قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
محمود صورت را آب مي زند و نفس بلندي مي كشد. محمود مي خواهد كتري را روي چراغ بگذارد.)

مسعود: اونو خالي نذار رو چراغ؛ بده آبش كنم.

(محمود جلو جلو مي رود بيرون. مسعود با كتري به دنبالش.) (صداي آنها را به خوبي از پشت در؛ از بيرون اتاقك مي شنويم)

صداي محمود: پريشب بود كه نيرو ها مي رفتن برا خط ….

صداي مسعود: خُب

صداي محمود: بهت گفتم يه يارويي رو ديدم يهو دلم ريخت هول ورم داشت چقدر آشنا بود.

صداي مسعود: منم گفتم آشنا بود كه بود ديگه چرا هول ورت داشته؟

صداي محمود: يادم اومد. بالاخره شناختمش كي بوده. بالاخره شناختمش

(محمود وارد مي شود و پشت سرش مسعود)

محمود: همون بي شرف كه مادرتُ زد. (پدر دوباره بغض زود آمده اش مي شكند) همين بي شرف زد تو

دلشُ خودشو بچه ي باردارشو … (گريه نمي گذارد ادامه بدهد)

مسعود: كي بابا؟ (بر افروخته پدر را مي گيرد) كي؟

محمود: چه مي دونم كي؟ گفتم كه، يهو ديدمش … يه لحظه … از زير قرآن رد شد پريد تو وانت …

بي شرف چه ريشي هم گذاشته بود!

مسعود: تو مطمئني؟

محمود: شك ندارم. واميستم دم در قرارگاه؛ نيروها كه اومدند پيداش مي كنم همونجا دم در خلاصش

مي كنم. فقط بذار ثابت بشه خودشه!

مسعود: ثابت بشه؟ مگه نمي گي شناختيش.

محمود: خودشه شك ندارم. … فقط ….. فقط بايد همه بشناسنش. بايد دستگيرش كنند اعدامش

كنند. اصلا شايد مرتيكه نفوذي باشه. بايد …. بايد … چه مي دونم … بايد بگيرنش

مسعود: حالا اين بازجوهه ست يا همون كه مادرو زد.

محمود: نه نه بازجوهه رو كه گفتم همون اول انقلاب عكسشو تو كيهان ديدم اعدامش كردند. اين

شكنجه مي كرد حرومزاده! همين كمرمُ گذاشت به بخاري؛ همينم لابد لگد زده تو دل مادرت.

(رو به بيرون داد مي زند) همين بي شرف كه معلوم نيست خبر مرگش اينجا نزديك بهمن شير

چي كار مي كنه!

(محمود بيرون مي رود و مسعود تنها مي ماند، مي شكند به گوني هاي شن تكيه مي دهد چند بار مي خواهد در خود فرو برود اما عصبانيت مدام او را از جا بلند مي كند. انگار تازه داغ دار شده)

مسعود: آخ مادر! اي شيرت حرومم اگه فردا اون كثافت رو نبندمش به گوله ….

(نمي داند چه بگويد فقط از خشم به گوني شن مشت مي كوبد و مي غرد و فكر مي كند. )

(پس از مدتي محمود داخل مي شود. او كه آرامتر شده پيش مي رود و سر مسعود را كه از خشم مي لرزد؛ به بغل مي گيرد.)

(مدت زيادي سكوت)

محمود: كاش روز بود مي رفتم سپاه ته و توشُ در مي آوردم. حتما ليستي اسمي رسمي عكسي چيزي

از اعزاميا دارند.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385