قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

حامد حجابي چرخ و فلک

به نام خدا
اکبر آقا که می اومد ، می دویدیم، حسن قبل از همه تو کوچه بود. یه تومن پنج دور. همه از سر و کول چرخ و فلکش بالا می رفتیم و اونی که زورش بیشتر بود تو قرمزه سوار می شد.
ولی حسن می ایستاد و به شادی ما می خندید. دستاشو باز می کرد و دور خودش می چرخید که یعنی سوار چرخ و فلک. هیچ وقت سوار نمی شد. یه بار بهش گفتم: بیا سوار شو !گفت: دوست ندارم. دروغ می گفت ... بردمش که سوار شه. اکبرآقا با اخم گفت: یه تومن... !
حسن سرشو انداخت پایین و برگشت. گفتم : پولشو می دم !
حسن گفت : نه و شروع کرد به چرخیدن . نگاهمون به صورت سرد اکبر آقا بود وحسن مدام می چرخید .
فردا تو کوچه بچه ها دستاشونو باز کرده بودند و مثل شکوفه می چرخیدند .
اکبر آقا دیگه هیچ وقت نیومد تو کوچه ما .
حامد حجابی
ح . خط فکر
7/9/87

تاريخ ارسال :  دوشنبه 26 مرداد 1388
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385