پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) ناجی
   1   2   3   4   5   6   7   8
و زن کدخدا نيز براي تقويت بنيه اش، مرتب غذاهاي محلي به مسجد مي فرستاد. در اين مدت تنها مردان آبادي که براي نماز به مسجد مي آمدند، حق ديدن مرد را داشتند. اما زياد طول نکشيد که يک روز زيباي آفتابي پيش چشمان مردم مشتاق ده، مرد در حاليکه پتويي قهوه اي به دور خودش پيچيده بود، به کمک جوانان از مسجد بيرون آمد. آفتاب چشمانش را ميزد؛ دستش را سايبان چشمانش کرد و مردم اطرافش را از نظر گذراند. آنگاه به تنهايي چند قدمي آمد و نزديک چاه روي سنگ سفيدي نشست و به بدنه حلقه چاه تکيه داد. مرد به آرامي تبسمي کرد. چند بچه دست زدند؛ که ناخودآگاه به بقيه سرايت کرد و همه با هم دست زدند. اما همچنان انتظار براي شنيدن صداي مرد نتيجه اي نداد و او حتي يک کلمه هم صحبت نکرد. نه آنروز بلکه روزهاي ديگر نيز. گرچه بدين شکل، روند زندگيش به مذاق مردم آبادي خوش نمي آمد اما به تدريج به حضور ساکت اين مرد در کنار خودشان عادت کردند. روزها روي همان سنگ سفيد، پشت به سنگ چين دهنه چاه، رو به قهوه خانه مي نشست و زل مي زد به مردان ده و ظهر با همانها به مسجد مي رفت. پشت سر آنها مي ايستاد و سپس در گوشه اي انتظار نهارش را مي کشيد. خوراکش را هر روز خانواده اي، طبق يک قانون نانوشته متقبل شده بودند و شبها هم زير محراب مسجد همان پتوي قهوه اي را تا زير گلويش بالا مي کشيد و به خواب مي رفت. و باز هم صبح روز بعد، همچنان در ميان مردم بود بدون اينکه حتي يک کلمه با کسي حرف بزند.

- " عاقل و دوبار گزيدن از سوراخي؟! بکارم چي بشه، مثل پارسال سراسر ضرر بدم؟! "

- " نه آغلام، از قديم گفتن چراغي که به منزل رواست به مسجد حرامه؛ شما که جاي خود داري باجناغ! گندم از من، زمين از شما... بيا و امسال دوباره بکنش گندم! "

- " دِ آخه باز حرف خودت رو ميزني رمضان، تو به من ضمانت ميدي امسال باران خوب باشه يا بازم ديمي کاري و گندم بي ثمر؟! "

- " خوبه! " حتي رمضان هم قبل از اينکه اين کلمه را خودش بگويد، جا خورد.

هر دو بي مهابا رو به مرد برگشتند که با چشمان درشتش به آنها مي نگريست. آغلام داد زد: " تو چيزي گفتي؟! " اما مرد تنها به آنها نگاه مي کرد. رمضان پرسيد: " ببينم تو چيزي نگفتي؟ " که اينبار فقط تبسمي کرد.

ظهر مردها به مسجد رفتند. قبل از نماز از بيرون صداي دعا و مناجات بلند و رسايي به گوش مي رسيد. کدخدا سپرد: " بريد عبدالله کوره رو بياريد؛ گويا برگشته! " دست عبدالله را گرفتند و آوردند داخل مسجد. اما به محض ورود خاموش شد و گوشه اي کز کرد. بعد از نماز هم براي عبدالله و هم براي مرد غذا آوردند.

تقريبا شب شده بود که احمد با عجله جلو خانه کدخدا آمد و خبر داد: " کدخدا، عبدالله کوره رفت. "

- " ها احمد، کجا رفت؟! "

- " نمي دانم کدخدا، اما من وقتي داشتم از پايين جاده با گله بر ميگشتم روي پل ديدمش؛ رنگ به رخسار نداشت. مرتب مي گفت: تبارک الله، تبارک الله... "

کدخدا دستي به ريشش کشيد و گفت: " يعني چه شده؟ مگه تو مسجد امانش نداديد؟! "

- " چرا، اسعد مي گفت ظهر پيش همان مردي بود که از آب گرفتيمش، با هم سر يه سفره نشسته بودند که عبدالله به يکباره رنگ به رنگ شده؛ فکر کنم مرد چيزي بهش گفته که..."

- " چي ميگي احمد؟! اين مرد که حرف نمي زنه! "

- " ها حرف مي زنه، خوبم حرف مي زنه کدخدا! " اينرا آغلام همانطور که سوار بر خرش مي رفت، گفت؛ يک خر ديگر نيز که بار گندم داشت به دنبال خودش مي کشيد: " من به رخصت او و اجازه شما دارم ميرم سرِ زمين تا فردا.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  يكشنبه 24 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 17 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385