قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلمان باهنر شبِ آدم كشي
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
خيلي آروم خونسرد منطقي!

مسعود: آروم خونسرد منطقي! (منتظر مي ماند و پدر در فكر فرو رفته خيره خيره نگاه مي كند) خب

بگو!

محمود: ما مي دونيم كه مادر رو كشتنش!

مسعود: منم منكر اين نمي شم اما …

محمود: نه نه صبر كن من دارم خيلي آروم خونسرد منطقي، دو دو تا چهار تا مي رم جلو!

مسعود: خب

محمود: و مي دونيم مادر و بچه ي توي شكمش زير كتك از بين رفتند ولي متاسفانه از ميون اين

ميلياردها انسان روي زمين دقيقا نمي دونم اون كدومشون بوده با كدوم مشخصات و اسم و

رسم بوده كه مشخصا مشتش يا لگدش خورده تو دل مادر

مسعود: خب؟

محمود: ولي يه عده آدم هستند كه يقين داريم اونا در اون كارها دست داشتند

مسعود: پس اون يه عده رو به عنوان قاتل اعدام مي كنيم

محمود: (به نهايت با نفرت و خشم) زر نزن مسعود! تقصير مامان محبوبه چيه كه زنده نموند تا قاتلش

رو به ما نشون بده؟

مسعود: (متاثر از شنيدن نام مادر) بابا … بابا جون، به خدا منو تحريكم نكن فردا بزنم خون يه بيگناهو

بريزم خودم رو تا قيوم قيومت لعنت كنم.

محمود: (پوزخند) بي گناه؟!! كي گفت تو بزن؟ (سكوت) اصلا كي به من گفت به تو بگم؟ مسعود: (سكوت سكوت ) چايي بگذارم؟ محمود: بچه ي اون مادرُ اينقدر ترسو؟

مسعود: من فقط مي گم صبر كن! بذار صبح بشه! بذار بيان! بذار بريم، ببينيم، بپرسيم، ثابت بشه من

خودم مي برم بغل اون عراقيا تو گودال مي خوابونمش الي الابد! خوبه! (محمود ناراضي سكوت مي

كند) مي گم خوبه؟ قبوله؟ پدر من عزيز من لج نکن ...

(پدر را مي بوسد. پدر روي پتو دراز مي كشد)

مسعود: مي خواي بخوابي؟ محمود: فكر مي كني مي تونم؟

مسعود: دو متر پارچه ي سفيد ضرر زدي به بيت المال.

محمود: براي چي؟

مسعود: برات بخونم چي نوشتي؟ ….

(محمود پارچه را بر مي دارد كه نزديك صورت ببرد. نوشته شده : اگر دين نداريد لااقل يارو منافق باشد. قبل از اينكه چيزي ببيند صداي بوق ماشين از بيرون شنيده مي شود)

محمود: بدو مسعود اومدند بدو! تفنگو بردار يالا يالا …. (مسعود اسلحه را بر مي دارد)

مسعود: خيلي خب بر مي دارم … برو خودم ميارمش ….

(خارج مي شوند مسعود خيلي زود با نگاهي به بيرون در چهار چوب در مي ماند. صداي دور زدن وانت. صداي در ماشين.)

صداي محمود: (خطاب به كسي ديگر.) چرا اينقدر زود؟ ساعت چنده؟ (مسعود تو مي آيد و ساعتش را نگاه

مي كند. ادامه ي فرياد هاي محمود از بيرون) چي آوردي؟ مسعود برو تو! تداركاتِ صبحه!

(مسعود كه سيگار ديگري روشن كرده.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12
تاريخ ارسال :  يكشنبه 8 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
سه شنبه 3 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385