قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلماز يگانه مهر آکواريوم
   1   2   3

از وقتی بازنشست شدم، بزرگترین سرگرمیم همینه که به آکواریومم برسم. یه آکواریوم بزرگ دارم که تقریباً چند ماهه جمعیتش ثابت مونده. حالا سه تا گلد فیش دارم، دو تا لجن خوار، یه سوآتر، یه پنگوئنی و یه ماهی گوشتخوار که تو همین آکواریوم با یه شیشه از بقیه جداش کردم. هر کدوم روحیه‌ی خاص خودشون رو دارن و مثل نوع خودشون رفتار می‌کنن. لجن‌خوارها خیلی منزوی و ترسواند، امکان نداره برم جلوی آکواریوم بنشینم و اونا فوری نرند زیر سنگها خودشون رو قایم نکنند. وقتی می‌خوام اونا رو بپام از دور زیر چشمی نگاشون می‌کنم اینجور موقعها گاهی حرکات آکروبات بازی عجیبی در می‌آرن که از اونا واقعا بعیده. مثلن یکهو حین اینکه دارن لجن کف آکواریوم رو می‌مکن با سرعت خودشون رو به سطح آب می‌رسونن و دوباره با همون سرعت برمی‌گردن و حالت اولیه‌شون رو می‌گیرن. من عاشق این حرکتشون هستم، همیشه کمین می‌کنم تا این حرکتشونو ببینم. اونا زشت‌ترین ماهیهای تو آکواریومم هستن.

گلدفیشها منو یاد زن و دخترهام می‌اندازن، مخصوصا اون گلدفیش بزرگه که روی لب بالاییش یه خال قرمز افتاده انگار زنمه که ماتیک مالیده، کافیه یه روسری کوچیک سرش کنم می‌شه خود خود زنم. وقتی گلدفیشه رقصش می‌گیره همون پیچ و تابی رو به خودش می‌ده که زنم می‌ده. اینارو به زنم نگفتم بهتره آدم خیالاتش رو به کسی نگه. مخصوصن وقتی که بازنشست شده. اما چطور می‌شه که همه‌ی ابهت مرد وقتی بازنشست می‌شه از بین می‌ره. من هنوز موهای سیاه تو سرم خیلی دارم، چابک و سرحالم. فکر می‌کنم بعد سی سال سگ دو زدن تو اون اداره، حقمه که حالا استراحت کنم؛ ولی بقیه این نظرو ندارن. گاهی حتی علنی به روم می‌آرن. چند بار زنم به بهونه‌های مختلف مجبورم کرده تا دیر وقت شب بیرون بمونم که مهمون داره و سفره و نمی‌دونم از این چیزهای زنونه. حالا که فکرش رو می‌کنم با این که اون گلدفیش لب قرمزه شبیه زنمه ولی شکمش بیشتر شبیه این یکی گلدفیشه است. این گلد فیشه اصلن تناسب نداره سه چهارم هیکلش فقط شکمه. اولها که خریده بودمش به خیالم اومد قلمبگی شکمش از تخمهای توشه. اما اون اصلن این شکلیه. اون یکی گلد فیشم باز از این دو تا خوش استیل تره اصلا یه وقاری توشه؛ منظورم تا قبل از این که بحث غذاشون پیش بیاد. وقتی غذاشونو می‌ریزم هیچ‌کدوم از گلد فیشها وقار حالیشون نمی‌شه. اینقده حریص می‌شن و تند تند غذاها رو می‌بلعن که تماشاییه. مجبور شدم هر دفعه وعده غذاییشونو بیشتر کنم تا اونجا که آب آکواریوم کثیف نشه. آخه هر چی که می‌خورن دو برابرشو دفع می‌کنن. شاید دیوونگی به نظر بیاد ولی خیلی وقتا می‌شینم و تماشا می‌کنم چطور مدفوعشون مثل کرم از پشتشون در میاد، اونا واسه این کارشون از حرکت وانمی‌ایستن همونطور که دارن حرکت می‌کنن و می‌خورن این کارو هم می‌کنن.

زنم صدام می‌کنه واسه شام. خواهرهاشم صدا می‌کنه، می‌دونه که نمی‌آن ولی بازم صدا می‌کنه. هیچوقت نشده بیان سر یه میز با هم شام بخوریم. همه‌اش توی اون اتاق نشستن؛ یه تلوزیون خریدیم براشون گذاشتیم تو اون اتاق، خودشونو با اخبار و تلوزیون سرگرم می‌کنن. خیلی وقته که پیش ما هستن. یعنی خونه رو بدون اونا یادم نمی‌آد. بزرگه هفتاد سالشه. ازدواج نکرده، پاش که شکست اومد تهرون پیش ما. یه شکستگیه ساده بود ولی حالا زمینگیر شده از ترسش که دوباره پاش بشکنه اونقده راه نرفت که حالا واقعاً نمی‌تونه راه بره. اون یکی باید شصت و پنج تا شصت و هشت رو داشته باشه، هیچوقت نمی‌گه، اینو هم که می‌گم مطمئن نیستم.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 12 مهر 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385