آفتاب طلوع نکرده بود که کدخدا روي بام خانه اش، مشرف به آبادي نشسته بود و از آن بالا مرد را مي ديد که بر دهانه ي چاه تکيه کرده بود و آب بيرون مي کشيد. کدخدا همانطور که به ريش بلندِ سفيدش دست مي کشيد به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه سربلند کرد و مرد را ديد که رو به پايين آبادي مي رود. به يکباره آسمان ده را ابرهاي سياهي پوشاندند. کدخدا رو به حياط داد زد: " هاي، ارسلان برنگشته؟! " جوابش را نگرفته بود که ارسلان با سر و مويي ژوليده، وارد حياط شد. چند لحظه دست به ديوار ايستاد و گوش خواباند و چون صدايي نيامد دمِ در وا رفت. تا کدخدا پايين بيايد، دخترهاي جوان همسايه کمي آب بهش دادند. کدخدا آمد و روبروي ارسلان زانو زد: " ها ارسلان؟ چرا اينقدر دير برگشتي ؟! " ارسلان بي رمق و با چشمان ماسيده اش تنها به کدخدا نگاه مي کرد؛ و قطره اشکي از گوشه ي چشمش سر خورد: " ها؟ تمام شد؟! "
- " چي تمام شد؟! گفتم که توکل داشته باش؛ بي بي و زنها چند ساعتي هست مشغولن، اما هنوز فارغ نشده... نگفتي از ناجي چه خبر؟ چيزي بهت نداد براي شفا؟! "
اما گويا ارسلان از شدت خسته گي چرت مي زد. کدخدا داد زد: " ها ارسلان، چه وقته خوابه مرد؟! پرسيدم چيزي براي مادر و فرزند نداد؟ "
- " نه، نه... تنها گفت بايستي وضو بگيريم و سر نماز از خودش طلب کنيم! "
- " چکار کنيم؟!... از خودش؟ ناجي گفت؟! " و کله ارسلان روي سينه اش افتاد و به خواب رفت.
رعدي زد؛ کدخدا به يکباره از جا جست و بيرون رفت. باراني باريدن گرفت که به تدريج بر شدتش افزوده مي شد؛ به يکباره طوفاني به پا شد. کدخدا داخل مسجد و پستو را گشت؛ کسي نبود. به طرف چاه آمد. باد در چاه مي پيچيد و قطرات درشت باران که بي صدا به درونش مي ريختند. کدخدا سطل انداخت اما باز صدايي نيامد. کدخدا وحشت کرد. دويد و سنگ بزرگي برداشت و با عجله در چاه پرتاب کرد. سنگ در انتها صداي خفه اي داد. به ناگاه کدخدا دست و پايش به لرزه افتاد. روي دهنه چاه تا کمر خم شد؛ چيزي نمانده بود که به درون چاه پرت شود که پسر بچه اي پشت کمرش را گرفت: " کدخدا، کدخدا... "
- " ها ؟ "
- " ناجي... ناجي... "
- " ناجي چي، بچه؟! "
- " افتاد تو رودخانه؛ ناجي را آب برد! "
کدخدا نفسش به يکباره بند آمد. و بي اختيار بر روي تخته سنگ سفيد کنار چاه افتاد. از دور صداي گريه نوزادي، آبادي را از خواب بيدار کرد.