تقريبا همه چيز به روال عادي خود بازگشته بود که نيمه شبي از شبهاي بهاري به يکباره صداي جيغ زني سکوت آبادي را بر هم زد. خانه کدخدا جنجالي به پا شد. گويا بي موقع درد زايمان دختر کدخدا را گرفته؛ فرستادند دنبال بي بي؛ و زن کدخدا و چند نفر از پيره زنهاي آبادي ماندند پيش دختر که بدجوري درد مي کشيد. بي بي را به زحمت آوردند؛ نرسيده آب داغ خواست و چند تکه پارچه تميز. ارسلان دل تو دلش نبود و مرتب جلو اتاقشان مي آمد و مي رفت. کدخدا بر بام نشسته بود. يک آن صداي جيغ زن قطع شد. همه گوش خواباندند تا شايد صداي گريه نوزاد را بشنوند اما خبري نشد. به ناگاه يکي از زنها بيرون دويد. ارسلان جلويش را گرفت: " چه شد؟! "
- " خدا رحم کند به جوانيت آقا ارسلان، بچه چرخيده؛ خدا رحم کند... "
زن بيرون دويد و ارسلان مبهوت رو به بالا نگاه کرد: " ميگه بچه چرخيده، مگه بچه مي چرخه؟! " که دوباره زن ارسلان جيغش به هوا رفت و اينبار صداي ضجه هايش دل همه را ريش ريش مي کرد. ارسلان گريان و درمانده روي زمين نشسته بود و بي تابي مي کرد. به خواست کدخدا، به زحمت بالا آمد و کدخدا در آغوشش کشيد. هر دو مثل کودکان مي گريستند. ارسلان ناله مي کرد: " اين سوميه، ديگه طاقتم طاق شده... اين سوميه و هنوز اجاقم... اين سوميه و زنم... اين سوميه و... " کدخدا از آن بالا همانطور که دامادش را در آغوش کشيده بود، از پشت موجهاي لرزان اشک، تک فانوس جلوي مسجد را ديد. به يکباره فکري به خاطرش رسيد: " ها ارسلان، توکل کن پسر. ببين چي بهت سفارش مي کنم. همين حالا برو سروقت ناجي... "
- " چي؟... ناجي؟! "
- " ها ناجي، به دلم برات شده که اگه کسي بتونه برامون کاري بکنه خودشه و والسلام! "
ارسلان لحظه اي آرام گرفت. در چشمان نمدار کدخدا نگاه کرد و گفت: " کدخدا، مطمئني؟! " کدخدا آرام سر تکان داد. ارسلان با پشت دست اشکهايش را پاک کرد. و به فکر فرو رفت اما همينکه صداي ناله هاي دلخراش زنش را دوباره شنيد، چهار پله يکي کرد و از بام به حياط پريد. از دوردستها صداي زوزه ي سگي به گوش مي رسيد.
- " ناجي... يا حضرت ناجي؟ " و منتظر جواب نماند و پرده ي پستو را کنار زد. همه جا تاريک بود اما بوي بسيار مطبوع غذايي به مشام مي رسيد.