قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

فايزه سادات حسيني قصر پر قصر خالي
   1   2

sazeghalam.blogfa.com
در سرزمینی بزرگ و زیباِ پادشاهی زندگی می کرد . او سه فرزند داشت به نام های رز ٬تام و جک . یکروز که پادشاه در کاخ نشسته بود ٬ با خود گفت : دیگر پیر شده ام . باید به فکر یک جانشین برای خودباشم . چه کسی بهتر از فرزندان خودم . ولی کدام یک از آن ها؟

وقتی این سوال را از خود پرسید غم بزرگی تمام وجودش را فرا گرفت .او همه ی فرزندانش را به یک اندازه دوست داشت و نمی توانست یکی از ان ها را به عنوان جانشین خود انتخاب کند . پس تصمیم گرفت آن ها را امتحان کند . بعد فرزندانش را دور هم جمع کرد و گفت : من دیگر پیر شده ام و می خواهم یک نفر از شما را به عنوان جانشین خود انتخاب کنم . ولی به یاد داشته باشید که فقط یک نفرمیتواند پادشاه یا ملکه ی آینده ی این سرزمین باشد . پادشاهی فقط زندگی در قصر نیست و نیازمند هوش و ذکاوت است . پس من می خواهم شما را امتحان کنم تا باهوش ترینتان جانشین من شود .

سپس به هرکدام یک کیسه پول داد وگفت : با این پول چیزی بخرید که به وسیله ی آن بتوان تمام قصر را پر کرد . هرکس کمتر پول خرج کند از امتیاز بیشتری برخوردار است .

چشمان ان ها از تعجب گرد شد . چون ان قصر یک زیر زمین بزرگ و ۲۳ طبقه داشت که در هر طبقه ۵ تا ۷ اتاق بود . پس هر سه به بازار رفتند تا چیزی مناسب بخرند . تام چند چراغ تهیه کرد . جک هم یک فلوت خرید . ولی رز به اتاقش رفت و کمی فکر کرد و چیزی به ذهنش رسید . بعد با خود گفت : این بهترین فکر است .

از ان روز به بعد رز بر خلاف برادران و پدرش ٬ با زیر دستان به خوبی رفتار می کرد و با ان ها مهربان بود کم کم این مهربانی موجب خوش برخوردی زیردستان و ایجاد محبت در قصر شد . چند روز بعد پادشاه دوباره تام ٬جک و رز را دور هم جمع کرد و به ان ها گفت : خوب بچه ها . امروز روز امتحان است . خب شروع کنید .

تام جلو رفت و گفت : من می خواهم قصر را با نور چراغ هایم پر کنم .

و شروع به گذاشتن چراغ ها در قصر کرد . ولی چراغ هایش فقط ۱۲ طبقه از قصر را پر کرد . بعد جک جلو امد و گفت: پدر من می خواهم تا قصر را از نوای فلوتم آکنده کنم و بعد شروع به نواختن کرد. ولی صدای فلوتش به زیر زمین قصر نرسید .

پس از آن نوبت رز رسید. او هیچ چیز در دست نداشت و حتی سکه ای هم از پولهایش کم نشده بود .

پادشاه رو به رز کرد و با چهره ای در هم گفت: دخترم تو مرا نا امید کردی. کاش لااقل تو هم مانند

برادرانت تلاشی کرده بودی! رز به پادشاه گفت:پدرجان ! یه کم گوش کنید! می شنوید! پادشاه گفت: من که چیزی نمی شنوم منظورت از این حرفها چیست؟ !

رز گفت: کمی بیشتر گوش کنید! این صدای شادی و بوی محبت است! همه جای قصر را پر کرده! حتی زیر زمین قصر و گوشه کنار های اتاق مستخدمین و خدمت کاران را! این ندای محبت است که با خوشدلی و نیک خواهی همه جا پراکنده شده و در دل همه از فقیر و غنی جای خود را یافته! پادشاهی که بر دل مردمانش حکومت کند حاکم واقعی است .

پادشاه از تخت به زیر آمد و بی هیچ سخنی رز ر درأآغوش گرفت .بعد رو به اطرافیانش کرد و گفت : همه پیام او را شنیدید! از این پس رز ملکه و فرمانروای این سرزمین است و حرف او حرف من است .

   1   2
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 22 شهريور 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385