قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

شلاله احمدنژاد لحاف
لحاف را بغلش گرفته و به آن خیره شده بود.مادربزرگش وقتی می مرد آن را به او داد.پارچه ی لحاف از همان اول توجه دختر را به خود جلب کرده بود.پارچه ای با نقش و نگارهایی عجیب و شگفت انگیز.مادربزرگش آن پارچه را از کجا گیر آورده بود؟ در یک گوشه ی پارچه شکارچی پرنده ای را با تیر می زد و در گوشه ی دیگر این انسان ها بودند که کشته می شدند با طوفان،آتشفشان و........پارچه همه چیز را نشان می داد،در کنار هم...و در تقابل هم.لحاف جام جهان نمای دختر بود. مدرسه نمی رفت،برای چه می رفت وقتی که پارچه یک مدرسه ی کوچک بود.لازم نبود نقاشی یاد بگیرد،پارچه همه چیز دنیا را نقاشی کرده بود.لازم نبود نویسندگی کند،پارچه همه ی داستان های دنیا را برایش تعریف می کرد.احتیاجی به فلسفه بافی نبود،پارچه ارکان فلسفه را یادش داده بود.....حتی لازم نبود تجربه کسب کند،پارچه برایش یک دنیا تجربه بود. روزها گذشت تا اینکه اتفاق های عجیبی افتاد.اتفاق هایی که به سرعت باد آمدند و رفتند.لحاف یکباره کثیف شد.انگار سال ها کثیف بود و دختر آن را نمی دید.پارچه را شست و روی بند آویزان کرد.از پشت پنجره به پارچه ی آویزان نگاه می کرد.....ناگهان طوفان به پا شد.پارچه را در آغوش کشید و رفت.دختر مات و مبهوت مانده بود.نمی دانست چه اتفاقی افتاده.مانند کسی بود که در یک آن تمام دارایی اش،زندگی اش و حتی عضوی از وجودش را از دست داده.
تاريخ ارسال :  يكشنبه 18 تير 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385