قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي نعيمي ( جاويد) ستاره هاي شبهاي برفي (باران) اپيزود اول
   1   2   3   4   5

یک لحظه چشم از پنجره بر نداشتم. صدای ممتد بوق تلویزیون و سفیدی دانه های برف که در اعماق سیاهی شب فرو رفته بود انتظار را در تنم زنده کرد. اضطراب عجیبی توی وجودم قلیان کرده بود. حس نابودی و یا چیزی شبیه آن آمده بود تا در تنم رخنه کند و یادگاری حسرت را برایم باقی بگذارد. نگاهم روی متن سفید و چرکمرد خیابان ساکن مانده بود و دانه های پنبه ای برف که با اشتهای زیادی روی پهنای کوچه پس کوچه ها و درخت ها و بام ها می نشستند به چشمهایم التماس می کردند که قدری بیشتر منتظر بمانم. جای خالی دو تا از خانه های یک پازل پنج تکه که با وجود هم تکمیل می شدند و گرمای نگاههای بی کس و غریبشان آرامش شبهای زمستانی بود در کشاکش رسم بد عهدی ایام خالی مانده بود. طبیعتاً باید این پازل تا نیمه های شب تکمیل می شد. اما این بار خیلی دیر شد. خیلی دیر برای به تصویر کشیدن یک پنج ضلعی نامرتب. که وقتی هر کداممان وارد دانشگاه شدیم کی فکرش رو می کرد باران با اون همه جذبه ی زیبایی باید تا آخر شب..... اِ ..... میان برفهارو .... نچ .... اینقدر پشت شیشه نفس نفس زدم تا بخار جلوی دیدم رو گرفت. آره خودشه . بارانه. طبقه معمول از خستگی داره لوکه می خوره و راه میره. یکم از اضطرابم خوابید. از جلوی پنجره کنار اومدم. نینا و نگار وسط اتاق پای سفره لای کتاب و دفتر هاشون خوابشون برده بود. جالب بود. انگار فقط من باید دلم به شور بیفته. در ورودی رو باز کردم. به هوای اینکه همین الان وارد خونه میشه توی سوز و سرما ی جلوی در منتظر شدم . خیلی دوست داشتم او هم کمی از اضطراب من رو می فهمید. چه فرقی باهاشون داشتم.که چون فقط با چهار تا هندونه زیر بغل گذاشتن به من ثابت می کردند تو از همه بیشتر می فهمی و میشه به تو اعتماد کرد. که یا روی سادگی و خریتم هیچی نمی گفتم و یا بر حسب تکرار مکررات بر من عادت شده بود که من باید دلواپس باشم. وسایل طراحی نینا و کتاب های ادبیات نگار رو از جلو پا جمع کردم. سوز بدی از لای در می اومد. نینا توی خودش پیچید و نصف دامن نگار رو عین ملحفه کشید روی خودش. دم در منتظر ماندم نیامد. از لای در توی راه پله ها رو سرک کشیدم خبری نبود. پیش خودم گفتم لابد باز مجید دم در گیرش انداخته و ایستادن به حرف. شب و روز و سرماو گرما نمی فهمه. مجید روبروی ساختمان ما زندگی می کرد. پارسال بود وقتی حلقه رو انداخت دست باران ازش خواست که دیگه کار نکنه. اما مگر می شد؟ خیال واهی بود. به خود باران گفتم به مجید بگه ادای پولدار ها رو در نیاره. شکم گشنه و آرغ فندقی ؟! مگه خودش چقدر در می آورد که خرج باران هم بده. هر چی داشت می گذاشت برای تعمیر موتور یا تقویت آنتن ماهواره اش. کارش همین بود. یک لحظه هم نگذاشت که کسی احساس کنه باران رو به خاطر بی کس بودنش گرفته. کل محله هوای ما پنج تا دختر رو داشتن. نه روی حسابی . نه . تنها شاید نوعی احساس مسئولیت. یه خونه ی چهل متری که با تفریق حمام و توالت و آشپزخانه اش سر جمع دو اتاق می شد که حتی وقتی دلمون میگرفت خلوت کنیم جایی رو نداشتیم. که هر وقت احساسی و عشقی به سرازیری دلمون پا می گذاشت میهمان دل گرفته ی همه بود. که حتی نمی تونستیم بگیم که لحظه ای مال خودمون هستیم. که وقتی نگار با شهرستان حرف می زد و بغض توی گلویش راه نفسش را می گرفت کسی نبود بگه که تو مال خودت نیستی. که وقتی نینا خود را مستاصل دید در برابر بیماری اش و خودکشی را آخرین راه کجا می توانست راحت شود جز در دخمه ای چهل متری که در آن هم بی نتیجه بود. همین ها بود که ما را با هم ندار کرده بود. من و نینا و نگار و باران و .

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  جمعه 27 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 1 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385