعد به بي بي که بدن سفيد مرد را در آغوش گرفته بود. کدخدا داد زد: " ها چرا حُناق گرفتيد؟! برسيد به داد اين جوان که خدا شما را سبب نجاتش کرده! "

پتويي آوردند، مرد را داخلش گذاشتند و به دستور کدخدا به مسجد بردند. کدخدا، اسعد خادم مسجد را فرستاد پي هيزم براي روشن کردن بخاري مسجد و بي بي به کمک زن کدخدا کمي جوشانده مخصوص براي مرد درست کرد. ابتدا دهانش را باز کردند و کمي از جوشانده ي داغ را به خوردش دادند؛ همينکه گرماي بخاري به تن سرد مرد نشست، آرام تکاني خورد. کدخدا به اسلام حالي کرد که پتو نمدي را همچون عبايي به تن مرد که تنها لنگه قباي بلند سفيدي برتن داشت، بپوشاند و از احمد خواست مردم را که در درون سالن کوچک مسجد تجمع کرده بودند، راهي خانه هايشان کند. چيزي به ظهر نمانده بود که مرد چشم باز کرد. اسعد صلواتي گفت و همه صلوات فرستادند. کدخدا جلو آمد و کنار مرد نشست: " ها؟ حالت چطوره؟! " اما مرد تنها با چشماني نيمه باز به چهره کدخدا خيره شده بود. دستان بي حال مرد را گرفت: " من کدخداي اين آباديم. ما شما را از رودخانه گرفتيم؛ گويا مال اين منطقه نيستيد. مي تواني صحبت کني؟ اسمت چيه جوان؟ " اما مرد چيزي نگفت. کدخدا به بي بي نگاه کرد؛ بي بي سري تکان داد. بيرون آمدند و تنها کدخدا سپرد به اسعد که مواظبش باشد. حوالي عصر کدخدا تنها نزد مرد بازگشت. جلوي در مسجد چند بچه به انتظار نشسته بودند. کدخدا داخل رفت و مرد را ديد که همچنان با همان حالت خيره به آتش بخاري مسجد، لم داده بود. اسعد گفت تمام ظهر او را زير نظر گرفته؛ هيچ حرکتي نکرده است. کدخدا گفت: " شايد پس از سقوط در رودخانه ضربه خورده که زبانش اينگونه بند آمده؛ بايد مجالش بدهيم. "

چند روز گذشت و مرد به کمک احمد و اسلام توانست روي پا بايستد و چند قدمي عرض مسجد را راه برود.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  يكشنبه 24 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 4 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385