قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12

محمود چهل و چهار ساله «پدر»

مسعود هيجده ساله «پسر»

صحنه؛ اتاقكي با بدنه اي تمام پِلِيتي. اتاقك هم پُر از پلاكارد، پرچم، بوم، بوق و بلندگوي دستي و برقي؛ سطل هاي رنگ و قلمو ها، چند تايي هم گوني شن، پيشاني بند و رخت جنگ، كلاه آهني، كه اين آخري ها را بيشتر تزئيني چيده اند. اصلا تابلوي «واحد تبليغات» گوشه اي نصب است. پس تو خود هر گونه يك واحد تبليغات جنگ هشت ساله؛ مي طلبد، آنرا تصور كن. اما نه از آن دم و دستگاه هاي دائمي پادگان ها كه فرصت هست آرشيو فعاليت هاي تبليغاتي شود، نه، بلكه از آن واحد هاي تبليغات كه در قرارگاه هاي موقت نزديك به خط مقدم يا نزديك به جايي نزديك به خط برپا مي شوند. براي زنده تر نشان دادن يا فعال نشان دادن واحد، يكي دو تا پلاكارد يا چيز ديگرِ ناتمام، گوشه كنار پهن كرده يا آويخته داريم؛ تا نشان دهد مسوول اينجا دارد رويشان كار مي كند.

اما در شروع؛ اتاقك تاريك است و پدر و پسر خوابيده اند. اين دو، شب ها همين جا مي خوابند. يك پتوي سربازي زيرشان؛ زيرسرشان هم يك پتوي ديگر لوله شده و روي هر كدامشان هم يك پتو كه مچاله مي شوند زير آن. مسعود (پسر) خواب است و محمود (پدر) نه. محمود؛ عينكِ ته استكاني دارد و البته زياد بينا نيست. مسعود هم عینک دارد اما هنوز قطر عينك او به پدر نرسيده است. تاريكي آنقدر نيست كه نفهميم محمود (پدر) خوابش نمي برد و مدام دنده به دنده مي شود. فكر و خيال نمي گذارد محمود خوابش ببرد. ناگهان از كشفي كه مي كند از جا مي پرد.

(هر جاي اين شب؛ كه پدر و پسر برافروخته حرف مي زنند تكرار واژه ها، بهم ريختگي و گاه بي قاعدگي جمله ها، عمدي و نزديك به واقع تر است.)

محمود: (بر افروخته از جا مي پرد و صداي خود را در كنترل ندارد) يا خدا! …….. هي ديدم بي شرفُ

يادم كه بش مي افته معذب مي شم. … عينكي شده نامرد. شايدم بوده ولي اون وقت

كه نمي زد. (فانوسي را روشن كرده و راهي مي شود كه بيرون برود) مسعود …. مسعود بابا پاشو!

پاشو بگو من چي كار كنم.

مسعود: (از خواب مي پرد) چي شده؟ چي شده بابا؟

محمود: (گيج در چهارچوب در مي ماند) (به بيرون) اي نامردِ بيشرف! اونم يه همچه جايي؟ (به مسعود)

مي رم دم در تا نيروها بيان!

مسعود: چي؟ (فرز خيز بر مي دارد و پدر را مي گيرد و تو مي كشد) وايسا ببينم! چي داري مي گي؟ نيگا

ساعت تازه دوازدهه! يه ربع نمي شه خوابيديم.

محمود: (گيج در عالم افكار خود اصلا به حرف هاي مسعود توجه ندارد) بايد وقتي نيروها ميان بيدار باشم.

مسعود: خودت گفتي صبح مي رسن. خيلي زود برسن چهار و نيم، پنج. مي خواي بري از الان دم

در تو سرما وايسي كه چي؟ … يهو چت شده بابا؟

محمود: (بالاخره در كشمكش، تسليمِ مسعود مي شود و همانجا دم در ولو مي نشيند روي زمين)

مسعود …. مسعود (گريه مي كند)

مسعود: اِ اِ اِ اِ داري گريه مي كني بابا؟ لاالله الا لله … بابا هُول ورم داشت. بگو ببينم چي شده؟

محمود: (خيره به زمين) بذار … (به معنی صبر کن)

مسعود: بابا ….

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385