قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي دور سریع دور کند
   1   2   3

وقتی به این موضوع فکر می کنم که چی ازت باقی مانده وحشت برم می دارد.دوست دارم تو را با همان سبیل باریکت ، و قد بلندت و موهای کم پشتت تصور کنم، با آن چشم های میشی و عینک ریبانت که همیشه خدا توی عکس، روی چشم ات است.

دلم می خواهد باور کنم چفیه ات که دور گردن ات را گرفته هنوز همان جا دور گردنت است همان جا که من دور از چشم آقام دستم را دورش حلقه می کردم.  دوست دارم خیال کنم که همه چیز مثل گذشته است و تو هرروز غروب می آیی و گرگی سر خیابان می نشینی تا به قول خودت مرا نگاه کنی و وقتی دارم از خیابان رد می شوم تا به قول تو دود برای آقام بخرم، من زیر چشمی بهت نگاه می اندازم و آن چشم های میشی خیره به خودم را می بوسم.دوست دارم تو را با آن لباس خاکی و دستان بزرگت که از لای پنجره اتوبوس برام دست تکان می داد تصور کنم.راستی اگر آمدی دوباره برام تیر هدیه می آوری؟ با آن حجم دوکی شکل و فلز سردشان و توی دست های بزرگت بهم نشانشان میدهی؟ یا پرچم کوچک منورها را روی موهایم می گذاری  و بگویی رنگ های نازشان به صورتم می آید عین کلاه لباس عروس. چقدر دلم می خواهد دستانت مثل همان روزها باشد که به قول خودت تو خیالاتت مرا بغل می گرفتی و می گفتی دنیا زیرو رو شود تو عوض نمی شوی. اما  آقام میگوید: حالا همه چیز عوض شده است و همه چیز جور دیگری شده است.خودش هم عوض شده است گوشش را که به رادیو می چسباند غرغر می کند و می گوید دیگر خبری نیست و موج رادیو را می چرخاند و خرخرش را به هوا می کند.گوشش دیگر نمی شنود.خوب که نگاهت میکنم می بینم تو هم تغییر کرده ای حتا عکست هم جور دیگری شده است همان عکسی که شلوار شش جیب پایت است و عینکت به چشمت و روزی که رفتی بهم دادی که به یادت بمانم. حتا آن هم تغییر کرده، جوری که بعضی اوقات پیش خودم می گویم هیچ وقت تو را واقعا ندیده ام، و تو را کاملا فراموش می کنم و می خواهم گوشم را بگیرم و داد بزنم، درست مثل آقام چیزی نشنوم.

میدانی از آخرین روزی که تلفنی باهات حرف زدم، شروع کردی به عوض شدن یا حتا از قبل تر، از همان موقع که اتوبوسی که سوارش شدی گاز داد و دود سیاهش بین من و تو فاصله انداخت. اول صدات تغییر کرد و بعد رنگ چشم هات و حجم تنت که این گونه  بزرگ و دور شدی، بعد از آن،  این خودت بودی که خواستی رنگ ببازی و رنگ باختی و الان یادت هم محو شده است و  عکسهایت یک خاطره که نمی دانم خوب است یا بد، چون تو فرصت اش را بهم ندادی تا بفهمم.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 دي 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385