- " عاقل و دوبار گزيدن از سوراخي؟! بکارم چي بشه، مثل پارسال سراسر ضرر بدم؟! "
- " نه آغلام، از قديم گفتن چراغي که به منزل رواست به مسجد حرامه؛ شما که جاي خود داري باجناغ! گندم از من، زمين از شما... بيا و امسال دوباره بکنش گندم! "
- " دِ آخه باز حرف خودت رو ميزني رمضان، تو به من ضمانت ميدي امسال باران خوب باشه يا بازم ديمي کاري و گندم بي ثمر؟! "
- " خوبه! " حتي رمضان هم قبل از اينکه اين کلمه را خودش بگويد، جا خورد.
هر دو بي مهابا رو به مرد برگشتند که با چشمان درشتش به آنها مي نگريست. آغلام داد زد: " تو چيزي گفتي؟! " اما مرد تنها به آنها نگاه مي کرد. رمضان پرسيد: " ببينم تو چيزي نگفتي؟ " که اينبار فقط تبسمي کرد.
ظهر مردها به مسجد رفتند. قبل از نماز از بيرون صداي دعا و مناجات بلند و رسايي به گوش مي رسيد. کدخدا سپرد: " بريد عبدالله کوره رو بياريد؛ گويا برگشته! " دست عبدالله را گرفتند و آوردند داخل مسجد. اما به محض ورود خاموش شد و گوشه اي کز کرد. بعد از نماز هم براي عبدالله و هم براي مرد غذا آوردند.
تقريبا شب شده بود که احمد با عجله جلو خانه کدخدا آمد و خبر داد: " کدخدا، عبدالله کوره رفت. "
- " ها احمد، کجا رفت؟! "
- " نمي دانم کدخدا، اما من وقتي داشتم از پايين جاده با گله بر ميگشتم روي پل ديدمش؛ رنگ به رخسار نداشت. مرتب مي گفت: تبارک الله، تبارک الله... "
کدخدا دستي به ريشش کشيد و گفت: " يعني چه شده؟ مگه تو مسجد امانش نداديد؟! "
- " چرا، اسعد مي گفت ظهر پيش همان مردي بود که از آب گرفتيمش، با هم سر يه سفره نشسته بودند که عبدالله به يکباره رنگ به رنگ شده؛ فکر کنم مرد چيزي بهش گفته که..."
- " چي ميگي احمد؟! اين مرد که حرف نمي زنه! "
- " ها حرف مي زنه، خوبم حرف مي زنه کدخدا! " اينرا آغلام همانطور که سوار بر خرش مي رفت، گفت؛ يک خر ديگر نيز که بار گندم داشت به دنبال خودش مي کشيد: " من به رخصت او و اجازه شما دارم ميرم سرِ زمين تا فردا.