قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي صادقي پري آرپژ روی گام لاماژور

تماس گرفت و گفت :چه سیمی برات بگیرم

گفتم : سیم ؟!!! چه سیمی ؟

گفت : مگه چند تا از سیم هاش پاره نشده؟

با تعجب گفتم : نمی دونم ،حالا کجایی ؟

گفت : بهارستان ...

حرفش را قطع کردم و گفتم : گوشی رو بده صاحب مغازه ...

سلام آقا ... چه برند هايي داريد

گفت :  

داداریو ... لابلا ... ! از ۵۰۰۰ تومان دارم تا ۳۵۰۰۰ تومان ...شما چه سیمی می خوایید؟

گفتم :لابلا میخوام ... هارد باشه ترجیحاً  

گفت : فلامنکو ... ؟

گفتم : بله...  اگر هست.

گفت :به روی چشم

هنوز تو دفتر کارم بودم.باران می آمد. دوست داشتم تصادفا چترم را فراموش كنم. دوست داشتم خیس بشوم.دوست داشتم روی برگ هایی که بی خیال از تن درخت ،دل سپرده بودند به کف خیابان،راه بروم و به زندگي فكر كنم.حتي فكر كردن درباره اش هم هوش را از سرم میبرد.براي همين همیشه پاییز را بيشتر دوست داشتم. قبل از اين راه بي افتم ، نشستم شعري نوشتم ...

در دل پاییز باید زیست
زیر باران راه باید رفت
ميوه هاي كاج هاي خشك را سوزاند
آتشي افروخت ،‌دودي ساخت
چشم ها را غرق در اشك ...
دست ها را گرم از آتش ...
زندگی را نوش باید کرد 
يا كه شايد در گريز از خش خش این برگ های زرد
از صداي چک چک این قطر های سرد
شعر باید گفت
ساز باید زد

با ده دقیقه فاصله رسیدم . من خیس شده بودم ، اونم وقتي رسيد خونه خیس بود
سال ها بود زیر باران راه نرفته بود.تو اين فاصله ده دقيقه ايي،نشستم و سیم های قدیمی اش را باز کردم و دستی به سر و رويش کشیدم ، آخر یک سالی بود گوشه اتاق خاک می خورد

آمد.سيم ها را آورد.
گرفتم و نشستم و سیم هایش را بستم ... می ... لا ... ر ِ ... سل ... سی ... می
سيم ها را با گره هاي اسپانيش بستم (درست مطابق سيم بستن هاي فرخ )و  یه نت "می" از صدای بوق آزاد تلفن گرفتم و کوکش کردم (درست مطابق كوك كردن هاي فرخ )
سیم ها نو بودند و تند تند از کوک خارج می شدند اما بعد از یک ساعت آكوردگيري ،بالاخره کوک شدند.

ساعت نزدیکای ۱ شب بود.فرخ ميگفت :
شب كه ميشه.دنيا كه آروم ميگيره. سكوت كه مياد.چراغو خاموش كن
يه جايي از اتاق كه نور ماه افتاده گير بيار و ساز بزن  
فرخ راست ميگفت؛تو اين ساعت از شب ساز فرصت ابراز وجود ميكنه ،‌هيچ صدايي نيست جز صداي اون
صبر نكردم ؛ گريبان سر دسته را چسبیدم و آرپژ روي گام لاماژور رو مزه مزه.
و او همانطور كه مقابل آينه مو هاي بلند و مشكي اش را شانه مي كرد ـ بعد از سال ها سكوت ـ زير لب لاماژور مرا زمزمه كرد. 

پ.ن : فرخ ، استادم بود.

تاريخ ارسال :  سه شنبه 9 خرداد 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385