قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12

مسعود: صبح … مي توني پيداش كني؟

محمود: از دربوناي ساواك اصفهان، تا راننده ها تا بازجو هاي دستگرد تا اونايي كه اصلا فقط صداشونو

شنفتم همشون رو ببينم مي شناسم. حالا كه سهله تو بگو سي سال ديگه تو بگو صد سال

ديگه چه برسه به اينا كه وقتي سيم مي كردند تو آلتم، چشم مينداختند تو چشام تا گزارش

كاراي نكرده ام رو بدم! ثانيه مثل ساعت كه نه مثل سال مي گذشت و درد مي رفت تا مغز

استخون تيره ي كمرم. يه وقتايي كه مسخشون مي شدم حتي از پشت چشاي خيسم تو

چشاشون عكس خودمو مي ديدم كه چه جوري زار زار گريه مي كردم. خودشه مسعود خودِ

خودش حالا اون كجا اينجا كجا …. اللهُ اعلم.

مسعود: مي كُشمش! چه اينجا چه … چه …. اصلا تو خود خونه ي خدا كه خون حرومه. حرومزاده

پاشده اومده جبهه؟

محمود: تو مگه حواست نيست؟ گُه خورده رزمنده است دارم بهت مي گم لابد نفوذيه. مجاهديني. نمي

دونم سگي اَني يه گُهي هست بالاخره!

مسعود: تازه اگه برگرده! از همون طرف نزنه بره اون طرف! تو عراق!

محمود: منم اون وقت كه تو شاكي شدي هي مي گفتي بگو بگو داشتم به همين فكر مي كردم كه «اگه» برگرده. اگه در نره! اگه تو درگيري كشته نشه اگه سقط نشه … اگه در نره …… مسعود: (معترض) بابا بايد همون پريشب مي گفتي! بايد تا نيروها بودن خِرشو مي چسبيديم!

(محمود شاكي اما ساكت به مسعود نگاه مي كند. مسعود خود متوجه بي مورد بودن حرفش مي شود)

محمود: سيگارمو بده! (مسعود حركتي نمي كند.) مي گم سيگارمو بيار. بگو كجاست خودم ميارم. يه نخ

فقط. يه نخ!

مسعود: (اصلا جاي چانه زدن يا ممانعت نيست مسعود هم قصد و انرژي چنين ممانعتي را ندارد)

خيلي خب. (خيره به زمين بدون قطع كردن نگاه هاي فكورانه بلند مي شود تا بياورد) حالا

فردا وقتشه عباس بياد يا شايدم دائي. آره دائي بهتره اگه درگير شديم دائي بهتره!

محمود: حالا كه تا صبح بايد چشم بزنم؛ دارم ديوونه مي شم تو بگو اگه همون پريشب شناخته

بودمش تا حالا چي مي كشيدم … اصلا تو بگو اگه همون پريشب شناخته بودمش چي كار

مي كردم؟

مسعود: چي كار مي كردي؟

محمود: خداونديِ خدا مي رفتم خط! مي رفتم پِيِش! وسط درگيري همچين كه كسي نفهمه يه گوله

مي خوابوندم تو مغز سرش.

مسعود: (خيلي خونسرد به پدر حالي مي كند) منو مي فرستادي. تو رو نمي بردند. (ادامه حرفش را در حالي

مي گويد كه زير گوني ها پِي پاكت سيگار مي گردد كه پنهان كرده است.) انگار دوره رو من رفتم

نه تو! انگار اسلحه تحويل منه نه تو! انگار نمره ي عينك من كمتره ها!

(پاكت سيگاري را پيدا مي كند.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385