پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) ناجی
   1   2   3   4   5   6   7   8
قهوه چي از همانجا، پشت سماور با صداي دورگه اش داد زد: " خدا عوضتان بدهد آقا ارسلان، از روزي که دستش برا اين ملت رو شده ديگه واسه قهوه خانه ما هم شگون ندارد؛ نه چايي خوب دم مي کشد، نه قليان خوب چاق مي شود! " بعضي از ريش سفيدان هم که براي نماز به مسجد رفته بودند، قول ساختن يک خانه را به اسعد، خادم مسجد دادند به شرطي اينکه پستوي کوچکش را به مرد واگذار کند که لااقل هنگام نماز، حواسشان از عبادت پرت نشود و دچار شرک نگردند. اين شد که در کمتر از يک هفته مرد براي هميشه از خاطر مردم فراموش شد و ديگر کسي برايش مهم نبود که او هنگام ظهر و شام در آن پستوي نمور و تاريک چيزي براي خوردن دارد يا نه؟ يک روز نيز در قهوه خانه، سرِ بازي، احمد و اسلام که شريک هم بودند با ارسلان بحثشان شد که به يکباره ارسلان پس گردني محکمي به اسلام زد. مردها مداخله کردند و احمد دست اسلام را گرفت و از قهوه خانه بيرون آمدند. آخرين لحظه اسلام با بغض رو به مردان برگشت و گفت: " از روزي که اين مرد را از آب گرفتيم و آورديم تو ده، همه شدن دشمن خوني ما! خوب گناه ما چيست که اين مرد، شيطان از آب در آمد؟! "

تقريبا همه چيز به روال عادي خود بازگشته بود که نيمه شبي از شبهاي بهاري به يکباره صداي جيغ زني سکوت آبادي را بر هم زد. خانه کدخدا جنجالي به پا شد. گويا بي موقع درد زايمان دختر کدخدا را گرفته؛ فرستادند دنبال بي بي؛ و زن کدخدا و چند نفر از پيره زنهاي آبادي ماندند پيش دختر که بدجوري درد مي کشيد. بي بي را به زحمت آوردند؛ نرسيده آب داغ خواست و چند تکه پارچه تميز. ارسلان دل تو دلش نبود و مرتب جلو اتاقشان مي آمد و مي رفت. کدخدا بر بام نشسته بود. يک آن صداي جيغ زن قطع شد. همه گوش خواباندند تا شايد صداي گريه نوزاد را بشنوند اما خبري نشد. به ناگاه يکي از زنها بيرون دويد. ارسلان جلويش را گرفت: " چه شد؟! "

- " خدا رحم کند به جوانيت آقا ارسلان، بچه چرخيده؛ خدا رحم کند... "

زن بيرون دويد و ارسلان مبهوت رو به بالا نگاه کرد: " ميگه بچه چرخيده، مگه بچه مي چرخه؟! " که دوباره زن ارسلان جيغش به هوا رفت و اينبار صداي ضجه هايش دل همه را ريش ريش مي کرد. ارسلان گريان و درمانده روي زمين نشسته بود و بي تابي مي کرد. به خواست کدخدا، به زحمت بالا آمد و کدخدا در آغوشش کشيد. هر دو مثل کودکان مي گريستند. ارسلان ناله مي کرد: " اين سوميه، ديگه طاقتم طاق شده... اين سوميه و هنوز اجاقم... اين سوميه و زنم... اين سوميه و... " کدخدا از آن بالا همانطور که دامادش را در آغوش کشيده بود، از پشت موجهاي لرزان اشک، تک فانوس جلوي مسجد را ديد. به يکباره فکري به خاطرش رسيد: " ها ارسلان، توکل کن پسر. ببين چي بهت سفارش مي کنم. همين حالا برو سروقت ناجي... "

- " چي؟... ناجي؟! "

- " ها ناجي، به دلم برات شده که اگه کسي بتونه برامون کاري بکنه خودشه و والسلام! "

ارسلان لحظه اي آرام گرفت. در چشمان نمدار کدخدا نگاه کرد و گفت: " کدخدا، مطمئني؟! " کدخدا آرام سر تکان داد. ارسلان با پشت دست اشکهايش را پاک کرد. و به فکر فرو رفت اما همينکه صداي ناله هاي دلخراش زنش را دوباره شنيد، چهار پله يکي کرد و از بام به حياط پريد. از دوردستها صداي زوزه ي سگي به گوش مي رسيد.

- " ناجي... يا حضرت ناجي؟ " و منتظر جواب نماند و پرده ي پستو را کنار زد. همه جا تاريک بود اما بوي بسيار مطبوع غذايي به مشام مي رسيد.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  يكشنبه 24 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 17 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385