قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي کلاغ مرده
   1   2   3   4

یک عمر لاشخوری کرده بود وبچه‌های ریقو و کچل پرنده‌ها را با تن سرخ و چشمهای کورشان از لانه‌هاشان دزدیده بود و خورده بود تا این جور اینجا بیافتد. فلج و ناتوان، حتی برای این که خودش را از روی خاک بلند کند یا تکانی به پروبال‌اش بدهد. نای این را نداشت که نوک‌اش را به تن مورچه‌های سمجی که دوراش حلقه زده بودند، بزند و فراری‌شان دهد. آنها یواش یواش وآرام آرام و از سر صبر، بهش نزدیک می‌شدند و از پاهای سست‌اش و بدن کرخت‌اش بالا می‌رفتند وکم کم و با احتیاط گازش می‌گرفتند. در مدتی که نیمه جان روی زمین افتاده بود، چندین و چند بار تمام توان‌اش را جمع کرد و به خودش تکانی داد و بالهای سست و خواب‌رفته‌اش رابه هم زد و مورچه‌ها را از خوداش دورکرد. مورچه‌ها به سادگی از تنش دور می‌شدند و دوباره پس از دقایقی لجوجانه به سمتش هجوم می‌آوردند. با روششان آشنا بود. وقت‌هایی که به لاشه‌ای حمله می‌کردند آنها را دیده بود که چه طور دور گوشت لاشه جمع شده‌اند و تکه تکه گوشتهای سرد مردار را با دندانهای تیزشان می‌کنند و همراه خودشان می‌بردند. این جور مواقع از ترس آن که گوشتها ته‌بکشد، به سمتشان حمله می‌برد و آنها را از نزدیک لاشه دور می‌کرد و تکه‌های بزرگ گوشت را با مورچه‌های سیاه و ترشی که لجوجانه به گوشتها چسبیده بودند، می بلعید.آن موقع قوی و جوان بود. اما حالا قضیه فرق می‌کرد، آنها قدرتمند و زیاد بودند و او تقریبا به طور کامل توانش را از دست داده بود. وقتی او با هزار زحمت آنها را از خودش دور می‌کرد آنها ابتدا صبرمی‌کردند وبرای مدتی با چشمهای درشت و دندانهای بی‌رحمشان بهش زل می‌زدند و نگاهش می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا آخرین توانش را هم از دست بدهد و دوباره بتوانند به سمتش هجوم بیاورند. انگار می دانستند که نیرویش رو به تحلیل است و آنها تنها باید صبر کنند و منتظر موقعیت مناسب بمانند. وقت‌هایی که مورچه‌ها موقتا دست از سرش بر می‌داشتند کلاغ کمی احساس راحتی می‌کرد و سعی می‌کرد دوباره نیرویش را جمع کند و آنها را در بالهای خسته‌اش جمع کند و دوباره به آسمان پر بکشد و از شر مورچه‌های سمج خلاص شود اما تا اولین بال را می‌زد تمام نیرویش به پایان می‌رسید و بی‌حال روی زمین ولو می‌شد. آن وقت دوباره مورچه‌ها به سمتش حمله می‌کردند و پاها و بدنش را گاز می‌گرفتند. درد در جانش می‌پیچید، وول می‌خورد و در تمام بدنش منتشر می‌شد و بدنش را به رعشه می‌انداخت و توانش را کمتر و کمتر می‌کرد و بی‌حال و بی‌حالترش می‌کرد. اکنون که تن سیاهش بی‌صاحب درست شبیه لاشه‌های گند کرده در گرما و نور آفتاب رها شده بود، نور داغ خورشید در تن سیاهش نفوذ می‌کرد وخمارش می‌کرد و برای لحظه‌ای بدنش را آرام می‌کرد. قبلا پرنده‌های مریضی را دیده بودکه توی گرمای آفتاب کز می‌کنند و منتظر مرگ می‌مانند، آن وقت‌ها پیش خودش می‌گفت: چرا می‌خواهند توی این گرما جان دهند؟ و حالا خودش تن به کرختی‌اش سپرده بود.گرما دردی را که دندان‌های مورچه‌ها ایجاد کرده بود کاهش می‌داد، انگار نه انگار که آنها با هر ضربه تکه‌ای از بدن نحیفش را کنده‌اند و برده‌اند. تنها در این بین سنگینی تن سیاه آنها را روی تنش حس می‌کرد و به نظرش دقیقه به دقیقه، وزنشان بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار گوشت تن او آنها را پروار و پروارتر کرده بود. با زحمت بیشتر تکان نیم بندی به خودش داد و دوباره بیحال افتاد.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 29 شهريور 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385