قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
از همين الان اونو يه جنازه مي

بيني كه مال توه! حالا چرا؟ چون شما رو بردن چهار جلسه شكنجه. بابا جون به اين مي گن

آدم كشي!

محمود: (بلند مي شود كاپشن مي پوشد و بيرون مي رود)

مسعود: (از بين لنگه هاي در به پدر كه دور مي شود) هميشه همين جوريه ! يا همه ي حرفت بايد

عمل بشه يا از خيرش مي گذري كه مظلوم نمايي كني …. تو كه جلوي اون طاغوتيا سر خم

نكردي تسليم نشدي چرا جلوي من تسليم مي شي … نخير آقا جون اگه تو هم از گناهش

بگذري من نميگذرم ولي همون كه گفتم اول باهاش حرف مي زنم. …. (قلمو را در رنگ سفيد

مي زند و روي كلمات اضافه مي كشد) برو …. برو تو سرما بشين تا خود صبح كمين كن بلكه

شكارتو به چنگ بياري! …. (رو به بيرون فرياد مي زند) من مي شناسمت براي كم كردن روي

منم كه شده فردا از بين نيرو ها حتما يه ساواكي پيدا مي كني.

(در حاليكه پشت به ما پارچه را هم پوشش داده قلمو به دست كار مي كند) (با لحني ما بين گريه و خنده با خود حرف مي زند و عصبي دست ها را تكان مي دهد مي توان گه گاه قطره هاي رنگ را كه از نوك قلمو به اشياء صحنه پرتاب مي شود را ديد)

مسعود: مثل اون اولا كه موتور مي روندما! زير دلم يه جوري مي شد انگار آدم حال مياد اما بدجوري ام مي ترسه! يا مثل اون چرخ و فلك بزرگه تو شيراز كه سوار شدم يارو مسوولش واسه خنده تندش كرد اومدم رو به زمين شلوارم خيس شد! ضامنو لغزوندم رو رگبار چشام رو نصفه باز نصفه بسته كردم يه جوري هاله وار مي ديدمشون بعد هي گلوله ها مي پريدند بيرون من زير دلم يه حالي مي شد اونام مي ريختن رو زمين! با اون همه گلوله كه زدم حتما مرده بودند پس بعد اصلا سر برنگردوندم كه ببينمشون مي ترسيدم آخه يه جوري مي خنديدم انگار گريه مي كردم دروغ گفتم خب به بابام خدائيش ترسيده بودم. بدجوري ترسيده بودم. هنوز كه هنوزه، واسه توالت صحرايي؛ ميدون رو دور مي زنم كه از اون طرف نرم از اون طرف برم كه از گودال رد نشم … آخه کلی آدم کشته بودم کلی آدم

(اواخر ديالوگ صدا آرام آرام همراه با نور صحنه كم كم مي رود)

(با شدت گرفتن صداي محمود كه دوان دوان از دور مي رسد نور صحنه كم كم به مثابه ي نور كم رمقِ صبحگاهي روشن مي شود)(مسعود غرق خواب است)

محمود: مسعود …. مسعود …. خودشه …. خودِ خودشه ….. بده من اون تفنگو …. پاشو بابا …. مسعود

پاشو بيا تا در نرفته … بيا دارن مي برنش

(محمود شتابان تو مي آيد به در و ديوار مي خورد. نفس بريده و ملتهب دست مي كشد روي زمين تا اسلحه را بيابد. خيلي زود هم پيدا مي كند. مسعود از خواب مي پرد. و سريع خيز بر مي دارد و قنداق اسلحه را مي گيرد.)

مسعود: اِ ! ولش كن بابا …. خيلي خب خيلي خب! آروم بگير خودم ميام.

محمود: ولش كن …. ولش كن مي گم …. يارو زخمي شده پشت آمبولانسه! الان با مجروها مي برنش

مسعود: (اسلحه را محكم گرفته و با پدر زور آزمايي مي كند) پس برگشته؛ فرار هم نمي كنه؛ بعدا مي شه

پيداش كرد … ولش كن بابا … آخه تو مي خواي چي كار كني؟ …

محمود: بدش من مي دونم تو مي ذاري در بره.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385