قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني راهي بسوي روشنايي
   1   2   3   4   5   6

احمد لحظات سختي را مي گذراند ، او در آستانه جدايي با همسرش حميده قرار داشت ، او نمي خواست از همسرش جدا شود، دخالتهاي مادرش او را فرسنگها از عزيزش دور كرده بود ولي خودش ميدانست كه،حميده از او و او از حميده دور نيست ، قلب او در سينه براي حميده مي طپيد و اين توان رادر خود نمي ديد تا به آساني احساس خود را بر زبان بياورد چون مادرش تنهاعاملي بود كه نمي گذاشت او و حميده با هم زندگي كنند.
حميده تمام رفتارهاي مادر او را تحمل ميكرد و چيزي نميگفت ، انگار اواز همه چيز خبر داشت كه اين حرفها ، حرفهاي او نيست وقتي احمد سخت تحت فشار قرار ميگرفت و حرف از جدايي بر زبان مي آورد ، حميده هيچ نمي گفت و سكوت تنها پاسخ او بود، نه اعتراضي و نه گله و شكايتي آن لحظه وقتي احمد گوشي را مي گذاشت ، قلبش فشرده مي شد ، ميخواست داد بزند ، فرياد بكشد و زمين و زمان را به هم بدوزد و با خود مي گفت :يعني تو هيچي نمي خواستي بگويي، چرا مرا در برزخ گذاشتي ، به من مي گفتي كه نمي خواهي جدا بشوي ،سكوت سنگين تو مرا خورد ميكند ، تو كه مقصر را خوب ميشناسي ،چرا مرا به حال خود رها ميكني ؟ بياد آوردن اين لحظات سخت قلب احمد را ميفشرد ، حرفهاي مادرش و دلتنگي حميده و پناه بردن او به خدا وگريستنش وقتي اينها را ميديد
مي فهميد كه مادرش چه كرده است او مديون حميده بود . او در تنهايي خود آن زمان را كه به خواستگاري حميده رفت به ياد ميآورد .
" تا قبل از آن معلوم نبود كه او اصلاً براي چه زندگي ميكند ، هر كاري كه بدستش مي آمد انجام ميداد حتي كار خلاف و ابايي از آن نداشت هرجا براي خواستگاري ميرفت ، يا آنها جواب منفي ميدادند ، يا مادر احمد ويا خود او رد ميكردند ولي اين بار با دفعات قبل خيلي فرق داشت وقتي اوبه خواستگاري حميده رفت و چشمش به او افتاد ،قلبش فرو ريخت ،اين حس عجيب يك لحظه اورا راحت نمي‌گذاشت . خانواده حميده مخالفت مي‌كردند چون با تحقيق فهميده بودند كه او چه آدمي است .ولي حميده چيزي برزبان نمي آورد ،نه با خانواده اش مخالفت و نه با او موافقت مي كرد و اين از همان آغاز اورا آزار مي داد . او كه با اشك ميانه اي نداشت، حالا خيلي آسان ميگريست . آنروز هيچوقت از ذهن احمد پاك نشد ، او طبق معمول به خانه حميده آمد و پدر و مادرش تنها به خاطر دخترشان به احمد اجازه دادند تا با او حرف بزند . او ميلرزيد و حميده خيلي آرام او را مينگريست ، انگار كه خبري نيست ، او بعد از اينكه از جايش بلند شد ، به طرف پنجره رفت و صورتش را از حميده پنهان كرد ،گفت: من نميدانم كه چه بگويم ، نميتوانم احساسم را شرح دهم ، تا به حال دچار اين حالت نشده بودم ، خواهش ميكنم حميده خانم ، من بازيگر خوبي نيستم ، واقعاً احساس دروني من همين است كه ميبينيد ، نمي‌خواهيد بگوييد كه با من ازدواج ميكنيد يا نه؟ حداقل من راحت ميشوم ، شما با اين سكوتتان قلب مرا ميفشريد . دراين هنگام چند قطره اشك برگونه احمد غلطيد.
حميده بعداز كمي سكوت گفت : من از شما تعجّب ميكنم ، شما آدم قوّي هستيد ، ميتوانيد بر خودتان مسلّط باشيد ، چرا خودتان را به دست طوفان احساسات و عواطف بيحد و حصر ميسپاريد ، من آنقدر ها هم كه شما فكر ميكنيد ارزش ندارم، چرا از ميان اين همه دختر شما مرا انتخاب كرده ايد؟ چرا براي من گريه ميكنيد ؟ هيچكدام از خواستگاران من ...نميدانم كه چرا اين احساس به من دست مي دهد كه... او در حالي كه دستش جلوي صورتش بود گفت: بله . راحت حرف بزنيد .
بگوئيد من دارم نقش بازي ميكنم . به همه دروغ ميگويم امّا به شما نه،نمي توانم ، ميدانم باورش براي شما سخت است ،امّا باور كنيد .

   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385