قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
. نيمه راه بر مي گردد و اسلحه اش را نيز كه پشت گوني شن هاست مي آورد. براي خود و پدر سيگار روشن مي كند و هردو مي كشند. پدر ابتدا كنجكاو و شاكي اما كم كم بي تفاوت سيگار كشيدن او را نگاه مي كند)

محمود: شروعش با سيگار بود كه همون بازجوهه شروع كرد. هر سوالي يه خال آتيش پشت دستم مي

ذاشت. … (تازه متوجه شده كه به حريمِ غيرتي او تعرض شده) تو چي گفتي؟ …. دِكي! به دوره

ديدن نيست كه! به غيرت و اعتقاده… به اين نيست كه كتاباي مدرسه تو بياري اينجا بگي

كنكور دارم نميرم خط. به اينه كه مردش باشي سال به دوازده ماه از خودِ خط عقب تر نياي.

مثل پسر خاله هات مثل عباسِ عمو . اينام همشون نرفتن دانشگاه. رفتن خط.

مسعود: (معترض سيگار به زمين مي كوبد و له مي كند) بابا به صبح فكر كن به من گير نده. اووه

چطوري مي شه تو اون همه نيرو پيداش كرد؟

محمود: پيداش مي كنم.

مسعود: (سكوت – ناگهان – كشفي مي كند) تو اصلا كي بهت گفته همين زده تو دل مادر؟

محمود: گير دادم به ترسيدنت ديگه تلافي نكن؛ شك ننداز به دلم! مسعود: نه نه به خدا به جون خودم به روح مادر قسم دارم جدي مي پرسم! تو كه گفته بودي اولِ

دِي كه بردنش خودم و خودت آخر دي رفتيم عكس جنازشو گرفتيم همين و بس

محمود: يعني چه؟ مسعود: يعني تو از كجا مي دوني صاف همين يارو زده تو دل مادر؟

محمود: مسعود اون كه ما و مادر و حج آقا آيتُ آيت ا … محنتيُ و همه ي مسجد حكيميا رو لو داد؛

اونا كه ما رو با پيكانِ شهرباني بردند؛ اونا كه تا خود دستگرد ُ تا خود زندان پس گردني زدند

و چشم بند بستند و واكردند؛ اونا كه بردند اونا كه آوردند؛ اون كه بازجويي كرد؛ كه گفتم به

درك واصل شد؛ همه ي اينايي كه شكنجه كردندمون؛ زدندمون؛ همه ي همه ي اينا همشون

يه نفرند فرقي ندارند با هم!

مسعود: يعني چه؟

محمود: يعني همشون يه نفرند فرقي ندارند.

مسعود: نه اينو مي فهمم! مي گم يعني چه؟ محمود: پدرِ من؛ يعني همشون (هجي مي كند) يه نفرند! فرقي ندارند! مثل هم مي مونند!

مسعود: (شاكي با انفجاري ناگهاني مي خواهد اين حرف دلش را كه مدت هاست مانده يك باره براي اولين بار بگويد) نگو

نگو كه الان، مي خواي، الان بلند بشي داد بزني به حكم اشداء علي الكفار هر كي

زمان شاه دست داشته بايد عكسشُ … عكسِ جنازه اشُ بزنن تو روزنامه كيهان … منو بگو

كه دلم شكست يه لحظه مادرم اومد جلو چشمم فكر كردم اين مرتيكه كه ديدي خودت به

چشم خودت ديدي زده تو شيكمِ مادر. (بغضش مي گيرد و گريه مي كند)

محمود: ننه ات مي خواد بشینی مثل پیزوریا براش گريه كني؟ ننه ات مي خواد تقاص خونشو

از اين حيوون بگيري.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
جمعه 1 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385