قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
بابا … اِ ! دِ حرف بزن! چت شده؟

محمود: بذار …. دارم فكر مي كنم (بي خود داد مي زند) دارم فكر مي كنم مسعود دارم فكر مي كنم.

مسعود: خيلي خب … خيلي خب فكر كن چرا داد مي زني؟ …. آروم باش و فكر كن … فقط

پاشو بيا تو! بيا بغل چراغ بشين و هر چي مي خواي فكر كن … پاشو …. يا علي

(كمك مي كند و محمود را تا كنار چراغ نفتي مي برد. كاپشن پشمي نظامي را روي دوش پدر مي اندازد) حالت بده بابا؟

محمود: نه نه نه نه … (باز هم بي خودي داد مي زند)

مسعود: آخه چت شده يه دفعه؟ (مي خندد) همچي اونم يهو!

(مسعود باز مي خندد با چند منظور. اول اينكه نمي داند چه شده و چه بايد بكند دوم اينكه اين حالِ پدر برايش تازگي دارد و هم اينكه پسر اين سن و سالي؛ خجالت مي كشد كه پدر عين كودكي در بغل او گريه كند در عين حال اين خنده ها بايد او و پدر را آرام كند لابد! اين تنها كاريست كه مي تواند بكند. از حالا مسعود شروع به روشن كردن فانوس هايي مي كند كه در گوشه كنار گذاشته اند.)

مسعود: عجب داستونيه! (مي خواهد شوخي كند در عين حال مطلب را هم بفهمد) نيروها صبح مي رسند

الان مي خواي بري دم در!! (مي خندد) اونم تو اين سرما كه آب تو منبع منجمد مي شه

منبعو مي تركونه!؟

(ديگر ساكت مي شوند. هردو! مسعود تازه به جدي بودن مساله پي برده و در سكوت با دلواپسي به پدر خيره مانده. بعد از كلنجاركي با خود، مي خواهد چيزي بگويد كه هيس كشدار پدر مانع مي شود.)

محمود: هيس … دارم فكر مي كنم …. (همانطور گيجِ فكر بلند مي شود دوباره در چهار چوب در اتاقك، در را باز

مي كند و به سياهيِ تاريكي بيرون خيره مي شود) ساعت چند شد؟ چقدر مونده تا صبح؟

مسعود: (بالاخره صبرش تمام شده و شاكي مي شود) من كلمه اي ديگه نه حرف مي زنم نه ساعت مي گم

نه هيچ جوابي مي دم نه هيچي؛ تا بگي چي شده؟

محمود: (به خاطر اعتراض مسعود؛ احتمالاتي را كه اينك در فكر خود مرور مي كند بلند بلند براي مسعود مي شمرد)

ببين اون پفيوز، مي تونه جاسوس باشه … نفوذي باشه ….. حتي؛ حتي فكر كردم مي تونه

واقعا يه رزمنده ي معمولي شده باشه اصلا فرمونده شده باشه اصلا خدا شده باشه پيغمبر شده

باشه نعوذابالله؛ اما به جون مادرت قسم خود خودشه! اصلا اشتباه نمي كنم خود خودشه!

مسعود: كي؟ بابا كي؟ من نمي فهمم كيو مي گي چيو مي گي بابا!! …. (شاكي براي پدر هجي مي

كند) من، ن مي فه مم! مي فهمي چي مي گم؟ من نمي فهمم چي مي گي! چرا انقدر اذيتم

مي كني؟

محمود: آخ مسعود! مي گم برات ….

(محمود، آفتابه ي كنار در را بر مي دارد تا آب به صورت بزند اشك ها را پاك كند و آرام شود)

مسعود: صبر كن! سرده.

(آفتابه را مي گيرد و قبل از اينكه آبي كف دست پدر بريزد از كتري روي چراغ آب داخل آفتابه اضافه مي كند.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385