قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي روزی که اعدام می شوم
   1   2   3   4

آنگاه که زیستن سکنایی انسان به دور دست می رود،

آنجا که در آن دور دست،،فصل انگور است.

آنجا که مزارع تابستانی از زراعت بی بهره اند

وجنگل تاریک است،تصویر آن نیز تیره است.

هولدرلین

فردا صبح اعدام می شوم.توی حکمی که صبح امروز به دست ام دادند این را نوشته‌اند.نمی‌دانم چرا در تمام مدتی که از کشته شدن شوهرم می گذرد هرگز باور نداشتم اعدام خواهم شد.ماموری که نامه را به دست‌ام داد پسرک جوانی بود با صورتی آرام و مات و انگار از سرزمین مرده‌ها خبر آورده بود زیر لب من و من می‌کرد و در عین حال با صلابت می‌نمود یکی دیگر هم همراهش بود که یادم نیست و شاید یکی از محافظ‌ های زندان بود که همه شان خواهی نخواهی شبیه هم شده بودند و نمی شد درست تشخیص شان داد مثل ما که همه مان زیر یک سقف شبیه هم شده‌ایم با مصیبتی مشابه و شاید به این دلیل همه مان را شماره گذاری می‌کنند و از صد طرفمان عکس می‌گیرند.

وقتی مامور مرده‌ها حکم را به دستم داد می‌دانستم که چه چیزی توش نوشته است و چیزی ته دلم می خواست آن را مثل شکم شوهرم پاره کند اما یک روزنه کوچک امید که‌ همواره همراه موجود زنده است خواست بازش کند و بخواندش. روزنه‌ایی که وقتی شوهرم را می‌کشتم بسته و خاموش بود و دور از آینده‌نگری اکنون جز آینده ای که لحظه به لحظه کوتاه تر می شد چیزی نداشت. پاکت نامه را باز کردم به آرامی، انگار گنجی در آن باشد که با فشار زیاد دستانم با یک تلنگربه هوا می‌رود و محو می‌شود.درست عین حباب هایی که بچه ها می سازند با رنگ های درخشان، اما ساخته شده از هیچ درست همانند سرزمینی که مامور مرده ها از آن می‌آمد.

وقتی کاغذ را باز می‌کردم دستم می‌لرزید و پرده‌ایی از اشک جلوی دیدم را گرفته بود از آینده، از یک آن کوتاه اکنون وحشت داشتم و از خبری که تمام روزهایی که از کشته شدن شوهرم می گذشت منتظرش بودم.

نوشته بود قاتل، نوشته بود من، نوشته بود شوهرش، نوشته بود اعدام، ونوشته بود فردا .خط ها بیش از پیش توی هم رفتند و پرده‌ی اشک ضخیم تر شد وهمه چیز تار شد آینده مثل چرمی ساغری کوتاه و کوچک می شد و سرعت من برای زنده‌گی کم‌تر و کم‌تر انگار از همین الان وارد راهی که پایانش چوبه دار است شده باشم راهی کوتاه و باریک شبیه جویی باریک که از رودی خروشان جدا شده است.تن‌ام شروع به داغ شده کرد داغ و داغ تر شد و زبانه کشید و نفس مامور مرده ها آنقدر درش دمید تا گر گرفت و زبانه هایش تنم را ذوب کرد انگار بر روی جاده‌ایی از آتش و یخ راه بروم.بدنم شروع به استحاله شدن کرد و فرم هایش در هم رفت مثل عروسک پلاستیکی شده بودم که درون آتش، تن مصنوعی اش را از دست می دهد و متورم می شوند و آماسیده وتسلیم، دست ها و پاهای سفت و یقورش در آتش می سوزد تاب می خورد سیاه می شود و با آبی یخ سرد می‌گردد و عاقبت گلوله‌ایی به جا می‌گذارد، در حالی که چشم های شیشه‌ای‌اش به یک جا خیره مانده است و پلک های لق‌اش که برای لحظه ای روی هم افتاده‌اند توان آن را ندارند تا برای همیشه چشم های شیشه ای را ببندند.می توانستم خودم را ببینم که در تاریکی سلولم زیر نور کم سوی لامپ افتاده‌ام و دهانم باز مانده است و خرخر می کنم انگار آخرین نفس هایم باشد انگار دشنه ای که در تن شوهرم فرو کرده ام به گلویم فرو رفته باشد و در حنجره ام جا خوش کرده باشد.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 دي 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385