قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

عرفان يوسفي زندگي
   1   2

نسيم خنکي از درز پنجره به نرمي وارد مي شود به سمت تختش مي رود و کف پاي عرق کرده اش را قلقلک مي دهد ، ميان انگشتانش وول مي خورد ، طاقت نمي آورد و پايش را زير پتو قايم مي کند ، هميشه خودش را قايم مي کند ، هميشه ، حتي وقتي که تنهاست . امروز روز ديگريست ، امروز اللهيار به ديدار يار خواهد رفت . طبق معمول چند ثانيه به سقف زل مي زند ، ترک سقف را دنبال مي کند تا گم مي شود ، هميشه گم مي شود ، هميشه ، حتي وقتي که همه چيز آشناست . کتابخانه ي روبروي تختش بر او درود صبحگاه مي فرستد ، اللهيار با تمام قدرت به سمتش تف مي کند ولي فاصله زياد است و توده ي بزاق فرود مي آيد و به فرش مي چسبد . بر خلاف هميشه امروز تختش را مرتب مي کند . دست هايش را زير آب پياله مي کند مانند زماني که زير مشت مادر بزرگ مي گرفت تا سهمش را از آجيل عيد بگيرد . آب را به صورتش مي کوبد چه حس دلچسبي ناگهان دلش تنگ مي شود به تنگي شکاف بين انگشتانش . اللهيار امروز يارش را خواهد ديد . دستش را با خمير ريش پر مي کند و به صورتش مي مالد حس مي کند که دارد يک جوجه تيغي پير را ماساژ مي دهد ، به آيينه نگاه مي اندازد ، ياد بابانوئل مي افتد و کريسمس و مسيح و ميخ هاي تيزي که کف دستانش را مي شکافت ، فکرش را مي دزدد تا جلوتر نرود ، يادش رفته که ديشب تيغ بخرد ، تيغ تيز ، مجبورست با تيغ کند يک ماه پيش ريشش را بزند ، بر خلاف هميشه با لطافت خاصي تيغ را بر صورتش مي کشاند . يک جفت چشم عسلي خوشگل به اللهيار خيره شده ، شايد فهميده که بايد صبحانه ي امروزش شود . عطر نيمرو مست کننده است مخصوصا که با کره ي حيواني سرخ شود. اللهيار فکر کرد که اين کره از شير کدام گاو پدر بزرگ است ، گاو سياه با شاخ هاي زرد يا آن گاو سفيد که پاي چپش مي لنگيد ، ترجيح مي داد که شير گاو سياه باشد چون شش ماه پيش گاو سفيد را وقتيکه داشت رفع حاجت مي کرد ديده بود . و به اين نتيجه رسيد که زندگي شهري چقدر حساسش کرده ! در سکوت و آرامش لذت خوردن را تجربه کرد هرچند که هرازگاهي ياد چشمان عسلي مريم مي افتاد. به خلسه ي سيري رسيد . يعقه ي کت و شلوار مشکيش را گرفت از کمد بيرون کشيد مثل وقتي که آن مرد عصباني او را از ماشين بيرون کشيده بود . چند ضربه به آن زد تا خاکش را بتکاند مثل آن مرد که او را زده بود. يک پيراهن سفيد که او را ياد کفن بچه اي مي انداخت . يک کراوات مشکي که هر چه تنگترش مي کرد به تمدن نزديکتر مي شد ! يک بار دوستش تو عروسي بهش گفته بود : " آخه اين همه رنگ ، چرا سياه ؟ کراوات سياه واسه عزاست نه عروسي. " ولي اللهيار به حرفش توجه نکرده بود هيچ وقت به حرف کسي توجه نمي کرد ، هيچ وقت ، حتي وقتي که مريم برايش لالايي مي خواند و به خواب مي رفت . در آينه موهايش را شانه مي زند ، تنها عکس دو نفري پدر و مادرش را ورنداز مي کند و سرکوفت پارسال عمه اش مثل پتک مغزش را مي کوبد ، که چرا روبان مشکي را از کنج عکس برداشته است. يک نگاه به کل خانه مي اندازد ، فقط يک دست مبل کرم رنگ است که توجهش را جلب مي کند آن هم به خاطر اينکه يکي از مبل ها برايش دست تکان مي دهد ، خيلي وقت است که دست تکان مي دهد ، از زماني که مريم جفت پا پريده بود رويش و او هم براي احترام فنرش را بيرون داده بود . ولي اين بار داشت با اللهيار باي باي مي کرد ! راه پله ي آشناي سنگي منتظر گام هايش بود ، مثل هميشه اللهيار به ياد شش سالگيش افتاد که همين پله هاي صبور و مهربان چگونه پاي چپش را شکسته بودند . وارد حياط مي شود ، نفس عميقي مي کشد و براي اولين بار احساس مي کند که داشتن يک خانه ي ويلايي در اين ديار خانه هاي نردباني چه قنيمتي است .

   1   2
تاريخ ارسال :  جمعه 4 بهمن 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385