قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

صادق عسکري تولدی دیگر
   1   2

(تقدیم به آنان که زیرِ تلی از خاک‌ در بم زنده‌به‌گور شدند.)
1.
چراغ آشپزخانه را خاموش می‌کنند.سنگین و شمرده گام بر‌می‌دارد. وسطِ هال به آرامی خم می‌شود و توی جایش دراز می‌کشد.جمشید به خوابی عمیق فرو رفته است.او اما خوابش نمی‌برد٬ درد مثل ماری در سینه‌اش چمبره زده است.گاهی اوقات می‌خزند به اطراف شکمش و بعد هم در پاهایش جمع می‌شود. به سقف خیره شده است و گوشه‌ی رختخواب را چنگ می‌اندازد.دلش می‌خواهد جمشید را بیدار کند٬ اما خوب از دستِ جمشید که کاری برنمی‌آید؛ از دست هیچکس کاری برنمی‌آید. باید وقتش بشود. حالا جهت درد عوض شده است. در کمرش پیچ‌وتاب می‌خورد. چشمش به طاقچه می‌افتد.کلیدِ ماشینِ آقا منصور روی برگه ی سونوگرافی چند روز است دست نخورده آ‌نجا جا‌خوش‌کرده‌ اند. آقا ناصر مرد مهربانی‌ست. ماشین را به جمشید قرض داده تا وقتش که شد بتواننند راحت به شهر بروند. به زحمت بلند می‌شود از لای پنجره نگاهی به ماشین می‌اندازد. برگه را از زیر کلید‌ها بیرون می‌کشد و دوباره سرِ جایش برمی‌گردد. جمشید غلت می‌زند. همراه درد افکار گوناگونی هم به ذهنش هجوم آورده‌اند. درد می‌آید و می‌رود.از زورِ درد برگه را در دستش مچاله‌ می‌کند. چشم‌هایش سیاه تاریک می‌روند. اتاق دور ِسرش می‌چرخد. لوسترها شروع به لرزیدن می‌‌کنند .کاسه بشقاب‌های توی آشپزخانه از توی سبد ظرف‌ها به پایین می‌ریزند. سعی می‌کند جمشید را بیدار کند. شاید وقتش شده باشد. اما دستش به تکه آجری می‌گیرد. همه‌جا تیره و تار می شود. سکوتى وهم آلودی اطرافش را فرا می‌گیرد.
2.
انگار که طوفان شده باشد٬همه‌جا گرد وخاک است. به سختی نفس می‌کشد. سینه‌اش می‌سوزد. قدرتِ باز کردنِ چشم‌هایش را هم ندارد اما می‌تواند احساس کند که هوا روشن شده است. صداهای گنگ و نا‌مفهومی به گوش می‌رسد. دلش جوشِ ماشینِ آقا منصور را می‌زند. سعی می‌کند بلند شود اما نمی‌تواند.در نزدیکی‌اش صدای ناله‌ کسی را می‌شنود. شاید خیالاتی شده باشد. تمام قدرتش را جمع می‌کند تا چشمانش را باز کند. جز چراغ‌های ماشینِ آقا ناصر هیچ چیزی نمی‌بیند. همه‌‌اش تکه‌های بزرگ سیمانی است و آجر و تیر‌آهن. خطِ قرمزِ باریکی درکنارش روی خاک جاری شده‌ است.از ترس چشمهانش را می بند٬ یاد جمشید می‌افتد؛ برگه‌ی مچاله شده هنوز توی دستش است.
3.
چشمانش را که باز می‌کند هوا نیمه‌تاریک شده است.احساس ضعف شدیدی می‌کند. گه‌گاه پرتو‌های نور اطرافش را روشن می‌کند.صداهای گنگ و نامفهم حالا بیشتر شده است. دوباره یاد جمشید می‌افتد. کورمال کورمال با دست به دنبالِ بازوی جمشید می‌گردد. این چند ماهِ آخری٬ دردکه زور می‌آورد٬ تنها تکیه‌گاهش همین بازوی جمشید بود.سرانگشتانش به چیزی بر‌می‌خورد. انگشتانِ مردانه‌ی جمشید را می‌شناسد.جز همان انگشتان چیزی پیدا نیست. بقیه ‌اش آجر است.گریه‌اش می‌گیرد.سعی می‌کند تمام اتفاقات را در ذهنش مرور کند.با لب‌هایش شوری اشک‌ را حالا طعمِ خاک هم می‌دهد ؛ مزه‌مزه می‌کند.انگشتانِ جمشید را که حالا بر خلافِ تمامِ آن شب‌ها سرد است٬ محکم فشار می‌دهد.
4.
صدای پارس سگ ها به تشخیص می‌دهد.چند نفر بالای سرش مشغول صحبت کردن هستند.صدای آقا‌منصور را بین شان تشخیص می‌دهد. نکند آمده باشد ماشینش را بگیرد؟ واای جمشید دیدی چه بلایی سرِ ماشینِ مردم آمد؟دوباره یاد جشمید می افتد.نای گریه کردن ندارد.فشار شدیدی را روی بدنش احساس می‌کند.صداهای عجیب بیشتر و بیشتر می شوند. انگار دارند چیزهایی را جابه‌جا می‌کنند...نمی‌داند چند دقیقه و یا چند ساعت طول کشید اما حالا دیگر دوباره سکوت همه‌جارا فرا گرفته است.

   1   2
تاريخ ارسال :  شنبه 9 دي 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 4 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385