قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

عدالت فرزانه آفتابگردان
   1   2   3   4
. هزاران نفرازمارادرابوغریب.به چهارمیخ کشیدند... هزاران نفرازمارابخاطررنگ سیاه پوستمان سپیدندیدند هزاران نفرازمارااسیرکردندودراسارت ازکتفهامان عین سوزن طناب ردکردند.. هزاران نفرازمارابرده نامیدند.. هزاران نفرازمارابه صلیب کشیدند.. هزاران نفرازمارابه دره های خشک وسوزان تبعیدکردند... هزاران نفرازمارا بااتم متلاشی کردند همه بازیگران که خواب آلوده درحال آمدن به جلوبودند بی توجه ازابتدای صحنه سقوط کرده ودرکف سالن تماشاگران ازخواب بیدارمی شوند..دست وپا ی اکثربازیگران صدمه دیده است...ویکی ازآنها (همانجا بین تماشاگران): وقتی به افتخار انیشتن دانشمندبزرگ قرن بیستم جشنی بپاکردند..خودش پشت تریبون رفت وگفت: شمابرای کسی جشن می گیرید که دانش اوسبب ساخت بمب اتم شده است، اگربدانید که این اتم چگونه می تواندظرف پلک زدنی دنیارادودکند برای من دست نمی زدید..مراسنگ سارمی کردید، به من فحش می دادید... تاریکی آرام آرام درصحنه وسالن اتفاق می افتد تاریکی مطلق.. بازیگران، باچراغ قوه هایی - دردل تاریکی... -: یک نفر، -: هییچکس، -: و یک صدهزار نفر -: از روز آغاز ، زمزمه کردیم که "میتوانیم ". " توانستن" واژه ای بود و زندگیمان واژه ای دیگر ... تا آ ن زمان که "توانستیم" ، و اینک بعد ازاین همه سال ،،، -: باز زندگی میکنیم برای توانستنی دیگر ،،، -: انتظار را خط پایانی خواهیم گذاشت و اما این بار به "شعور" ،نه به "شور" ... آیا باز میتوانییم؟ چراغ قوه ها به چشم تک تک تماشاگران انداخته می شود.. صحنه روشن می شود.. همه بازیگران میمونهای مقلدی هستند که علاوه برحرکات حیوانی خودشان شروع به تقلید حرکات انسانهای بزرگ درحال سخنرانی..شعر..تهدیدجمع ..ومعاشقه و...کرده اند.. -: ترا می برم درشهری بزرگ.. -:درمیدانی قشنگ.. -: روی دیوارچین.. -: وسط میدان سرخ مسکو، -: خانه کافکا.. -: خدا احتیاج.است ..احتیاج مبرم اگرخدانبود حتما بایدخدایی اختراع می کردیم، -: ديگر پيامبري نیامد از آن گونه كه ما انتظار داريم, جهان اما هرگز بي پيامبر نخواهد ماند و پرنده اي به رسالت مبعوث شد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود, عده اي به او گرويدند و ايمان آوردند. اگربدانيم,باآوازپرندهاي هم ميتوان رستگارشد. -: رسولي دیگراز آسمان فرستاده شد. باران, نام اش بود. همين كه باران, باريدن گرفت,آنان كه اشك دیده بودند, رسالت او را دريافتندپس بيدرنگ توبه كردندوروحشان رازيربارش بي دريغ خداشستند. پس اگربدانيدباباران هم مي توان به پاكي رسيد. -:وپیامبری دیگر.. پيامبر باد آمد, تا روزي بيم دهد و روزي بشارت ... پيش باد روزي توفان شدوروزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند, روزي در خوف وروزي دررجا زيستند. آن كه خبر باد را مي فهمد, قلبش همیشه در بيم و اميد مي لرزد . -: وپیامبری دیگر... گلي از خاك بر انگيخته شد, تا معادي را معنا كند, و گل چنان از رستاخيز گفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد, رستاخيز را به ياد آورد. اگر بفهميد, تنها با گلي قيامت خواهد شد. -: خداوند يكي از هزار نامش را به دريا داد. دريا بي درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند مردم تماشا مي كردند, عده اي پيام دريا را دانستند, پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند,كه هيچ ازآن هاباقي نماند. -: جهان آكنده از فرستاده خداست, اما ما كافريم و باران را انكار میكنیم ، با گل میجنگیم. پرنده را دروغگو میخوانیم و باد را مجنون و دريا را ساحر . اما امروز توايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است....... -: گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  02/02/1388
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385