قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12

(در حين اين گفتگو دو سه كلمه ي اضافه ي بي ربط بين جمله اي كه روي پارچه مي نويسد مي نويسد و هيچ كدامشان متوجه نيستند)

مسعود: (از پدر جدا مي شود سيگار ديگري روشن مي كند) منم نمي فهمم! هيچ جايي هم كلاس انواع آدم

كشي نمي گذارند كه برم چيز ياد بگيرم. ولي بابا يه وقتي ضرورته! مي فهمي ضرورت يعني

چه؟ يه وقتي چاقوي يكي زير گلوته؛ تفنگ تو هم سرش رو سينه ي اونه؛ اگه تو نچكوني اون

مي چلونه. پس مي باس بچكوني تا اون نچلونه. اصلا حس آدم کشی نداشتم چون تو

چشاشون ديدم اگه بفهمن تو قرارگاه فقط منم و تويي و يه فرمانده ي مجروح و دو سه تا

پيرمرد آشپز خونه؛ مي ريزن سرمون دست خالي قرارگاه رو مي گيرند! برا همين خلاصشون

كردم.

محمود: (بلند مي شود تا با كوُلي بازي و فرياد خود را موجه نشان دهد. در اين كار جز پاشيدن رنگ ها به لباس خود

و پسرش ظاهرا سودي نمي يابد پس در اواسط كار آرام مي گيرد) ياللعجب يا للعجب يعني مي خواي

بگي اين ضرورت نيست؟ اين مرتيكه ي قاتل ضرورت نيست؟

مسعود: نه كه نيست! من فكر كردم ديدم …

محمود: كِي فكر كردي؟ ها؟

مسعود: همين حالا فكر كردم ديدم (محمود پوزخند مي زند اصلا نمي خواهد بشنود براي خود زمزمه مي كند

اما كم كم مجبور مي شود بشنود و جواب هم بدهد) اولا تو اون شلوغيُ بدو بدوي اعزام تو با اين

چشمات چه جوري يارو رو انقدر خوب ديدي؟ اونم اين مرتيكه كه معلوم نيست راننده بوده

زندان بان بوده اونجا تو ساواك چي كاره بوده.

محمود: مي گم بازجويي مي كرد

مسعود: گفتي كه شكنجه …

محمود: آره آره شكنجه مي كرد بازجوهه رو تو كيهان عكسشو ديدم مسعود: بيا! از زورِ كينه اصلا قاطي كردي يارو چي كاره بوده محمود: (چنگ انداخته يقه ي مسعود را مي كشد. صورت در صورت. لحظاتي انرژي يك بازجويي در گفتگويشان ديده مي شود انگار ناخودآگاه به يك بازي در بازي تن در مي دهند.) هر چي دلت مي خواد بگو فردا كه يقه اش رو چسبيدم فقط مي گم وصيتتو نوشتي يانه؟ نوشتي باهاس خانواده ات از چند تا بچه يتيم حلاليت بطلبند؟ مزدور مادر به خطا ! مسعود: اون بنده خدام مي گه كدوم مزدور؟ شما با كي کار دارين برادر؟!

محمود: گه خوردي اومدي جبهه كثافت! ساواكي!

مسعود: ساواكي؟ اشتباه گرفتين آقا! يه بارم يه حاج خانوم تو مشهد منو اشتباه گرفته بود نمي دونم

فكر مي كرد دومادشم يا نوه اش.

محمود: دكي! دِ اگه بلبل زبوني كنه كه خفه اش مي كنم. (باز یقه را مي چسبد) روزي چند نفر رو

دوماد مي كردي؟ يادت رفته؟ سال 56 اولِ 57 (در اين حين عينكش مي افتد)

مسعود: گفتم كه اشتباهي گرفتي آقا! (عينك محمود را به او ميدهد) درست نگاه كن طرفتو اشتباهي

گرفتي برادر!

محمود:گفتم صداي چيه؟ گفتي صداي جيغ زنته! گفتم به حضرت عباس اشتباه گرفتين! من خطم

خوب هست اما شب نامه نمي نويسم! زنمم دختر اوساي خطاطيمه! اونم البته عمرشو داده به

شما، اگر هم بخواد نمي تونه شب نامه بنويسه!

مسعود: مگه من كي ام مرد حسابي؟ اگه گفتي من كي ام مي گذارم بكشيم! خوبه!؟

محمود: قيافه اش خوب يادم مونده! خوبِ خوب!

مسعود: اسمش! اسمش چيه؟

محمود: چي مي گي؟ خيال كردي همشون مي اومدند به صف يكي يكي خودشون رو به ما معرفي مي

كردند؟ فقط مي زدند! با لگد مشت ميله چوب

مسعود: اونم بوده؟ مي زده؟ خوب فكر كن! (حالا مسعود يقه پدر را گرفته است )

محمود: خيلي خب خيلي خب! مسعود! اعتراف مي كنم.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385