چيزي طول نکشيد که از تمام شهرها و روستاهاي اطراف انبوه مردم براي ديدار مرد نظر کرده راهي آبادي آنها شدند. صبحي زود، کدخدا به همراه ارسلان داخل مسجد رفتند و به چند نفر از جوانها سپرد در ورودي را بسته و نگذارند امروز کسي وارد شود. کدخدا جلو رفت و چند قدم مانده به مرد زانو زد و نشست. اما ارسلان همانطور سرپا پشت سر کدخدا ايستاد. مرد بيدار بود و رو به نقطه نامعلومي خيره شده بود. کدخدا سرجلو آورد تا دستان مرد را ببوسد که او دستانش را قايم کرد. کدخدا گفت: " يا ناجي! " مرد به آرامي به سوي آنها سرچرخاند. حالا ديگر موي نرم و سياه سر و صورتش بلند شده بود. و چشمانش که همچنان مي درخشيدند. کدخدا گفت: " ناجي، اين نامي است که مردم روي حضرتت گذاشته اند که اگر مقبولتان نيست... " مرد به آرام تبسمي کرد و سري تکان داد. کدخدا ادامه داد: " عرضي نيست ، تنها، تنها اينکه... اينکه... " که به يکباره ارسلان درآمد: " اينکه حال و روز ما را مي بيني، التفاتي کن و مجاني مردم را شفا نده! " کدخدا که گويي ارسلان را پشت سرش فراموش کرده بود، برگشت و داد زد: " ارسلان، بشين! " ارسلان با ناراحتي نشست اما گفت: "کدخدا ما کلي صحبت کرديم؛ ديگر چرا اينقدر آسمان ريسمان مي بافي؟! " و بعد رو به مرد برگشت: " ببين تصدقت، ما نه حيواني داريم و نه مريضي، لااقل بگذار از تو منفعتي به جيبمان برسد! " کدخدا رنگ به رنگ شد و سرش را به زير انداخت. وقتي سر را بلند کرد مرد را ديد که به کاسه پيش پايش خيره شده. کدخدا به يکباره رو به ارسلان برگشت: " ارسلان زود اين کاسه شير را ببر بيرون از مسجد! " و مجال نداد ارسلان دليلش را بپرسد. با رفتن ارسلان کدخدا رو به مرد برگشت و گفت: " از حرف دامادم شرمنده ي رويت هستم اما خوب، حال و روز مردم را که مي داني و اينکه من ايمان دارم که هيچ کارت بي حکمت نيست؛ استدعا دارم که ما را، مردم اين کوره ده را هم از رحمتت بي نصيب مگذاري! " مرد رو برگرداند.
پس از آنروزي که هفت خانواده تنها از يک کاسه شير خوردند، و شير کاسه تمامي نداشت ديگر کسي، چيزي از مرد مشاهده نکرد. همچون روز اول که آب آورده بودش، گوشه ي مسجد تنها در خود فرو مي رفت و به نقطه اي خيره مي شد. خيلي ها همچنان از او نااميد نشده بودند اما هر چقدر تقلا مي کردند که رضايتش را جلب کنند بلکه دستي بر سر بيمارشان بکشد و يا کاسه شيرشان را تبرک کند، هيچ نتيجه اي نداد و به تدريج از اطرافش پراکنده شدند. تنها بچه ها ماندند که تبسمهايش را دوست داشتند؛ اما ارسلان مي گفت: " بچه ها زود باورند، نبايد مجال آشنايي با غريبه ها را بهشان داد! " و خيلي زود شايعه شد که مرد آب آورده نه تنها ناجي مردم نيست بلکه شياد است و خيلي ها او را در روستاهاي بالادست رودخانه در لباس دوره گردان که گويا چشم طمع به ناموس و مال مردم داشته، ديده اند. ناجي خيلي زود نه تنها از چشم مردم افتاد بلکه يک روز صبح وقتي به جاي هميشگي اش، کنار چاه برگشت تا بنشيند، ارسلان و چند نفر ديگر، گوشه ي عبايش را گرفته و کشان کشان برش گرداندند به داخل مسجد و به اسعد نيز سپردند که در مسجد را قفل کند که مبادا اين دزد رذل قصد مال کسي را بکند.