قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني کاوه نوروز وعروس بهار
   1   2   3   4   5   6
كاوه نوروز و عروس بهار يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود ، غير از خدا هيچكس نبود . در جايي دور ، در سرزميني سبز و خرم مردمي خوب و خوش در كنار يكديگر زندگي مي كردند و همدرد و غمخوار يكديگر بودند . هيچكس در اين سرزمين غمگين و ناراحت نبود و هميشه لبخند شادي بر لب هاي مردم نقش مي بست . اما با اين همه زن وشوهري به نام جمشيد و ايران در اين سرزمين زندگي مي كردند كه بر عكس ظاهر شاداب و خوشحالي كه داشتند ، هميشه غمگين بودند . ميدانيد چرا ؟ آخر آن ها بچه اي نداشتند و اين خيلي آن ها را ناراحت مي كرد . به همين خاطر يك روز تصميم گرفتند كه به درگاه خدا دعا كنند تا خدا فرزندي به آنان بدهد . آن ها چند شب دعا و زاري كردند و بالاخره حاجت آن ها برآورده شد . روز اول سال نو و نوروز خداوند فرزندي به آنان داد كه او را كاوه نام نهادند و چون در نوروز به دنيا آمده بود به كاوه نوروز معروف شد . كاوه به سرعت رشد مي كرد و بزرگ ميشد و بر عكس تمام هم سالانش قوي و تنومند مي نمود . پدرش فرمانده لشكر حاكم بود و حاكم آن زمان اهورا نام داشت . كاوه نوروز در هنرهاي رزمي سرامد آفاق شد و تمامي فنون را به سرعت فرا مي گرفت . وقتي پا به جواني گذاشت جنگاوري تمام عيار و نيرومند شده بود كه كسي ياراي مقاومت در برابر زور و بازوي او را نداشت و هماورد تمام ميدان ها شده بود . او بسيار زيبا و خوش اندام مي نمود ، مردي نجيب و پرهيزگار ، زيرك ، و با هوشي سرشار . پدر و مادر او به وجودش افتخار مي كردند . روزگار مي گذشت و فصل ها پي در پي و همراه با زيبايي هاي خيره كننده مي گذشتند ، و او هر روز از روزي ديگر زيبا تر ، قوي تر ، نجيب تر و شجاع تر مي نمود . تا اين كه يك روز پدر و مادر كاوه تصميم گرفتند دستي براي او بالا كنند و همسري برايش برگزينند . اما از تصميم آنان مدتي نگذشته بود كه زمستان آن سال با تمامي دبدبه و كبكبه خود فرا رسيد و فرش سفيد برف بر روي زمين پهن شد . آن سال زمستان هوا سرد تر از هميشه بود . هوا ابري ، تاريك و بوران بود . برف يك لحظه قطع نمي شد . اين وضع همه را دلگير مي كرد . هيچ زمستاني مثل اين زمستان هوا اينقدر تاريك و سرد نبود . در عين حال همه اميدوار بودند كه دوباره خورشيد از پشت ابرها بيرون بيايد و زمين را گرم كند ،كاوه و خانواده اش هم در همين حال بودند . سه ماه از اين فصل سرد گذشته ، سال هم تحويل شده و از بهار هفت روز گذشته بود ،ولي هنوز خبري نبود . تا اين كه يكي از آن روز ها كاوه همانطور كه پشت پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مي كرد ، بر روي برف چشمش به يك سياهي افتاد ، خوب نگاه كرد ، بعد از اين كه به طرف در رفت ، آن را باز كرد و به سمت آن سياهي قدم برداشت و برف ها را كنار زد و ديد كه پرنده اي زخمي بر روي برف افتاده است . وقتي كاوه آن را برداشت ، پرنده به خود حركتي داد و چشمانش را باز كرد . وقتي چشمش به كاوه افتاد به او گفت : اي مرد جوان چقدر خوشحالم كه تو مرا پيدا كردي والا حيوانات وحشي مرا از بين مي بردند . من براي جواني كه كاوه نام دارد پيغامي از طرف عروس بهار دارم و مي خواهم آن را به دست او بدهم و از تو مي خواهم كه او را پيدا كني و پيغام مرا به او برساني . كاوه ابتدا فكر كرد كه خواب مي بيند . خيلي زود به خودش آمد و گفت : اي پرنده بال تو زخمي است ، بهتر آنكه بال تو را درمان كنم تا بعد ببينيم چه مي شود . چند روزي پرنده پيش كاوه ماند .كاوه نمي خواست به او بگويد كه آن كسي كه از او مراقبت كرده ، كاوه است . چند روزي متفكر در گوشه اتاق نشسته بود تا اينكه پدر و مادرش متوجه شدند و از حالش جويا گرديدند و فهميدند او از چيزي ناراحت است .
   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  08/04/1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385