قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

نجمه السادات موسوی زاده او
   1   2

هنوز صبح نشده بود که با صدای توپ و تانک از خواب پریدم . یک نفر بود که تازه به سنگر ما آمده بود و آدم واقعا عجیبی بود و دوست داشتنی و البته بسیار شجاع. با همه دوست بود ولی رازی داشت که تا آخر مرگ به هیچکس نگفت. آن روز ما عملیات سختی در پیش داشتیم ، بیدار کردن سربازان که تا همین یک ساعت پیش هنوز بیدار بودند و تازه چشم روی هم گذاشته بودند کار سختی بود اما او این کار را کرد . باحوصله همه را بیدار کرد و بادقت و ظرافت تمام ، کوله ی همه ی سربازان را آماده کرد و وسایل موردنیاز را در آن گذاشت و همه را راهی کرد.

خلاصه راه افتادیم در راه به زمین مین برخورد کردیم زمین بسیار بزرگی که هیچکس جرئت رفتن نداشت . اما او حاضر شد تخریب چی گروه شود و تمام زمین های مین را با با لبخندی زیبا سپری می کرد، با خواندن آیت الکرسی و خواستن شهادت از خدا اما وقتی سالم برمی گشت و اتفاقی نمی افتاد رو به آسمان می کرد و می گفت: یعنی من اینقدر بنده ی بدی ام؟ دل نازکی داشت و زود اشک می ریخت اما شجاع بود شجاع و بی باک و این صفت او همه را متحیر می کرد. بالاخره به خط رسیدیم . در مکان امنی مستقر شدیم و قرار شد 2 ،3 نفر از بچه ها چند نگهبان عراقی را که بیرون از سنگرشان پاسبانی می دادند از بین ببرند تا بقیه بتوانند راحت پیشروی کنند. باز هم او رفت با چند نفر دیگر از بچه ها و آن نگهبانان را به دیار باقی فرستادند. سکوت همه جا را فراگرفته بود هوا تاریک روشن صبح بود و چیز زیادی معلوم نمی شد. اما ما در آن تاریکی حسابی به منطقه ی دشمن پیشروی کردیم . که ناگهان با صدای تیر سکوت به هم خورد و درگیری شروع شد ، جنگ بالا گرفت. من در محاصره ی دو نفر بودم و با کمک یکی از بچه ها از دست آن ها خلاص شدم. دوست داشتم بدانم او در چه حالیست؟ وقتی دیدم با شجاعت تمام ، در حال جنگیدن با دشمنان است واقعا به وجودش در گروه افتخار کردم. در گیرو دار جنگ بودم که ناگهان او را در محاصره ی چند نفر دیدم. البته باهوش و شجاعتی که از او سراغ داشتم می دانستم خیلی راحت آن ها را هم از سر راه برمی دارد. اما تعجب کردم وقتی دیدم هیچ کاری انجام نمی دهد. در صورتی که خیلی راحت می توانست با انداختن یک نارنجک به سنگر جلویی به راحتی فرار کند، اما او این کار را نکرد. مطمئنا به ذهنش رسیده بود ولی چرا این کار را نمی کرد؟ فریاد زدم: فرار کن یه تانک داره از پشت سرت می یاد . اما او فقط به من نگاه کرد و هیچ نگفت. خوب که چشمانم را باز کردم تازه فهمیدم قضیه از چه قرار بوده است. یک سرباز در نزدیکی سنگر جلویی مشغول خواندن نماز صبح بود و سر به سجده گذاشته بود و بلند نمی شد. او خیلی راحت تسلیم شد و هیچ کاری نکرد فقط به آن سرباز با چشمانی تر خیره شده بود. نمی دانم شاید رازی یا سری در آن سرباز بود که او را اینگونه شیفته کرده بود . تا آخر هم نفهمیدم چه بود. اما هرچه بود از اعتقادات او بود چون آنقدر برایش عزیز بود که حاضر شد از جانش به خاطر آن بگذرد.شاید هم آن سرباز می دانست که دوست ما چقدر احساساتی ست و به خاطر همین سر از سجده بر نمی داشت. رفتم تا او را از مرگ نجات دهم اما وقتی رسیدم تانک از او گذشته بود و روی زمین افتاده بود معجزه بود که هنوز زنده بود. وقتی دیدمش از تعجب خشکم زد، با ورم نمی شد، لباسهایش پاره بود و بدنش دیده می شد بدنی پر از نقش و نگارهای مبتذل. نگاهی به چشمان گرد از تعجب من کرد و گفت: این راز من بود! تازه فهمیدم در نیاوردن لباسهایش حتی در اوج گرما و اصرار برای اینکه همیشه تنهایی به حمام برود برای چیست؟نمی دانم چرا در آن لحظه بی اختیار در ذهنم خندیدم از این فکر بچه گانه ای که کرده بودم ! همان لحظه نگاهی به آسمان کرد و گفت: خدایا، حالا که من اینقدر بدم که با واسطه ( منظورش همان سربازی بود که در حال نماز خواندن بود چون اگه آن سرباز نبود شاید او هیچوقت شهید نمی شد) منو پیش خودت فرستادی، حداقل به چیزی که همیشه از تو خواستم عمل کن.

   1   2
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 28 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 4 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385