قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني کاوه نوروز وعروس بهار
   1   2   3   4   5   6
چند لحظه بعد اسب با قدرتي مافوق تصور شروع به پرواز نمود ، در حالي كه كاوه بر آن سوار شده بود و آن عصا را در دست خويش مي فشرد . بر سر راهش بوران ، طوفان ، سرما ، تاريكي و ابرهاي خشن و پر قدرت مانع از رفتن او مي شدند و او با استفاده از اين قدرت سحر آميز آنان را نابود مي كرد تا به مقصد برسد . وقتي با راهنمايي كبوتر به مقصد رسيد ، متوجه شد كه نگهبانان و محافظان قصر همه يخ زده هستند . در محوطه بيروني قلعه فرود آمد و ديد حاجي فيروز در وسط محوطه از سرما خشك شده است . در اين هنگام يك مرد چهل ساله همراه با مردي كه بيست سال از او كوچكتر بود در محوطه ظاهر شدند و متوجه حضور كاوه شدند ،به او خطاب كردند كه اي مرد جوان مگر از زندگي سير شده اي كه پا به اين جا گذاشته اي . اكنون نوبت توست كه به سرنوشت ديگران دچار شوي . كاوه همانطور كه بر اسب تكيه زده بود عصا را به طرف آن دو گرفت و چله بزرگه و چله كوچيكه در يك لحظه تكه تكه شده و نابود شدند . نگهبانان قصر نيز از بين رفتند . در اين هنگام كبوتر به كاوه گفت : نگاه كن ، يخ هاي حاجي فيروزه دارد آب مي شود . حاجي فيروز بعد از آب شدن يخ هايش دوباره سرحال شد و گفت : ارباب خودم سلام و عليكم ، ارباب خودم سرتو بالا كن ، ارباب خودم بز بز قندي ، ارباب خودم چرا نمي خندي ، ارباب خودم فصل بهاره ، نو كه مياد به بازار ، كهنه مي شه دل آزار ، و همينطور پشت سر هم عطسه مي كرد و كاوه از حالت او خنده اش گرفته بود . كاوه به همراه كبوتر و حاجي فيروز رفتند تا عمو نوروز را پيدا كنند . راه زيادي را طي كردند تا به زندان عمو نوروز رسيدند . صداي خر خر عمو نوروز فضاي آنجا را پر كرده بود و اهمن و بهمن با خيال راحت مشغول بازي بودند . كاوه آرام خود را از ديوار بالا كشيد و به پايين پريد ، آرام آرام راه مي رفت ، چون مي دانست آن دو پسر بچه دو قلوي شيطون نبايد او را ببينند . وقتي او از چهل در گذشت و به اتاقي رسيد كه عمو نوروز در آن به خواب عميقي فرو رفته بود . در اين موقع آن دو بازي كنان از پله ها بالا آمدند تا به عمو نوروز سري بزنند كه با كبوتر ، كاوه نوروز و حاجي فيروز روبرو شدند ، كبوتر پرواز كرد و روي بام نشست . حاجي فيروز از يك طرف و كاوه نوروز از طرف ديگر . اهمن و بهمن ورد جادويي خود را به كار گرفتند .نزديك بود كه كاوه بر اثر آن ورد خواب شود كه اسب بالدار خود را به آنجا رساند و با شاخ و نيروي نهفته در آن ، آن دو را به سنگ مبدل كرد . آنان به سرعت به طرف اتاق عمو نوروز شتافتند كه عمو نوروز خميازه اي كشيد و از خواب بيدار شد ، دستي به ريش سفيدش كشيد و گفت : اي پسر ناقلا آنقدرسر و صدا راه انداختي و دايره زدي تا مرا بيدار كردي ، عيب ندارد ولي خودمانيم عجب خوابي كردم . چرخي زد و گفت : عمو نوروز آمده ، عمو پيروز آمده ، عمو نوروز آمده ، هميشه پيروز آمده . همه خوشحال شدند . حاجي فيروز در حالي كه دايره مي زد گفت : ارباب خودم اي عمو نوروز ، ارباب خودم كاوه نوروز ، ارباب خودم فصل بهاره ، ارباب خودم شادي مياره . همه همراه با هم و شادي كنان رو به سوي قصر سرما پيرزن رفتند تا عروس بهار را نجات دهند . ولي اين كار ساده اي نبود ، چون پله هاي قصر او يخ بسته بود و همه روي آن سر مي خوردند و نمي دانستند كه چيزي در انتظار آنهاست . بالاخره از پله ها بالا رفتند . سرما پيرزن كه متوجه آمدن آن ها شده بود حيله اي انديشيد و حاجي فيروز و عمو نوروز را در اتاقي زنداني كرد . كبوتر توانست جان سالم بدر ببرد و خودش را به عروس بهار رسانيد و به او گفت كه كاوه نوروز دارد مي آيد ، نمي دانم چرا يكهو اسب بالدارش و عصايش غيب شدند و صدايي به كاوه گفت كه در اين جا ديگر اين چيز ها به كار تو نمي آيد .
   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  08/04/1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385