قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

نازنين يوسف زاده دفترچه ی خوابِ نقره ای
   1   2   3

چشمها را باز کردم ؛ از عمق تاریکی کابوس خوابم به محیط تاریکتر بیداری پرتاب شدم!

هیچ حرکتی نکردم؛ وحشتی سراپای تن و روحم را به همان نازکای ملحفه‌ام پوشانده بود، اما سنگین! و فشاری که رویم تحمل می‌کردم احساس خفقان را برایم به آرامی تلقین می‌کرد.

سعی کردم حرکتی هرچند محسوس به پاهای فلج شده از ترسم بدهم؛ شاید بعد از مدتها تلاش بیهوده تنها انگشتهای پاهایم بودند که حرکتی کردند!

بیاد ندارم که چگونه روبروی میزتوالت نشسته بودم و کورمال کورمال با سرانگشتانم بدنبال آینه کوچک دستی‌ام می‌گشتم. یادم بود که آینه در یکی از کشوها بوده؛ اما هزاران گیره روی میز لمس می‌کردم و این یافتن آینه را برایم سخت تر می‌کرد، شروع کردم به بازکردن کشوها و با تأمل و ترس دستم را داخلشان چرخاندن ...

وقتی آینه دستی را روی زمین و بغل دست صندلی‌ام یافتم، صدای آونگ ساعت، نمایانگر شروع روز بود اما آثاری از نور دیده نمی‌شد. آینه را روبروی صورتم گرفتم و در آن تاریکی محض، تنها ...گیسهایم بودند که می‌درخشیدند! با هر تکان سرم گرد نقره‌ای رنگ گیسهایم بروی شانه‌ها سرریز می‌شدند، و من هیچ چهره‌ای نداشتم؛ تنها تاریکی و سیاهی بود با گیسهایی نقره‌ای ...

صدای آونگ ساعت دوباره صبح را آغاز کرد! در رختخوابم غلتی زده و از پهلویی به پهلوی دیگر شدم. سردم بود و بوی خنکی می‌آمد؛ هوا صورتی رنگ بود و روشنایی کدری داخل اتاق می‌تابید... یاد خواب دیشبم افتادم؛ و بی‌اختیار گیسهایم را نگاه کردم! سیاه بودند؛ مثل همیشه!

دفترچه‌ام را از زیرتخت برداشتم و خواب شبهای پیش را نگاهی انداختم؛ گیسهایم از اول این ماه، هر هفته یکرنگ شده بودند؛ اول زرد، بعد قرمز، آبی، سبز... و حالا نقره‌ای!

خودنویس نمی‌نوشت، چند بار تکانش دادم و لکه‌های فیروزه‌ای روی لحاف سفیدم پخش شدند.

به این فکر می‌کردم که کاش گیسهایم صورتی می‌شدند!!!

نوشتن خوابهایم را دوست داشتم و مدتها بود که اینکار را می‌کردم، مثل خاطرات روزانه‌ام، کاری که همیشه نیمه کاره رهایش کرده بودم. ولی نوشتن خوابها را هیچگاه ترک نکردم، یادم نیست اولین دفترچه‌ی خوابهایم را کجا گذاشته‌ام، شاید همه‌ی آنها در گنجه‌ای است که درش به سختی باز می‌شود و قفلش این چند ماهه خراب شد و شکست. هوس کرده بودم خوابهایم را بخوانم .

غروب بود و کلیدساز کارش تمام شده با لبخند ملیحی منتظر دستمزدش بود! وقتی در گنجه را باز کردم تنها یک دفترچه روی قفسه‌های خاک خورده دیده می‌شد، دفترچه‌ای که به اندازه‌ی کف دستی بود و کلفتی چندانی نداشت. از تعجب خشکم زده بود، اینهمه تلاش و تقلا برای همین!!!

کمی به ذهنم فشار آوردم؛ ولی بیاد نیاوردم که واقعاً همین یک دفترچه بوده یا قفسه پُر از دفترچه‌های قطور... و من سربنیستشان کرده‌ام؛ اما، بیادم نیامد. انگار همین بوده و در تخیل من تعدادش بیشتر و بیشتر می‌شده.

وقتی خواستم بردارمش؛ زیر دفترچه لایه‌ای گرد به همان قطری که روی بقیه قفسه‌ها بود آنرا پوشانده و دفترچه بسیار سنگین‌تر از شکل ظاهرش بود.

اتاق تاریک شده بود و لامپ سوخته یکماهی می‌شد که بجهت کم حوصلگی‌ام عوض نشده، و حالا برایم مشکل ایجاد می‌کرد! سعی کردم زیر باریکه نوری که از کوچه می‌تابید قرار بگیرم؛ اما، باریکه‌ای وجود نداشت و من تصور می‌کردم که روبروی خانه‌ام چراغ برق بلندی قرار دارد.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 30 آذر 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 4 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385