شباهنگام زن کدخدا به بالينش آمد و آرام شانه اش را تکان داد: " هاي مرد، برخيز که جنجالي در آبادي به پا شده. برخيز و ببين چه خبر است؟! " کدخدا سراسيمه برخاست و شنيد که جوانها پرسر و صدا رو به مسجد مي دوند. پرسيد ارسلان بيدار است يا نه. زن کدخدا گفت: " آرام بيدارش کن، که دخترمان بار شيشه دارد؛ خداي نکرده تکان نخورد! " کدخدا پايين رفت اما ارسلان را ديد که هاج و واج دم در ايستاده است. کدخدا گفت: " ها ارسلان، بپوش که خدا رحم کند؛ انگاري مسجد آتش گرفته! " با عجله خود را به حلقه چاه کنار مسجد رساندند. اما کدخدا که منتظر ديدن لهيب بزرگ آتشي بود در نهايت تعجب زير نور ضعيف فانوسها، زني را ديد که گريان به پاي مرد غريبه افتاده و جاي پايش را مي بوسد و با صداي گرفته فرياد مي زند: " تو ناجي هستي، ناجي ما... " مرد دستي به چارچوب گرفته و دستي به پتويش و کسي قادر به جدا کردن زن از پاهايش نيست. که ارسلان فرياد زد: " هوي مردم، چه شده؟! " يک آن همه ساکت شدند و رو به کدخدا و ارسلان برگشتند. مردي نزديک آمد. در تاريکي، کدخدا چهره ي آفتاب سوخته رمضان را شناخت: " ها رمضان، چه شده؟! " رمضان سرپايين انداخت و آنگاه که سربلند کرد، مي شد در ظلمات شب نيز برق اشک را در چشمانش ديد: " آقا، اين مرد نظر کرده است. اين مرد فرستاده است. اين مرد... " که ارسلان بدخلق شد: " دِ بنال رمضان! " کدخدا دستش را بالا آورد: " مهلتش بده ارسلان، چه شده رمضان؟ آيا از سر حيوان شما هم رفع بلا شده؟! "
- " نه کدخدا، ما که حيوان نداريم! "
- " پس چه؟! "
- " اين مرد " و اشاره کرد به مردي که در گوشه تاريک درگاه مسجد کز کرده بود: " اين مرد ناجيه، ناجي ما... او دخترم، سنبلم را از مرگ حتم نجات داد! "
- " پناه بر خدا، چه مي گويي رمضان؟! " گريه رمضان را مجال نداد.
آغلام با فانوسي در دست جلو آمد؛ سلامي کرد و تعريف کرد: " ... سرشب خانه ي رمضان بوديم که به ناگاه سنبل حين بازي با برادرها و بچه هاي من به پشت افتاد. چشمانش برگشته بودند و نفسش در نمي آمد. چيزي نمانده بود که طفلکي روي دستمان تلف شود که مادرش فرياد زد که اي خدا مددي! به ناگاه در باز شد و مرد غريبه به ضرب وارد شد. طفل را از دست من ربود و به تگ از منزل خارج شد. ما ابتدا گيج شديم. يکدفعه همه با هم به دنبال او رو به مسجد دويديم. او داخل شد و در را بست. مدتي نبرد که در باز شد... لال شوم اگر دروغ بگويم، جل الخالق، سنبل سالم به آغوش مادرش دويد! " دوباره همه رو به درگاه مسجد برگشتند؛ گويا جوان از اين فرصت استفاده کرده و به داخل مسجد برگشته بود. دوباره صداي گريه و فغان مادر به هوا رفت: " تو ناجيه، ناجي بچه ي من، ناجي ما.