قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

نسيم آهي ايتاليا
   1   2   3

نوبنیاد..... نوبنیاد........نوبنیاد

پراید سفیدی تو میدان تجریش نگه داشت. سرم رو به شیشه جلو نزدیک کردم و گفتم

- آقا از فرمانیه می رید؟

- بله بفرمائید سوار شین

در عقب را باز کردم وتا نشستم آیینه جلو تنظیم شد رو صورتم منم مثل اکثر خانمها خودم رو جمع و جور کردم و روسریم رو کشیدم جلوو طبق معمول همیشه به خط کشیهای خیابان زل زدم دل شوره رنگ تو صورتم نذاشته بود حرفاش تو سرم بود

- نسیم من اگه قبول نشم می میرم – می میرم - می میرم

- خانم کجای فرمانیه پیاده می شین؟

صدای راننده بود که تمام رشته افکارم رو پاره کرد

- سفارت ایتالیا!

آیینشو بیشتر چر خوند حالا دیگه منم می تونستم از آیینه ببینمش با لبخند پرسید

- شما هم برای دیدن نتیجه امتحانات می رید اونجا؟

حوصله سوال پیچ شدن نداشتم و سریع گفتم

- بله بله

رسیدم جلو در سفارت سراسیمه گفتم

- آقا من پیاده میشم

نگاهی به جلو سفارت انداختم او ایستاده بود و پشتش به خیابان بود متوجه آمدنم نشد رفتم جلو

- سلام جوابها اومده

برگشت با چشمانی گرد و متعجب گفت:

- سلام تو اینجا چکار می کنی؟

نگاهم را از صورتش برداشتم و پرسیدم چی شده نتایج رو دیدی؟

او هم نگاهش رو به سمت در سفارت چر خاند و با صدایی که همراه با عصبانیت بود و نگاهی که داخل سفارت می چرخید گفت:

- آره جوابها اومده

احساس می کردم تکونهای قلبم قفسه سینه ام را می شکافد دهانم باز بود و زبانم بی حرکت عرق از سر و رویم می چکید نگاهی به من کرد و گفت:

- چیه چرا ماتت برده می خوای بدونی چه خبره بیا بیا ببین

صداش اونقدر بلند بود که همه متوجه ما شدن . بازوم رو با فشار در دستاش گرفت و منو داخل سفارت برد جمعیت جلو تابلو نمی ذاشت که اسمش رو پیدا کنم به زور هلم داد جلو تا تابلو اعلانات رو بتونم ببینم اسمش رو با قرمز نوشته بودن آروم بازوم را ول کرد.گویی بعد از اینهمه مدت با رها شدن بازوم تونستم نفس بکشم چند بار دیدم چند بار خوندم اونقدر خوندم تا دیگه اشک اجازه نمی داد جایی رو ببینم از بین جمعیت به عقب برگشتم که صدام زد

- نسیم بیا بریم کارت دارم

فشار زیادی که شونه هام رو تو این مدت خم کرده بود به گریه تبدیل شد و یک لحظه اشک بهم امان نمی داد تو ماشین نشسته بودیم و گریه می کردم با نگاهی که به سمت خیابان بود پوزخندی زد و گفت :

- دلیل قبول نشدنم اطرافیانم بودند. حالا تو چرا کاسه داغتر از آش شدی و گریه میکنی برو از زندگیم بیرون با بچه ات همان بچه ای که به زور خواستی فکر کردی با اوردنش میتونی منو پایبند کنی اما تو ظلم کردی در حق هر سه نفر ما . مدتهاست که دارم تو و خانواده و فامیلات رو تحمل می کنم دیگه خسته شدم. ببینم مگه منو دوست نداری از سهمی که تو زندگیم داری بگذر تا من بتونم برم . در ضمن باید فکری به حال اون خونه ای که تو ایلیا توش هستین بکنیم می تونی مدتی بری پیش مادرت زندگی کنی من به پول اون خونه نیاز دارم برای سال دیگه باید پول بیشتری با خودم ببرم .

   1   2   3
تاريخ ارسال :  شنبه 16 دي 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385