قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

آراد حصاری همیشگی
   1   2   3
همیشگی
 گلوم خشک شده ... تشنمه ، با تشنگی از خواب بیدار می شم ، یه نگاه به ساعت میندازم ، هنوز وقت دارم یه ربع دیگه بخوابم ... ولی تشنمه ، قید خوابو می زنم و میرم لیوان مخصوص خودمو که دسته اش شکسته رو بر می دارم ، از یخچال آب پر می کنم ، با این که هوا خیلی سرده ولی هنوز دوست دارم آب سرد بخورم ، به محض اینکه آب به دهنم میرسه از سرما به خودم می لرزم ... دندونام درد می گیره ، مثل همیشه ... خیلی حال میده . وقتی بر می گردم به اتاق خواب ، می بینمش ... که زیر پتو هنوز خوابه ... جوری پتو با ظرافت دورش پی چیده شده که انگار صد تا هنر مند روش وقت گذاشتن ... نمی دونم ... ببوسمش یا نه ؟؟؟ چند وقته که ... دیگه مثهِ قبل نمی پرستمش . سر دوراهی بدی قرار گرفتم ... نمی دونم چیکار کنم ... هنوز دوسش دارم ... ولی ... اَه ! نمی خوام به این چیزا فکر کنم ، بیخیال ! آماده می شم ، طبق معمول اونقدر خوابم میاد که به عالم و آدم دارم فحش میدم ... عادتمه ... از بچگی . اول می رم دستشویی و یه یه ربعی اونجا طول می دم ... اینم عادتمه ... انگار اونجا از همه درد سر های زندگی آزادم ، منم از این آزادی سوء استفاده می کنم و فقط به دیوار خیره می شم ... بعد دست و صورتمو می شورم ... چشام میسوزه ، نمی دونم چرا صبحا وقتی صورتم رو می شورم چشام می سوزه ... عادت کردم دیگه ، بعد مسواک ، بعد موها و بالاخره بعد از یه ربع بیست دقیقه میام بیرون ، حالا حس می کنم تازه بیدار شدم ، یه نفس عمیق می کشم ، خیلی سریع لباسم رو می پوشم که زود تر بشینم تو آشپزخونه سیگار بکشم ... یکی از لذت های صبحمه ... بعضی روزا حس می کنم اصلا به خاطر سیگار زود تر بیدار میشم ... در حالی که سریع لباس می پوشم وبه سیگار فکر می کنم یهو خندم می گیره ، عین بچه ها شدم ... یاد بچگیم می اوفتم و بی اراده بغض خَفَم می کنه . میرم سمت آشپزخونه ، یه چایی میریزم ، روی صندلی چوبی همیشگی می شینم ، سر میزِ دو نفره همیشگی ! زیر سیگاریِ همشگیم هم اونجاست ، سیگار ته قرمز خودم رو میذارم گوشه لبم ، کبریت رو بر میدارم ... روشن کردن سیگار با کبریت رو خیلی دوست دارم ، بوی گوگرد رو دوست دارم ... منو یادِ همه جوونی هام میندازه ... دفعه اول کبریته روشن نشد، دفعه دوم رو محکم تر می کشم و روشن میشه ... نزدیک لبام می کنم تا سیگار رو رروشن کنم ، همینطور که دارم از سیگار کام می گیرم بوی کز خوردن ابرو هام رو می شنوم ... بازم خندم می گیره ... یاد جوونی هام میفتم ... انگار هیچوقت بزرگ نمی شم ... باز بغضِ سریع خِفتَم می کنه ، کام اول رو که می گیرم گلوم می سوزه ... وای عاشق همین حالتم ... سیگار ناشتا ... با این که می دونم معده ام رو اذیت می کنه ولی می کشم ... سیگارم که تموم شد چاییمو که سرد شده بود رو بر می دارم ... عادت ندارم داغ بخورم و باز طبق عادت اول بوش می کنم ، یه نگاه به ساعتم میندازم ، می رم بیدارش کنم که خواب نمونه . با دستم موهای ژولیده روی صورتش رو کنار می زنم و با یه بوسه تلخ بهش میگم عزیزم پاشو ... اونم یه باشه زوری می گه و روشو اونور می کنه ... یه زمانی اون دلیل بودنم بود ... ولی الان سعی می کنم که نباشم ! وسایلم رو بر می دارم که برم به سرویس برسم و برم سر کار . کفش های خاکیم رو می پوشم ... حسِ من و کفشام معمولا یکیه ، اگه خوشحال باشم اونا هم سیاه ترن ... ولی چند سالی می شه که خاکی موندن ... بعضی وقتا فکر می کنم کفشای یکی دیگه ان ... کفش های من نیستن ... درو که باز می کنم هوای سرد بیرون می خوره بِهِم و یه بار دیگه می لرزم ...
   1   2   3
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 4 خرداد 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385