پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) ناجی
   1   2   3   4   5   6   7   8
ارسلان دوباره صدا زد. اينبار گوشه ي پستو حرکتي حس کرد. تازه متوجه شمع هاي رو طاقچه شد. سريع يکي را روشن کرد و زير نور ضعيفش ناجي را ديد که پتوي مندرسي را تا زير گردن بالا آورده و چشمانش باز است. ارسلان آب دهانش را فرو داد و با صداي لرزاني گفت: " يا حضرت ناجي، منم من... همان بنده روسياه؛ برس به فريادم که زنم، زن و بچه ام، دارند... دارند از دستم ميروند... " و گريه امانش نداد؛ طوريکه شانه هاي بزرگش مي لرزيدند. سپس که سربلند کرد، ناجي را ديد که به نور شمع خيره شده؛ بي هيچ واکنشي. ارسلان نور شمع را به اطراف چرخاند اما چيزي پيدا نکرد. نور را دوباره به طرف صورت ناجي برگرداند. ني ني چشمان درشتش همچون دو گلوله آتش شده بودند و خشم در صورت پرمويش موج مي زد. به يکباره ارسلان از جا جهيد و شمع از دستش افتاد.

آفتاب طلوع نکرده بود که کدخدا روي بام خانه اش، مشرف به آبادي نشسته بود و از آن بالا مرد را مي ديد که بر دهانه ي چاه تکيه کرده بود و آب بيرون مي کشيد. کدخدا همانطور که به ريش بلندِ سفيدش دست مي کشيد به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه سربلند کرد و مرد را ديد که رو به پايين آبادي مي رود. به يکباره آسمان ده را ابرهاي سياهي پوشاندند. کدخدا رو به حياط داد زد: " هاي، ارسلان برنگشته؟! " جوابش را نگرفته بود که ارسلان با سر و مويي ژوليده، وارد حياط شد. چند لحظه دست به ديوار ايستاد و گوش خواباند و چون صدايي نيامد دمِ در وا رفت. تا کدخدا پايين بيايد، دخترهاي جوان همسايه کمي آب بهش دادند. کدخدا آمد و روبروي ارسلان زانو زد: " ها ارسلان؟ چرا اينقدر دير برگشتي ؟! " ارسلان بي رمق و با چشمان ماسيده اش تنها به کدخدا نگاه مي کرد؛ و قطره اشکي از گوشه ي چشمش سر خورد: " ها؟ تمام شد؟! "

- " چي تمام شد؟! گفتم که توکل داشته باش؛ بي بي و زنها چند ساعتي هست مشغولن، اما هنوز فارغ نشده... نگفتي از ناجي چه خبر؟ چيزي بهت نداد براي شفا؟! "

اما گويا ارسلان از شدت خسته گي چرت مي زد. کدخدا داد زد: " ها ارسلان، چه وقته خوابه مرد؟! پرسيدم چيزي براي مادر و فرزند نداد؟ "

- " نه، نه... تنها گفت بايستي وضو بگيريم و سر نماز از خودش طلب کنيم! "

- " چکار کنيم؟!... از خودش؟ ناجي گفت؟! " و کله ارسلان روي سينه اش افتاد و به خواب رفت.

رعدي زد؛ کدخدا به يکباره از جا جست و بيرون رفت. باراني باريدن گرفت که به تدريج بر شدتش افزوده مي شد؛ به يکباره طوفاني به پا شد. کدخدا داخل مسجد و پستو را گشت؛ کسي نبود. به طرف چاه آمد. باد در چاه مي پيچيد و قطرات درشت باران که بي صدا به درونش مي ريختند. کدخدا سطل انداخت اما باز صدايي نيامد. کدخدا وحشت کرد. دويد و سنگ بزرگي برداشت و با عجله در چاه پرتاب کرد. سنگ در انتها صداي خفه اي داد. به ناگاه کدخدا دست و پايش به لرزه افتاد. روي دهنه چاه تا کمر خم شد؛ چيزي نمانده بود که به درون چاه پرت شود که پسر بچه اي پشت کمرش را گرفت: " کدخدا، کدخدا... "

- " ها ؟ "

- " ناجي... ناجي... "

- " ناجي چي، بچه؟! "

- " افتاد تو رودخانه؛ ناجي را آب برد! "

کدخدا نفسش به يکباره بند آمد. و بي اختيار بر روي تخته سنگ سفيد کنار چاه افتاد. از دور صداي گريه نوزادي، آبادي را از خواب بيدار کرد.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  يكشنبه 24 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 17 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385