قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

يونس لطفي آبستن

دختر را در آغوش می کشد و می گوید: - دیگه در مورد این مسئله صحبت نكنيم. باشه؟ دختر اشكهايش را پاک می کند و نگاه پايین افتاده اش را می دوزد به دستهای لرزانش. - به هرحال این اتفاق ممکنه برای هردختری بیفته... باشه؟ و دستهای دختر را می گیرد: شام چی داریم؟ از چشمهای هم فرار می کنند و مدتی در سکوت می مانند. دختر می گوید: - کشک بادمجان می خوری؟ پدر می گوید: اول برو صورتت رو بشور. و صدای تلویزیون را زیاد می کند. دختر می رود توی آشپزخانه. بادمجان سرد را می گذارد روی گاز. شعله اش را کم می کند. ازتوی یخچال، بطری آب، ماست، شیشۀ کشک، چند پرکالباس، سس سفید و خیارشور را می گذارد روی میز. چند تکه نان، لیوان وخلال دندان. زیرکتری را کم می کند. اتاقش را مرتب می کند. جوراب هایش را می شوید. زیرابرو برمی دارد. زیرباران قدم می زند. کتاب شعر می خواند. قاب عکس روی دیوار را صاف می کند. صبحانه، آب می خورد و خرما. ازدواج می کند. روزی یک بار دوش می گیرد. سریالهای تلویزیون را دنبال می کند. بیمار می شود. رنج، استخوانش را نرم کرده است. دکترها چیزی تشخیص نمی دهند. توی خواب حرف می زند. شکمش بیش از حد انتظار بالا می آید. موهای سیاهش را درسکوت خانه شانه می زند و دو فرزند پسر می زاید، بی شباهت به هم: اولی، بانگاهی بی مژه خیره می شود به چشم های مادرش، ساکت و کبود. دومی، بی گناه، با بدنی پوشیده ازکرک زرد و انگشتان بی ناخن.

تاريخ ارسال :  چهارشنبه 4 دي 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385