قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
اينه اوني كه مي خواد. كه من اگه باباتم مي خوام؛ كه اگه حقي به

گردنت دارم مي خوام؛ اگه يه روزي شبي يه نصفه شبي يه بعثي اومد با سيم گردنم و گوش تا

گوش بريد تو نري تو پستوي واحد تبليغات بشيني كنكور بخوني؛ تو بياي جلوشو بگيري تا

گردن چهار تا رزمنده ي ديگه رو نبريده جلوشو بگيري.

مسعود: من ريدم تو اون كتابا تو اون كنكور. چرا حرف رو عوض مي كني! صحبت اين نيست كه! به

خدا نمي ترسم به پيغمبر نمي ترسم. اون روز وقتي فرمونده اومد گفت نيرو كم داريم

محمود: كدوم روز ؟

مسعود: اومد گفت نيرو كم داريم واسه بردن اسيرا به شهر؛ یه گروهان کامل بعثي رو كه نمي شد

ولشون كني تو قرارگاه؛ اونم وقتي داشتيم پاتكِ وحشيا رو دفع مي كرديم كه فرمونده گفت

همشون رو همه ي اسيرا رو تو گودال پشت تپه بستيم به تير؛ همين تو گفتي چه؟ نگفتي

همينه همينه دستتون درد نكنه اصلا ناراحتش نباشيد؟

محمود: هنوزم مي گم. اصلا دارم همينو مي گم! نترسيدن! مسعود: گفتي و الا ممكن بود زورشون بهمون بِچَربه! همين تو نبودي كه گفتي؟!

محمود: ببين ببين خودت داري جواب خودتو مي دي! آره اون رزمنده ايكه؛ اون كه اين كار رو كرد رو؛

من مي خوامش. اون روحيه رو! اون شجاعت كو؟ كجاست اون شجاعت؟

مسعود: دِ خب اون لامصب من بودم (رازي را به يكباره رو مي كند)

محمود: تو؟

مسعود: دِ آخه اون لامصب من بودم.

محمود: تو؟

مسعود: كه اون روز نه ترسيدم، نه شك كردم، نه به قول تو كنكور كنكور كردم. آره من به دو تا

خشاب خالي كردن همشونو خوابوندم كف گودال. آخ هم نگفتم. تا حالا هم كه تو تحريكم

كني خداوندي خدا اصلا بهشون فكرهم نكرده بودم. اصلا نمي دو نم چه جوري شد تموم شد

رفت پي كارش

(سكوت. آن هم مدتي زياد تا هر دو ذهن هايشان را خوب مرتب كنند. در اين حين محمود براي فرار از فكر ها و پر كردن وقتش پارچه ي سفيدي را پهن مي كند و قلمو ها و رنگ را پيش مي كشد. شروع به نوشتن جمله اي مي كند به نستعليق. از هدايت دست او توسط مسعود به سوي اشياء در مي يابيم كه محمود واقعا آن طور كه بايد نمي بيند. مسعود هم انگار سالهاست كارش اين است خيلي عادي و با مهارت كار كمك كردن به او را انجام مي دهد. حتي اگر پيش بيايد جاي او مي نويسد.)

محمود: به به شيرمادرت حلالت … (معلوم است از شنيدن آخرين حرف ها و آخرين اطلاعي كه يافته خيلي ذوق

كرده) جان من تو اون كارو كردي؟

مسعود: (دست پدر را رها مي كند) به خدا اگه كلومي راجع بهش حرف بزني همين الان پا مي شم

مي رم راهي مي شم برا اصفهان!

محمود:‌ خيلي خب! (خيلي خونسرد، مي خواهد منطقي و موجه جلوه كند) آقايِ من؛ من نمي دونم اصلا من

نمي فهمم! اٌمّلم! تو حاليم كن! من شعورم نمي رسه …

مسعود: (جلوي صغري كبري چيدن و حاشيه رفتن پدر را مي گيرد) كه چي؟

محمود: كه چه جوري حاليت كنم كه اين منافقِ خودي؛ از صد هزار تا دشمن غريبه بدتره! به ولله بدتره! به علي بدتره! به ولي بدتره! به كي قسم بخورم كه تو حرف پدرتو قبول كني كه اين بدتر از اوناس.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385