قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

حسام‌الدین مطهری شماره 091
   1   2   3

شماره 091 کلید را در قفل چرخاند.

آخرین نخ سیگار را از بسته‌اش بیرون کشید. مأمور شماره 32 نزدیک آمد و فندک را آتش کرد. خیلی محکم پک زد، طوری که صدای نفس‌ش موقع تو دادن دود شنیده شد. روی صندلی شماره 01 جابه‌جا شد و پا روی پا انداخت. خیلی زود تغییر حالت داد و سر را میان دست‌ها گرفت.

در «محوطه» دقیقاً سی‌ویک صندلی، با شماره‌های مشخص چیده بودند. صندلی‌هایی سه نفره و سفید که هنگام نشستن روی‌شان خنکی لمس می‌شد. «محوطه»‌ای دایره شکل با دیوارهای سیمانی بلند. و دور تا دورش مأمورانی که فندک برای آتش، کتاب برای خواندن یا چیزی برای خوردن همراه داشتند.

کمی از برنامه‌ی روزانه جلو بود. حالا می‌توانست وقت بیش‌تری پای تله‌ویزیون بنشیند. امّا ترجیح داد در «محوطه» قدم بزند. شماره‌های بالا و پائین‌تر همه‌گی طبق برنامه روزانه پیش می‌رفتند. برخی لبخند به لب داشتند. چند خانم در حال نوشیدن چای گپ می‌زدند. روی یکی از صندلی‌ها سه نفر سیگار می‌کشیدند. و کمی آن‌طرف‌تر آخرین ساخته‌ی شماره 39 از تله‌ویزیون پخش می‌شد.

در برنامه روزانه‌ی وی آمده بود: پوشیدن پیراهن‌های زرشکی، خردلی، صورتی و شلوار کتان سرمه‌ای بلامانع. مطالعه کتاب‌های یشمی، زرد بلامانع. آدامس هر روز دو قرص. سیگار در هر روز یک بسته. تماشای تله‌ویزیون 24 ساعته. غذا به انتخاب آشپز. خاموشی لغو. و در مقابل این‌ها: مطالعه کتاب آبی ممنوع. خیره شدن به در «محوطه» ممنوع. گوش دادن به موسیقی May You Walk ممنوع.

«محوطه» را دور زد. به صندلی شماره 01 که رسید دوباره نشست. تنها جیب شلوارش را گشت تا شاید چیزی برای خوردن یا کشیدن بیابد. بسته سیگار را مچاله کرد و دور انداخت. هنوز یک قرص آدامس باقی مانده بود. کنار دست‌ش شماره 0431 سیگار می‌کشید و دودش را روی صورت او بیرون می‌داد. با خودش فکر کرد شاید بشود از شماره 0431 سیگار گرفت. امّا گمان می‌کرد زبان‌ او را بلد نباشد و با حرف زدن‌ش مشکل درست کند. روی صندلی 01 جابه‌جا شد و پا روی پا انداخت. خیلی زود تغییر حالت داد و سر را میان دست‌ها گرفت. هیچ‌وقت به یاد نداشت که توانسته باشد در حال نشستن پا روی پا بیاندازد. پیش روی‌ش شماره 03-9 و 03-3 و 03-6 با دست‌گاه مکنده سعی می‌کردند هوای «محوطه» را بکشند. کنار آن‌ها شماره 11-3 و 11-0 با فشار پنکه، هوای تازه را تزریق می‌کردند. تا به حال هیچ‌کس تلاش نکرده بود ارتفاع دیوارهای «محوطه» را کم کند تا تهویه هوا این‌قدر سخت نباشد. تقریباً همه عادت داشتند.

شماره 0431 سیگارش را روی نشیمن‌گاه صندلی 01 خاموش کرد و دودش را خورد. همین موقع از جلوی دید او و 0431 مرد جوانی عبور کرد. تازه سیگارش را روشن کرده بود. هر دو برای شماره جدید جا باز کردند. مرد جوان روی صندلی نشست و شروع به کشیدن کرد. با هر پک، دود سیگارش را روی صورت کناردستی‌هایش بیرون می‌داد. او و شماره 0431 تا آخرین پک از دود سیگار مرد جوان وارد ریه کردند و کام گرفتند.

او از روی صندلی 01 برخاست تا قدم بزند. به آن‌طرف «محوطه» رفت و بر صندلی 031 پای تله‌ویزیون لم داد. انگار می‌خواست تمام خسته‌گی‌اش را بیرون بریزد. مثل دود سیگاری که به بیرون فوت می‌کنند. نفس عمیقی کشید و به تصویر تله‌ویزیون خیره شد. شب نزدیک بود. شماره 0971 همه لامپ‌ها را روشن کرد. به راحتی و تنها با فشردن دو کلید.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  شنبه 29 مهر 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385