پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) ناجی
   1   2   3   4   5   6   7   8
.. تا فردا زمينو گندمش بدم؛ آخه به دلم برات شده کـه... " و صدايش در سرپيچ گم شد. کدخدا متعجب گفت: " غلام چي گفت؟... بريم سروقتش ببينم! "

با هم به مسجد رفتند. در روشنايي کمسوي مسجد، مرد در محراب زير نور مهتاب، پشت به آنها روي پتويش دراز کشيده بود. کدخدا يالله ي گفت و جلو رفت. چند قدم مانده به مرد نشست. آرام سرفه کرد اما مرد برنگشت. سربلند کرد و از روي شانه هاي مرد، ديد که شاخه علفي را در چنگ گرفته. پرسيد: " خوابي جوان؟ " جوابي نيامد. کدخدا به آرامي گفت: " قصد مزاحمت ندارم؛ مدتي است که مهمان مايي بدون آنکه از نام و نشانت و از کس و کارت بپرسيم. قدمت روي چشم ما، اما گويا بعضي از مردان امروز گويا در قهوه خانه شنيده اند که تو... " حرفش را تمام نکرده بود که به يک باره مرد برگشت؛ کدخدا تکان خورد. موهاي انبوه سياهش روي چشمانش را پوشانده بود اما باز هم در تاريکي برق چشمان شفافش ديده مي شد. مرد ساکت به کدخدا خيره شده بود؛ انگار انتظار خبري را ميکشيد. که ناگهان در باز شد: " کدخدا، کدخدا شما اينجاييد؟ کدخدا...؟ "

- " ها ما اينجاييم؛ چي افتاده؟! "

- " کدخدا ننه ام فرستاده پي تون، يکه گاومون داره از دست ميره کدخدا، ننم گفت دستم به دامنت خودت را برسان! "

کدخدا نگاهي به مرد انداخت و آنگاه با عجله در پي پسرک بيرون رفت. از کوچه هاي تاريک، پشت سر پسرک فانوس به دست به زحمت گذشتند و وارد خانه اي شدند. همسايه ها ريخته بودند جلوي در طويله و چند نفر از زنهاي ده ننه را دوره کرده بودند که بدجوري شيون مي کرد. کدخدا سلامها را نگرفته وارد شد. گاو را ديد که کف طويله افتاده و شکمش برآمده و به سختي نفس مي کشيد. کدخدا رو به بيرون داد زد: " ها ننه، فرستادي به تگ آمدم. حال شيون نکن، بگو بدانم چي چريده؟! " ننه يک لحظه ميان ناله و زاريش " هيچي " گفت و دوباره شيون سر داد. کدخدا کلافه شد: " تا ندانم چي کوفت کرده که نمي دانم درمانش کنم، بگو تا... " در همين حين گاو تکان سختي خورد ماق بلندي کشيد. کدخدا زمزمه کرد: " مقدر نبود، دير رسيديم! " آنگاه عصباني داد زد: " هوي مشتي، بفرست پي علي قصاب؛ حالاست که حيواني تلف بشه! " با شيدن اين حرف صداي شيون و زاري اوج گرفت اما به يکباره قطع شد. کدخدا متعجب برگشت. در آستانه در طويله، مرد بلند بالايي را ديد که يک شاخه علف را به طرفش گرفته.

پس از نجات يافتن گاو ننه از تيغ قصاب، مردم آبادي، جوان از آب گرفته را موجب سلامتي حيوان مي دانستند؛ يکي از همسايه هاي ننه مدعي شد از همان روزي که اين مرد غريبه دست روي بدن مرغش کشيده، مرغ پيرش روزي دو بار تخم مي گذارد. و از اين دست شايعه ها ادامه داشت، تا روزي مرد غريبه اي نيز با قاطر لنگش وارد آبادي شد و آدرس جوان را پرسيد؛ يکراست به دم چاه آمد و مرد جوان را ديد که روي سنگ سفيد نشسته و چند کودک احاطه اش کرده بودند. غريبه سلامي گفت و عنوان کرد که از راه دوري به آرزوي شفاي قاطرش آمده. در ميان مردان قهوه خانه، ارسلان تنها داماد کدخدا با صداي بلند داد زد: " هوي مشتي، مگه ما مريضخانه حيوانات وا کرديم؟! " جمعيت خنديدند. مرد گفت: " باور کنيد از تمام دار و ندار اين دنيا، تنها اين قاطر را دارم و اين زبان بسته هم مدتيست مي لنگد. پول جو خودش و ناشتا يک ماه خودم را صرفش کردم اما روي پاي عليلش نايستاد. تعريف اين جوان را چند روز پيش از دو دوره گرد شنيدم. شنيدم مرد قابلي براي درمان چهارپايان است.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  يكشنبه 24 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 17 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385